انتشار اسلام در بين ملل گوناگون و در سرزمينهاي مختلف، كه در مواردي ابتدا حتي با مقاومت و مخالفت شديد ساير اديان موجود قبل از اسلام مانند مسيحيت، يهوديت، دين زرتشتي، هندو، بودايي و ديگر اديان روبرو شد، مرهون عوامل و معلول علل و شرايط و خصوصيات مختلف و شايد به طور اصلي و اساسي عوامل و علل معنوي، رواني و ديني بوده است.
مردم را ميتوان به اكراه و به زور وادار كرد تا عملاً و حتماً كاري را انجام دهند، ولي نميتوان آنان را مجبور نمود تا اصل، نظريه، فلسفه، عقيده، مكتب و دين و مذهبي را باور كنند و آن را با دل و جان بپذيرند؛ انتشار اسلام به صورت پذيرش آن به عنوان دين به وسيله مردم، همواره معلول علل و عواملي معنوي، رواني و ديني بوده است نه معلول زور و فشار؛ هر چند در مواردي عوامل غيرمعنوي و رواني و ديني نيز به انتشار آن كمك كرده و در نشر آن موثر بوده است. اين در حالي است كه بعضي از افراد و حتي گروههايي كه اسلام را پذيرفتند جواب قاطعي براي سؤال از علت و علاقه و توجه خود به آن در ابتدا ندارند و نميتوانند جزئيات و خصوصيات عوامل پذيرش اسلام را به عنوان دين خود تجزيه نمايند زيرا اسلام به عنوان يك دين و يك سيستم فكري و زندگي و به عنوان يك نظام هماهنگ اخلاقي و راه و رسم زندگي جامع به طور كلي نظر آنان را به خود جلب نموده است و آنان شيفته تركيب اسلام و مجموع آن شدهاند بدون آنكه جزئيات آن را تجزيه كرده باشند. به هر صورت شيفته شدن به مجموع تركيبي اسلام در مورد افراد بيشتر صادق است و معمولاً پذيرش اسلام به وسيله افراد به صورت انفرادي به اين گونه صورت گرفته است. گسترش اسلام در بين جوامع و پذيرش اسلام بهطور دستهجمعي معمولاً و قاعدتاً معلول يك عامل اصلي و يا عوامل مهم ميباشد.
البته اسلام بر خلاف اديان ديگر تنها يك نظام روحاني و رواني نيست بلكه يك نظام كامل فرهنگي و اجتماعي و فكري و زندگي و داراي خصوصيات و مشخصات ميباشد. ولي بايستي توجه شود كه اين مطلب مستلزم آن نيست كه تمام گروههايي كه اسلام را به عنوان دين خود پذيرفتهاند آن را به تفصيل و به دقت مطالعه و بررسي كرده و سپس آن را به صورت يك كل پذيرفتهاند. مردم معمولاً تحت تاثير يك يا چند عامل معين شيفته و عاشق آن شدهاند و آن را بر دين سنتي و آبا و اجدادي خود ترجيح دادهاند و بعيد به نظر ميرسد كه انتشار اسلام به وسيله گروهها و ملل مختلف با استفاده آنان از روش تحقيق علمي انجام گرفته باشد. در حقيقت نشر وسيع اسلام نيز از راه پذيرش دستهجمعي اسلام صورت گرفته است. هرچند ممكن است اين پذيرشهاي دستهجمعي معلول استفاده از روش علمي يك رهبر و مرهون رهبري افراد معيني بوده باشد. درست است كه فعاليتهاي تبليغاتي و ديني مسلمانان در راه نشر اسلام همواره يكي از عوامل مهم گسترش اسلام بوده است و نيز اين حقيقت را نميتوان ناديده گرفت كه عشق و علاقه شديد به حق و حقيقت كه همواره در دل و جان مسلمانان شعلهور بوده است آنان را بر آن ميداشت كه تنها به دانستن حقيقت قناعت ننموده و آن را در انحصار خود قرار ندهند بلكه آن را به ديگران نيز عرضه دارند و بنابراين اسلام و پيام آن را به مردم ديگر در سرزمينهاي ديگري كه به آنها راه مييافتند معرفي نمايند، ولي بررسي مسأله اسلام به طور كلي و تاريخ انتشار آن طبعاً و خواه ناخواه ما را به اين حقيقت راهنمايي ميكند كه عوامل، علل و شرايط گوناگون موجب پذيرش وسيع آن به وسيله مردم مختلف و گسترش سريع آنان در سرزمينهاي گوناگون و در بين پيروان اديان ديگر مانند ملل مسيحي اروپا، آفريقا و آسيا شده است؛ عوامل اجتماعي، اقتصادي، آموزشي، فرهنگي، معنوي، رواني، سياسي، تاريخي، جغرافيايي و ديگر عوامل.
بعضي از عوامل اصلي و مهم پذيرش اسلام و گسترش آن در بين جوامع و ملل مختلف بودهاند. اصل امر به معروف و نهي از منكر كه بر طبق آن نشر حقيقت و اسلام وظيفه ديني هر مسلماني است، مسلمانان را در راهنمايي به اسلام كمك فراوان نمود. به علت همين اصل امر به معروف و نهي از منكر است كه به ميزان بسيار فراواني كتب و ادبيات مناظرهاي در اسلام به وجود آمده است و حتي تعدادي از اين كتب و ادبيات نوشته و تاليف تازه مسلمانان بوده است زيرا پس از تشرف به اسلام راهنمايي ديگر به آن را وظيفه خود ميدانستند. در مواردي نويسندگان غيرمسلمان با دشواري فراوان كوشيدهاند تا اسلام را به عنوان ديني كه از راه اكراه گسترش يافته معرفي نمايند. بايستي خاطر نشان ساخت كه تعصب تا حدي يكي از خصوصيات تمام اديان و سيستمهاي فكري است و حداقل بعضي از پيروان تمام اديان داراي تعصب بودهاند اما اسلام همواره كوشيده است تا آن را كنترل نموده، با آن مبارزه كند و براي جلوگيري از تحميل و در راه نابودي آن گام برداشته است. از طرف ديگر، هر چند تعصب ممكن است به عنوان وسيله تحميل يك سيستم فكري و يا نظريهاي بر ديگران مورد استفاده قرار گرفته باشد، اما هرگز نميتواند به وسيله عقلا و دانشمندان به عنوان تنها عامل گسترش و پذيرش عقيده و يا نظريهاي مخصوصاً عقايد و نظرات ديني به طور مداوم پذيرفته شود. ما ميتوانيم نمونه تغيير دين به علت تحميل و اجبار و حتي استفاده از وسايل غير انساني را در تاريخ تمام اديان پيدا كنيم ولي اينگونه تغيير دين موقتي و ظاهري بوده و به هر صورت اسلام هيچگاه آن را تجويز ننموده است و منابع موثق اسلامي مسلماً آن را طرد نموده و قرآن، قاطعترين منبع تعاليم اسلامي، آن را با شدت رد كرده است. به هر حال بهتر است يادآوري شود كه روشهاي خشونتآميز بيشتر به وسيله غير مسلمانان و دشمنان اسلام به منظور جلوگيري از گسترش اسلام مورد استفاده قرار گرفته است نه به وسيله مسلمانان براي انتشار آن. داستانهاي مربوط به شكنجه، قتل، آزار مسلمانان اسپانيا و استفاده از روشهاي غيرانساني و تفتيش عقايد كه به وسيله فرديناند (ferdinand) و ايزابل (isabella) براي جلوگيري از گسترش اسلام و تحميل مسيحيت مورد استفاده قرار گرفت افشاگر استفاده از غيرانسانيترين روشها و وسايل و شديدترين نوع تعصب در تاريخ اديان در طول تاريخ بشري است. اگر جنگ و شكنجه عليه مسلمانان در قسطنطنيه در اوايل قرن هشتم ميلادي نبود سرتاسر اروپاي شرقي از جمله روسيه ممكن بود به اسلام گرويده باشد.
اگر جنگهاي شديدي كه به سر كردگي چارلز مارتل (charles martel) به منظور متوقف نمودن پيشرفت اسلام در همين سرزمين برپا شد، نبود، سرتاسر اروپاي غربي و تمام جهان غرب نيز ممكن بود مسلمان شده باشند. بنابراين ميتوان نتيجه گرفت كه استفاده از جنگ، فشار و روشهاي غيرانساني به جاي آنكه براي گسترش اسلام مورد استفاده قرار گرفته باشد براي متوقفكردن آن عليه مسلمانان مورد استفاده قرار گرفته است. اين جريان تاريخي طولانيتر از آن است كه به تفصيل در اين جا بررسي شود. حقيقت اين است كه زور و فشار معمولاً عليه اسلام، نه به نفع آن به كار رفته است. به هر صورت تعصب شديد غيرمسلمانان بود كه موجب پيدايش جنگها، فشارها و حملات فراوان در طول تاريخ اديان شده است؛ مانند جنگهاي صليبيون عليه مسلمانان كه در حدود صد سال به طول انجاميد.(1099- 1187م)
به علل مختلف ولي به طور عمده به علت تحريكات و تعصب و جهل ميسيونرهاي مسيحي در قرون وسطي، مخصوصاً پس از جنگهاي يكصد ساله صليبي، حضرت محمد صليالله عليه و آله در نظر اروپاي مسيحي با عناوين موهن ياد شد؛ حتي كسي چون دانته نيز از اين غرضورزيها داشت. مسلمانان به عنوان كفار و ناباوران شناخته شدند و اسلام به عنوان دين بتپرستي معرفي شد. يوحناي دمشقي پيامبر اعظم صليالله عليه و آله را به نام mamad ناميد و او را [العياذ بالله] پيامبر كاذب خوانده و بعضي مسيحيان به ايشان اتهامات ناشايسته نسبت دادند و آن حضرت را بيمار و [...] خواندند. مسيحيان به حدي عليه اسلام متعصب و جاهل بودند و دشمني داشتند كه بعضي از آنان حتي نام حضرت «محمد» صليالله عليه و آله را با «الله» اشتباه ميكردند و فكر ميكردند كه مسلمانان «محمد» را پرستش ميكنند. به علت تعصب، غرضورزي و دشمني فراوان نسبت به اسلام و به علت جهل آنان و در دست نداشتن اطلاعات و معلومات دقيق در مورد اسلام، كاملاً عادي بود كه مسيحيان موفقيت و گسترش وسيع اسلام را به عوامل نادرست و شرايط نامساعد مانند زور و فشار نسبت دهند؛ در صورتي كه اسلام با پيروان ساير اديان حداكثر احترام را مدعي ميداشت و قرآن كريم حضرت موسي و عيسي عليهماالسلام را به عنوان پيامبران بر حق الهي و اوليالعزم تصديق كرد و آزادي فزايندهاي براي پيروان اين اديان، تحت مراقبت و آرامش اسلامي قائل بوده است.
نشر اسلام نه باشمشير كه با پيام جهانگستر و سعادتبخش آن بوده است كه لطافت و پويايي خود را در همه اعصار و امكنه حفظ كرده و خواهد كرد.
منابع:
1- گئو ويدنكرن، جهان معنوي ايراني از آغاز تا اسلام، ترجمه محمود كندري، تهران، انتشارات ميترا، 1381
2- محمودرضا افتخارزاده، اسلام و ايران، تهران، انتشارات رسالت قلم، ج اول 1377
3- گرهارد شوايتسر، سياست و دينگرايي در ايران، ترجمه محمدجواد شيخالاسلامي، تهران، انتشارات علمي، 1380
4- عبدالجبار رفاعي، التبليغ و الاعلام الاسلامي، تهران، منظمهالاعلام الاسلامي، معاونه العلاقات الدوليه، 1989م)
5- asad muhammad, islam at the crossroad, london,1967
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(عليها السلام) :
1- موقعيت اهل بيت در نزد خدا« وَاحْمَدُوا الَّذى لِعَظمَتِهِ وَ نُورِهِ يَبْتَغى مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ، وَ نَحْنُ وَسيلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَيْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ أَنـْبِيائِهِ.»
خدايى را حمد و سپاس گوييد كه به خاطر عظمت و نورش، هر كه در آسمانها و زمين است به سوى او وسيله مىجويد، و ما وسيله او در ميان مخلوقاتش و خاصّان درگاه و جايگاه قدس او و حجّت غيبى و وارث پيامبرانش هستيم.
2- حرمت مست كننده ها
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): يا حَبيبَةَ أَبيها كُلُّ مُسْكِر حَرامٌ، و كُلُّ مُسْكِر خَمْرٌ.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرمود:اى دوستِ پدر! هر مست كننده اى حرام است، و هر مست كننده اى خمر است.
3- بهترين زنان كيستند؟
قالَتْ فاطِمَةُ(عليها السلام) فى وَصْفِ ما هُوَ خَيْرٌ لِلنِّساءِ: خَيْرٌ لَهُنَّ أَنْ لايَرينَ الرِّجالَ، وَ لا يَرَوْ نَهُنَّ.
حضرت در وصف اين كه بهترين چيز براى زنان چيست، فرموده اند: اين كه زنان، مردان را نبينند، و مردان هم زنان را نبينند.
4- نتيجه عبادت خالص
عَنْ فاطِمَةَالزَّهْراءِ(عليها السلام) :« مَنْ أَصْعَدَ إِلَىاللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ أَهْبَطَ اللّهُ إِلَيْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.»
هر كه عبادت خالصش را به سوى خدا بالا فرستد، خداوند متعال برترين بهره و سودش را به سوى او پايين فرستد.
5- فاطمه در مقام شكوه از دو خليفه
«قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(عليها السلام) لِلاَْوَّلَيْنِ:أَرَأَيْتُكُما إِنْ حَدَّثْتُكُما عَنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): تَعْرِفانِهِ وَ تَفْعَلانِ بِهِ؟ قالا نَعَمْ. فَقالَتْ: نَشَدْتُكُمَا اللّهُ أَلَمْ تَسْمَعا رَسُولَ اللّهِ يَقُولُ:«رِضا فاطِمَةَ مِنْ رِضاىَ، وَ سَخَطُ فاطِمَةَ مِنْ سَخَطى، فَمَنْ أَحَبَّ فاطِمَةَ إِبْنَتى فَقَدْ أَحَبَّنى، وَ مَنْ أَرْضى فاطِمَةَ فَقَدْ أَرْضانى، وَ مَنْ أَسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ أَسْخَطَنى»؟ قالا نَعَمْ، سَمِعْناهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، فَقالَتْ: فَإِنّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ أَنَّكُما أَسْخَطْتُمانى وَ ما أَرْضَيْتُمانى وَ لَئِنْ لَقيتُ النَّبِىَّ لاََشْكُوَنَّكُما إِلَيْهِ.»
حضرت زهرا(عليها السلام) خطاب به خليفه اوّل و دوّم فرمود:آيا اگر حديثى را از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كنم به آن عمل خواهيد كرد؟ گفتند: آرى.
فرمودند: شما را به خدا آيا نشنيده ايد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده اند:«خشنودى فاطمه خشنودى من، و خشم فاطمه خشم من است، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته، و هر كه فاطمه را خشمگين نمايد مرا خشمگين نمود هاست»؟ گفتند: آرى، چنين حديثى را از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدهايم.
فرمود: من هم خدا و فرشتگان را گواه مىگيرم كه شما دو نفر مرا خشمگين نموديد و خشنودم نساختيد، و چون پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ملاقات نمايم حتماً از شما به او شكايت خواهم نمود.
6- بدترين امّت
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، شِرارُ أُمَّتى الَّذينَ غَذُّوا بِالنَّعِيم، الَّذينَ يَأكُلُونَ أَلْوانَ الطَّعامِ، وَ يَلْبَسُونَ أَلوانَ الثِّيابِ وَ يَتَشَدَّقُونَ فِى الْكَلامِ.
بدترين امّت من كسانى هستند كه: از انواع نعمتها تغذيه مىكنند و خوراكى هاى رنگارنگ مىخورند، و لباسهاى گوناگون مىپوشند، و هر چه بخواهند مىگويند.
7- نزديكترين اوقات زن به خدا
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: سَأَلَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)أَصْحابَهُ عَنِ الْمَرْأَةِ ماهِىَ؟ قالُوا: عَوْرَةٌ، قالَ: فَمَتى تَكُونُ أَدْنى مِنْ رَبِّها؟ فَلَمْ يَدْرُوا.
فَلَمّا سَمِعَتْ فاطِمَةُ(عليها السلام) ذلِكَ قالَتْ: أَدْنى ما تَكُونُ مِنْ رَبِّها أَنْ تَلْزَمَ قَعْرَ بَيْتِها.
فَقالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِنَّ فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنّى.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اصحابش پرسيد: زن چيست؟ گفتند: زن ناموس است.
فرمود: زن چه موقع به خدايش نزديكتر است؟ اصحاب نتوانستند جواب گويند.
چون اين سخن به گوش فاطمه(عليها السلام)رسيد، فرمود: نزديكترين اوقات زن به خداى خود هنگامى است كه در كُنج خانه خود باشد.
پس از اين جواب، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: حقّا كه فاطمه پاره تن من است.
8- نتيجه صلوات بر زهرا(عليها السلام)
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) يا فاطِمَةُ مَنْ صَلّى عَلَيْكِ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ أَلْحَقَهُ بى حَيْثُ كُنْتُ مِنَ الْجَنَّةِ.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من گفت: اى فاطمه! هر كه بر تو صلوات فرستد، خداوند او را بيامرزد و به من، در هر جاى بهشت باشم، ملحق گرداند.
9- على(عليه السلام)، رهبر و پيشوا
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: إِنَّ النَّبِىَّ(عليها السلام) قالَ:«مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِىٌّ وَلِيُّهُ، وَ مَنْ كُنْتُ إِمامَهُ فَعَلِىٌّ إِمامُهُ».
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:هر كه من سرپرست اويم، پس على سرپرست اوست و هر كه را من رهبر اويم، پس على رهبر اوست.
10- حجاب فاطمه
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: يا رَسُولَ اللّهِ إِنْ لَمْ يَكُنْ يَرانى فَأَنَا أَراهُ، وَ هُوَ يَشُمُّ الرّيحَ.
فَقالَ النَّبِىُّ(صلى الله عليه وآله): أَشْهَدُ أَنَّكِ بَضْعَةٌ مِنّى.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همراه با مرد نابينايى به خانه فاطمه(عليها السلام) آمد، بلافاصله فاطمه(عليها السلام)خود را كام پوشاند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: چرا خود را پوشاندى با اين كه او تو را نمىبيند؟ فاطمه(عليها السلام) فرمود: اى پيامبر خدا! اگر او مرا نمىبيند، من كه او را مىبينم و او بوى مرا حس مىكند! پيامبر اكرم فرمود: گواهى مىدهم كه تو پاره دل منى.
11- دستور العملى جامع
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: دَخَلَ عَلَىَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ قَدْ إِفْتَرَشْتُ فِراشى لِلنَّوْمِ، فقالَ: يا فاطِمَةُ لا تَنامى إلاّ وَ قَدْ عَمِلْتِ أَرْبَعَةً:خَتَمْتِ القُرآنَ، وَ جَعَلْتِ الاَْنـْبِياءَ شُفَعائَكِ، وَ أَرْضَيْتِ الْمُؤْمِنينَ عَنْ نَفْسِكِ، وَ حَجَجْتِ وَ اعْتَمَرْتِ، قالَ هذا وَ أَخَذَ فِى الصَّلوةِ، فَصَبَرْتُ حَتّى أَتَمَّ صَلاتَهُ، قُلتُ: يا رَسُولَاللّهِ أَمَرْتَ بِأَرْبَعَة لا أَقْدِرُ عَلَيْها فى هذَا الْحالِ! فَتَبَسَّمَ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ قال:إِذا قَرَأْتِ قُل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ ثَلاثَ مَرّات فَكَأنَّكِ خَتَمْتِ القُرْآنَ، وَ إِذا صَلَّيْتِ عَلَىَّ وَ عَلَى الاَْنـْبِياءِ قَبْلى كُنّا شُفَعاءَكِ يَوْمَ الْقِيمَةِ، وَ إِذا اسْتَغْفَرْتِ لِلْمُؤْمِنينَ رَضُوا كُلُّهُمْ عَنْكِ، وَ إِذا قُلْتِ: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ أَكْبَرُ، فَقَدْ حَجَجْتِ وَ اعْتَمَرْتِ.
در وقتى كه بستر خواب را گسترده بودم، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر من وارد شد، فرمود:اى فاطمه! نخواب مگر آن كه چهار كار را انجام دهى: قرآن را ختم كنى، و پيامبران را شفيعت گردانى، و مؤمنين را از خود راضى كنى، و حجّ و عمره اى را به جا آورى.
اين را فرمود و شروع به خواندن نماز كرد، صبر كردم تا نمازش تمام شد، گفتم: يا رسول اللّه! به چهار چيز مرا امر فرمودى در حالى كه بر آنها قادر نيستم! آن حضرت تبسّمى كرد و فرمود:چون قل هو اللّه را سه بار بخوانى مثل اين است كه قرآن را ختم كردهاى، و چون بر من و پيامبران پيش از من صلوات فرستى، شفاعت كنندگان تو در روز قيامت خواهيم بود، و چون براى مؤمنين استغفار كنى، آنان همه از تو راضى خواهند شد، و چون بگويى: سُبحانَ اللّه وَ الحَمدُ للّه وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اكبرُ، حجّ و عمره اى را انجام دادهاى.
12- رضايت شوهر
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): وَيْلٌ لاِمْرَأَة أَغْضَبَتْ زَوْجَها وَ طُوبى لاِمْرَأَة رَضِىَ عَنْها زَوْجُها.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: واى به حال زنى كه شوهرش را خشمگين سازد، و خوشا به حال زنى كه شوهرش از او خشنود باشد.
13- ثواب انگشتر عقيق
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ تَخَتَّمَ بِالْعَقيقِ لَمْ يَزَلْ يَرى خَيْرًا.
كسى كه انگشتر عقيق به دست كند، هميشه خير مىبيند.
14- على(عليه السلام)، بهترين داور
قالَتْ فاطِمَةُالزَّهراءُ(عليها السلام) عَنْ أَبيها(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ: إِنَّ نَفَرًا مِنَ الْمَلائِكَةِ تَشاجَرُوا فى شَىْء فَسَأَلُوا حَكَمًا مِنَ الاْدَمِيّينَ، فَأَوْحَى اللّهُ تَعالى إلَيْهِمْ أَنْ تَخَيَّرُوا، فَاخْتارُوا عَلِىَّ بْنَ أَبيطالب.
گروهى از فرشتگان درباره چيزى با يكديگر مشاجره نمودند، حاكم و داورى را از بنىآدم تقاضا كردند، خداوند متعال به آنها وحى فرمود كه خودتان انتخاب كنيد و آنان على ابن ابيطالب(عليه السلام) را برگزيدند.
15- زنان دوزخى
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) ... يا بِنْتى أَمَّا الْمُعَلَّقَةُ بِشَعْرِها فَإِنَّها كانَتْ لا تُغَطّى شَعْرَها مِنَ الرِّجالِ، وَ أَمـَّا الْمُعَلَّقَةُ بِلِسانِها فَإِنَّها كانَتْ تُؤْذى زَوْجَها،... وَ أَمَّا الَّتى كانَ رَأْسُها رَأْسَ خِنْزير، وَ بَدَنُها بَدَنَ الْحِمارِ فَإِنَّها كانَتْ نَمّامَةً كَذّابَةً.
وَ أَمَّا الَّتى كانَتْ عَلى صُورَةِ الكَلْبِ فَإِنَّها كانَتْ قينَةً نَوّاحَةً حاسِدَةً.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) (درباره مشاهدات خود از عذاب دوزخيان در شب معراج) فرمود: دخترم! امّا زنى كه به مويش آويخته شده بود ، كسى بود كه مويش را از مردان نمىپوشانيد، و آن كه به زبانش آويزان بود، زنى بود كه شوهرش را آزار مىداد... و آن كه سرش سرِ خوك و بدنش بدنِ الاغ بود، زنى بود كه سخنچين و دروغگو بود، و آن كه صورتش به شكل سگ بود، زنى بود كه آواز مىخواند و نوحه سرايى مىكرد و حسد مىورزيد.
16- شرايط روزه دار
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: ما يَصْنَعُ الصّائِمُ بِصِيام إِذا لَمْ يَصُنْ لِسانَهُ وَ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَوارِحَهُ.
روزه دار چون زبانش و گوشش و چشمش و اعضايش را [از حرام ]نگه ندارد، روزه دار نيست.
17- داناترين و نخستين مسلمان
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): زَوْجُكِ أَعْلَمُ النّاسِ عِلْمًا، وَ أَوَّلُهُمْ سِلْمًا، وَ أَفْضَلُهُمْ حِلْمًا.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرمودند: شوهر تو در دانش، داناترين مردم و نخستين مرد مسلمان و در بردبارى، برترين مردم است.
18- كمك به ذرارى پيامبر
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): أَيُّما رَجُل صَنَعَ إِلى رَجُل مِنْ وُلْدى صَنيعَةً فَلَمْ يُكافِئْهُ عَلَيْها، فَأَنَا الْمُكافِئُ لَهُ عَلَيْها.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: هر كسى براى فردى از فرزندان من كارى انجام دهد و بر آن كار پاداشى نگيرد، من پاداش دهنده او خواهم بود.
19- على و شيعيان
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: إِنَّ أَبى(صلى الله عليه وآله وسلم) نَظَرَ إِلى عَلِىٍّ(عليه السلام) وَ قالَ: هذا وَ شيعَتُهُ فِى الْجَنَّةِ.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) نگريست و فرمود: اين شخص و پيروانش در بهشت اند.
20- شيعه على در قيامت
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: إِنَّ رَسُولَاللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ لِعَلِىٍّ(عليه السلام) : يا أَبَاالْحَسَنِ أَما إِنَّكَ وَ شيعَتُكَ فِى الْجَنَّةِ.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) فرمود: اى اباالحسن! آگاه باش كه تو و پيروانت در بهشت هستيد.
21- قرآن و عترت در آخرين سخن پيامبر
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: سَمِعْتُ أَبى رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) فى مَرَضِهِ الَّتى قُبِضَ فيهِ يَقُولُ ـ و قَدِ امْتَلاََتِ الْحُجْرَةُ مِنْ أَصْحابِهِ ـ أَيُّهَا النّاسُ يُوشِكُ أَنْ أُقْبَضَ قَبْضًا يَسيرًا، وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمُ الْقَوْلَ مَعْذِرَةً إِلَيْكُمْ، أَلا إِنّى مُخَلِّفٌ فيكُم كِتابَ رَبّى عَزَّوَجَلَّ وَ عِتْرَتى أَهْلَ بَيْتى.
ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلِىٍّ فقالَ: هذا عَلِىٌّ مَع الْقُرْآنِ، وَالْقُرْآنُ مَعَ عَلِىٍّ لا يَفْتَرِقانِ حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ، فَأَسْئَلُكُمْ مَا تَخْلُفُونى فيهِما.
از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در هنگام مرضى كه به سبب آن از دنيا رفت ـ و در حالى كه خانه، مملوّ از اصحاب بود ـ شنيدم كه فرمود:اى مردم! نزديك است كه به آسانى از ميان شما رخت بربندم، و به تحقيق سخنى كه عذر را بر شما تمام كند پيش فرستادم.
بدانيد كه من در ميان شما، كتاب پروردگارم و عترتم، اهل بيتم را بر جاى مىگذارم.
آن گاه دست على را گرفت و فرمود : اين على با قرآن است و قرآن با على است، از هم جدا نمىشوند تا هر دو در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
من در قيامت از شما از آنچه درباره اين دو پس از من انجام دهيد، خواهم پرسيد.
22- شستن دستها
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، لا يَلُومَنَّ إِلاّ نَفْسَهُ مَنْ باتَ وَ فى يَدِهِ غَمَرٌ.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: سرزنش نكند جز خود را، كسى كه شب كند، در حالى كه دستش چرب و بدبو باشد.
23- نتيجه گشاده رويى
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: أَلْبِشْرُ فى وَجْهِ الْمُؤْمِنِ يُوجِبُ لِصاحِبِهِ الْجَنَّةَ.
گشاده رويى در چهره مؤمن براى صاحبش، بهشت را سبب مىشود.
24- رنج خانه دارى
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: يا رَسُولَ اللّهِ لَقَدْ مَجَلَتْ يَداىَ مِنَ الرَّحى، أَطْحَنُ مَرَّةً، وَ أَعْجَنُ مَرَّةً.
اى رسول خدا! دو دستم از سنگ آسيا پينه بسته، يك بار آرد مىكنم و يك بار خمير مىسازم.
25- زيان بخل
« عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لي رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِيّاكِ وَ الْبُخْلَ، فَإِنَّهُ عاهَةٌ لا تَكُونُ فى كَريم. إِيّاكِ وَ الْبُخْلَ فَإِنَّهُ شَجَرَةٌ فِى النّارِ، وَ أَغْصانُها فِى الدُّنْيا، فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْن مِنْ أَغْصانِها أَدْخَلَهُ النّارَ.»
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: از بخل ورزيدن بپرهيز، زيرا كه بخل آفتى است كه در شخص بزرگوار نيست.
از بخل بپرهيز، زيرا كه آن درختىاست در آتش دوزخ كه شاخه هايش در دنياست، هر كه به شاخه اى از شاخه هايش درآويزد، داخل جهنّمش گردانَد.
26- نتيجه سخاوت
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): وَ عَلَيْكِ بِالسَّخاءِ، فَإِنَّ السَّخاءَ شَجَرَةٌ مِنْ شَجَرِ الْجَنَّةِ، أَغْصانُها مُتَدَلِيَّةٌ إِلَى الاَْرْضِ، فَمَنْ أَخَذَ مِنْها غُصْنًا قادَهُ ذلِكَ الْغُصْنُ إِلَى الْجَنَّةِ.»
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به من گفت: بر تو باد سخاوت ورزيدن، زيرا كه سخاوت درختى از درختان بهشت است كه شاخه هايش به زمين آويخته است، هر كه شاخه اى از آن را بگيرد، او را به سوى بهشت مىكشاند.
27- نتيجه سلام و تحيّت بر رسول خدا و دخترش زهرا
« عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لي أَبى وَ هُوَ ذاحَىٍّ: مَنْ سَلَّمَ عَلَىَّ وَ عَلَيْكِ ثَلاثَةَ أَيّام فَلَهُ الْجَنَّةُ.»
پدرم در زمان حياتش به من فرمود:هر كه بر من و تو تا سه روز تحيّت و سلام بفرستد، بهشت بر او واجب گردد.
28- خنده اسرار آميز
«لَمّا مَرِضَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) دَعَا ابْنَتَهُ فاطِمَةَ فَسارَّها، فَبَكَتْ، ثُمَّ سارَّها فَضَحِكَتْ، فَسَأَلْتُها عَنْ ذلِكَ، فَقالَتْ: أَمّا حَينَ بَكَيْتُ فَإِنَّهُ أَخْبَرَنى أَنَّهُ مَيِّتٌ، فَبَكَيْتُ، ثُمَّ أَخْبَرَنى أَنّى أَوَّلُ أَهْلِهِ لُحُوقًا بِهِ فَضَحِكْتُ.»
هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مريض شد، دخترش فاطمه را نزد خود خواند و در گوش او سخن گفت.
فاطمه(عليها السلام) گريه كرد، مجدّداً رسول خدا با او نجوا كرد، فاطمه(عليها السلام) خنديد.
عايشه گويد: در اين باره از حضرت زهرا(عليها السلام) پرسيدم، فرمود: چون پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مرگش را به من خبر داد، گريستم، پس از گريه ام به من خبر داد كه نخستين كسى كه او را ملاقات كند من هستم، در نتيجه خنديدم.
29- پيامبر، پدر فرزندان زهرا
«عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ النَّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ ذُرِّيَّةَ كُلِّ بَنى أُمٍّ عَصَبَةً يَنْتَمُونَ إِلَيْها إِلاّ وُلْدَ فاطِمَةَ(عليها السلام)فَأَنـَا وَليُّهُمْ وَ أَنـَا عَصَبَتُهُمْ.»
فاطمه(عليها السلام) از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده كه فرمود:همانا خداوند عَزَّ وَ جَلَّ ذرّيّه هر يك از فرزندان مادرى را سبب ارتباط و خويشاوندى قرار داده كه به وسيله آن ذرّيّه به او منسوب مىشوند، مگر فرزندان فاطمه(عليها السلام)كه من سرپرست و خويشاوند آنها هستم [و به من منسوب مىشوند].
30- خوشبخت واقعى
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): هذا جَبْرَئيلُ(عليه السلام)يُخْبِرُنى: إِنَّ السَّعيدَ، كُلَّ السَّعيدِ، حَقَّ السَّعيدِ، مَنْ أَحَبَّ عَلِيًّا فى حَياتى وَ بَعْدَ وَفاتى.»
فاطمه(عليها السلام) از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده كه فرمود: اين جبرئيل(عليه السلام)است كه مرا خبر مىدهد: همانا خوشبخت، تمام خوشبخت و خوشبخت واقعى، كسى است كه على را، در زندگىام و پس از مرگم، دوست داشته باشد.
31- پيامبر در جمع اهل بيت
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: دَخَلْتُ عَلى رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) فَبَسَطَ ثَوْبًا وَ قالَ لي: إِجْلِسي عَلَيْهِ، ثُمَّ دَخَلَ الْحَسَنُ فَقالَ لَهُ: إِجْلِسْ مَعَها، ثُمَّ دَخَلَ الحُسَيْنُ فَقالَ لَهُ: إِجْلِسْ مَعَهُما، ثُمَّ دَخَلَ عَلِىٌّ(عليه السلام) فَقالَ لَهُ: إِجْلِسْ مَعَهُمْ، ثُمَّ أَخَذَ بِمَجامِعِ الثَّوْبِ فَضَمَّهُ عَلَيْنا ثُمَّ قالَ: أَلّلهُمَّ هُمْ مِنّى وَ أَنَا مِنْهُمْ أَلّلهُمَّ ارْضِ عَنْهُمْ كَما أَنّى عَنْهُمْ راض.»
بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شدم، جامه اى را گستراند و فرمود: بنشين، در اين وقت حسن(عليه السلام) آمد، فرمود: نزد مادرت بنشين، بعداً حسين(عليه السلام)آمد. فرمود: با اينها بنشين. پس على(عليه السلام)آمد. فرمود: تو نيز با اينان بنشين، آن گاه اطراف جامه را گرفت و روى ما انداخت. فرمود: خدايا! اينها از من اند و من از اينهايم، خدايا! از اينان راضى باش، همان طور كه من از اينها راضىام.
32- دعاى پيامبر در وقت ورود و خروج از مسجد
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: كانَ النَّبِىُّ إِذا دَخَلَ الْمَسْجِدَ يَقُول: «بِسْمِ اللّهِ، أَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ اغْفِرْ ذُنُوبى وَ افْتَحْ لى أَبْوابَ رَحْمَتِكَ».
وَ إِذا خـَرَجَ يَقـُولُ: «بِسْـم اللّـهِ، أَللّهُمَّ صَـلِّ عَلى مُحَمَّد وَاغْفِرْ ذُنُوبى وَ افْتَحْ لى أَبْوابَ فَضْلِكَ».
فاطمه(عليها السلام) فرموده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) چون داخل مسجد مىشد مىفرمود: «به نام خدا، خدايا بر محمّد درود فرست و گناهانم را بيامرز و درهاى رحمتت را برايم باز كن!» و چون خارج مىشد مىفرمود: «به نام خدا، خدايا بر محمّد درود بفرست و گناهانم را بيامرز و درهاى بخششت را برايم باز كن!»
33- سحر خيزى
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: مَرَّ بى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ أَنـَا مُضْطَجَعَةٌ مُتَصَبَّحَةٌ فَحَرَّكَنى بِرِجْلِهِ وَ قالَ يا بُنَيَّةُ قُومى فَاشْهَدى رِزْقَ رَبِّكِ وَ لا تَكُونى مِنَ الْغافِلينَ، فَإِنَّ اللّهَ يُقَسِّمُ أَرْزاقَ النّاسِ ما بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلى طُلُوعِ الشَّمْسِ.»
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر من گذشت، در حالى كه در خواب صبحگاهى بودم، مرا با پايش تكان داد و فرمود: دخترم! برخيز شاهد رزق و روزى پروردگارت باش و از غافلان مباش، زيرا كه خداوند روزى هاى مردم را بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب تقسيم مىكند.
34- مريض در پناه خدا
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ النَّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِذا مَرِضَ الْعَبْدُ أَوْحَى اللّهُ إِلى مَلائِكَتِهِ أَنِ ارْفَعُوا عَنْ عَبْدِىَ الْقَلَمَ مادامَ فى وَثاقى، فَإِنّى أَنـَا حَبَسْتُهُ حَتّى أَقْبَضَهُ أَوْ أُخَلِّىَ سَبيلَهُ. كانَ أَبى يَقُولُ: أَوْحَى اللّهُ إِلى مَلائِكَتِهِ أُكْتُبُوا لِعَبْدى أَجْرَ ما كانَ يَعْمَلُ فى صِحَّتِهِ.»
فاطمه(عليها السلام) فرموده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: چون بنده خدا بيمار گردد، خداوند به فرشتگانش وحى مىكند: قلم تكليف را از بنده ام ـ تا وقتى كه در عهد و پيمان من است ـ برداريد، زيرا خودم او را بازداشت نموده تا جانش را بگيرم يا آزادش گذارم. پدرم مىفرمود: خداوند به فرشتگانش وحى فرستاد كه براى بنده بيمارم پاداش كارهايى را كه در وقت سلامتش انجام مىداد، بنويسيد.
35- نرمخويى در مقابل ديگران و احترام به زنان
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم): خِيارُكُمْ أَلْيَنُكُمْ مَناكِبَهُ وَ أَكْرَمُهُمْ لِنِسائِهِمْ.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: بهترين شما نرمخوترين شما به اطرافيان و بزرگوارترين شما به زنان است.
36- پاداش آزادى بردگان
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ أَعْتَقَ رَقَبَةً مُؤْمِنَةً كانَ لَهُ بِكُلِّ عُضْو مِنْها فَكاكُ عُضْو مِنَ النّارِ.»
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :هر كه بنده مؤمنى را آزاد كند، به اِزاى هر عضوى از آن بنده، عضوى از او از آتش جهنّم آزاد گردد.
37- زمان استجابت دعا
«عَنْ أَبيها رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَتْ: قالَ: إِنَّ فِى الْجُمُعَةِ لَساعَةً لا يُوافِقُها عَبْدٌ مُسْلِمٌ يَسْأَلُ اللّهَ تَعالى فيها خَيْرًا إِلاّ أَعْطاهُ إِيّاهُ، إِذا تَدَلّى نِصْفُ الشَّمْسِ لِلْغُرُوبِ.»
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : در روز جمعه ساعتى است كه بنده مسلمان در آن وقت چيزى از خدا نخواهد مگر آن كه خداوند به او عطا گرداند، و آن وقتى است كه نيمه خورشيد به سوى مغرب نزديك گردد.
38- سستى در نماز
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: سَأَلْتُ أَبى رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) لِمَنْ تَهاوَنَ بِصَلاتِهِ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ.
قال(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ تَهاوَنَ بِصَلاتِهِ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ إِبْتَلاهُ اللّهُ بِخَمْسَ عَشَرَةَ خَصْلَةً:يَرْفَعُ اللّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ عُمْرِهِ، وَ يَرْفَعُ اللّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ رِزْقِهِ، وَ يَمْحُوا اللّهُ عَزَّوَجَلَّ سيماءَ الصّالِحينَ مِنْ وَجْهِهِ، وَكُلُّ عَمَل يَعْمَلُهُ لا يُوجَرُ عَلَيْهِ، وَ لا يَرْتَفِعُ دُعاؤُهُ إِلىَ السَّماءِ، وَ لَيْسَ لَهُ حَظٌّ فى دُعاءِ الصّالِحينَ، وَ أَنّهُ يَمُوتُ ذَليلاً، وَ يَمُوتُ جائِعًا، وَ يَمُوتُ عَطْشانًا، فَلَوْ سُقِىَ مِنْ أَنْهارِ الدُّنْيا لَمْ يُرْوَ عَطَشُهُ، وَ يُوَكِّلُ اللّهُ مَلَكًا يَزْعَجُهُ فى قَبْرِهِ، وَ يَضيقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ وَ تَكُونُ الظُّلْمَةُ فى قَبْرِهِ، وَ يُوَكِّلُ اللّهُ بِهِ مَلَكًا يَسْحَبُهُ عَلى وَجْهِهِ، وَ الْخَلائِقُ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ، وَ يُحاسَبُ حِسابًا شَديدًا، وَ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ لا يُزَكّيهِ وَ لَهُ عَذابٌ أَليمٌ.»
از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره مردان و زنانى كه در نمازشان سستى و سهل انگارى مىكنند، پرسيدم.
آن حضرت فرمودند: هر زن و مردى كه در امر نماز، سستى و سهل انگارى داشته باشد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مىگرداند:1ـ خداوند، بركت را از عمرش مىگيرد،2ـ خداوند، بركت را از رزق و روزىاش مىگيرد،3ـ خداوند، سيماى صالحين را از چهره اش محو مىكند،4ـ هر كارى كه بكند بدون پاداش خواهد ماند،5ـ دعايش مستجاب نخواهد شد،6ـ برايش بهره اى از دعاى صالحين نخواهد بود،7ـ ذليل خواهد مُرد،8ـ گرسنه جان خواهد داد،9ـ تشنه كام خواهد مرد، به طورى كه اگر با همه نهرهاى دنيا آبش دهند، تشنگىاش برطرف نخواهد شد،10ـ خداوند، فرشته اى را برمىگزيند تا او را در قبرش ناآرام سازد،11ـ قبرش را تنگ گرداند،12ـ قبرش تاريك باشد،13ـ خداوند فرشته اى را برمىگزيند تا او را به صورتش به زمين كشد، در حالى كه خلايق به او بنگرند،14ـ به سختى مورد محاسبه قرار گيرد،15ـ و خداوند به او ننگرد و او را پاكيزه نگرداند و او را عذابى دردناك باشد.
39- شكست ظالم
« عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): مَا الْتَقى جُنْدانِ ظالِمانِ إِلاّ تَخَلَّى اللّهُ مِنْهُما، فَلَمْ يُبالِ أَيُّهُما غَلَبَ، وَ مَا الْتَقى جُنْدانِ ظالِمانِ إِلاّ كانَتِ الدّائِرَةُ عَلى أَعْتاهُما.»
فاطمه(عليها السلام) فرمود: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: دو سپاه ستمگر به هم نرسند، مگر آن كه خداوند آن دو را به حال خود واگذارد، و باكى نداشته باشد كه كدام يك پيروز گردد.
و دو سپاه ستمگر به هم نرسند، مگر آن كه هزيمت و شكست از آنِ سپاه ظالمتر باشد.
40- بخشى از خطبه زهرا(عليها السلام)
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهراءُ(عليها السلام) فى خُطْبَتِهَا المَعْرُوفَةُ:حضرت زهرا(عليها السلام) در آن سخنرانى معروفش در مسجد فرمود:
ـ جَعَلَ اللّهُ الاِْيمانَ تَطْهيرًا لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ : خداوند ايمان را براى تطهير شما از شرك قرار داد،
ـ وَ الصَّلاةَ تَنْزيهًا لَكُمْ مِنَ الْكِبْرِ: و نماز را براى پاك شدن شما از تكبّر،
ـ وَ الزَّكاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِى الرِّزْقِ: و زكات را براى پاك كردن جان و افزونى رزقتان،
ـ وَ الصِّيامَ تَثْبيتًا لِلاِْخْلاصِ : و روزه را براى تثبيت اخلاص،
ـ وَ الْحَجَّ تَشْييدًا لِلدّينِ : و حجّ را براى قوّت بخشيدن دين،
ـ وَ الْعَدْلَ تَنْسيفاً لِلْقُلُوبِ : و عدل را براى پيراستن دلها،
ـ وَ إِطاعَتَنا نِظامًا لِلْمِلَّةِ : و اطاعت ما را براى نظم يافتن ملّت،
ـ وَ إِمامَتَنا أَمانًا لِلْفُرْقَةِ :و امامت ما را براى در امان ماندن از تفرقه،
ـ وَ الْجِهادَ عِزًّا لِلاِْسْلامِ :و جهاد را براى عزّت اسلام،
ـ وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلىَ اسْتيجابِ الاَْجْرِ :و صبر را براى كمك در استحقاق مزد،
ـ وَ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعامَّةِ :و امر به معروف را براى مصلحت و منافع همگانى،
ـ وَ بِرَّ الْوالِدَيْنِ وِقايَةً مِنَ السُّخْطِ :و نيكى كردن به پدر و مادر را سپر نگهدارى از خشم،
ـ وَ صِلَةَ الاَْرْحامِ مَنْماةً لِلْعَدَدِ : و صلهارحام را وسيله ازدياد نفرات،
ـ وَ الْقِصاصَ حَقْنًا لِلدِّماءِ : و قصاص را وسيله حفظ خونها،
ـ وَ الْوَفاءَ بِالنَّذْرِ تَعْريضًا لِلْمَغْفِرَةِ : و وفاى به نذر را براى در معرض مغفرت قرار گرفتن،
ـ وَ تَوْفِيَةَ الْمَكاييلِ وَ الْمَوازينِ تَغْييرًا لِلْبَخْسِ : و به اندازه دادن ترازو و پيمانه را براى تغيير خوى كمفروشى،
ـ وَ النَّهْىَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزيهًا عَنِ الرِّجْسِ : و نهى از شرابخوارى را براى پاكيزگى از پليدى،
ـ وَ اجْتِنابَ الْقَذْفِ حِجابًا عَنِ اللَّعْنَةِ : و دورى از تهمت را براى محفوظ ماندن از لعنت،
ـ وَ تَرْكُ السَّرِقَةِ إِيجابًا لِلْعِفَّةِ : و ترك سرقت را براى الزام به پاكدامنى،
ـ وَ حَرَّمَ الشِّرْكَ إِخْلاصًا لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ : و شرك را حرام كرد براى اخلاص به پروردگارى او،
ـ فَاتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون بنابراين، از خدا آن گونه كه شايسته است بترسيد و نميريد، مگر آن كه مسلمان باشيد،
ـ وَ أَطيعُوا اللّهَ فيما أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهاكُمْ عَنْهُ و خدا را در آنچه به آن امر كرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت كنيد،
ـ فَإِنَّهُ إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ زيرا كه «از بندگانش، فقط آگاهان، از خدا مىترسند.» (سوره فاطر آيه 28)
القاب حضرتش: زهرا، صدّيقه، طاهره، مباركة، زكيّه، راضيه، مرضيّه، محدثَّه و بتول مىباشد.
بيشتر مورّخان شيعه و سنّى، ولادت با سعادت آن حضرت را در بيستم جمادىالثّانى سال پنجم بعثت در مكّه مكرّمه مىدانند.
برخى سال سوم و برخى سال دوم بعثت را ذكر كرده اند.
يك مورّخ و محدّث سنّى، ولادت آن بانو را در سال اوّل بعثت دانسته است.
بديهى است روشن ساختن زاد روز يا سالروز درگذشت شخصيّت هاى بزرگ تاريخ هرچند كه از نظر تاريخى و تحقيقى باارزش و قابل بحث است، امّا از نظر تحليل شخصيّت چندان مهم به نظر نمىرسد.
آنچه مهّم و سرنوشت ساز است نقش آنان در سرنوشت انسان و تاريخ مىباشد.
پرورش زهرا(عليها السلام) در كنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوّت بود; خانه اى كه محلّ نزول وحى و آيه هاى قرآن است.
آنجا كه نخستين گروه از مسلمانان به يكتايى خدا ايمان آوردند و بر ايمان خويش استوار ماندند.
آن سالها در سراسر عربستان و همه جهان، اين تنها خانه اى بود كه چنين بانگى از آن برمىخاست: اللّه اكبر.
و زهرا تنها دختر خردسال مكّه بود كه چنين جنب و جوشى را در كنار خود مىديد.
او در خانه تنها بود و دوران خردسالى را به تنهايى مىگذراند.
دو خواهرش رقيّه و كلثوم چند سال از او بزرگتر بودند.
شايد راز اين تنهايى هم يكى اين بوده است كه بايد از دوران كودكى همه توجّه وى به رياضت هاى جسمانى و آموزشهاى روحانى معطوف گردد.
حضرت زهرا(عليها السلام) بعد از ازدواج با اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، به عنوان بانويى نمونه بر تارك قرون و اعصار درخشيد.
دختر پيامبر همچنان كه در زندگى زناشويى نمونه بود، در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود.
هنگامى كه از كارهاى خانه فراغت مىيافت به عبادت مىپرداخت، به نماز، دعا، تضرّع به درگاه خدا و دعا براى ديگران.
امام صادق(عليه السلام) از اجداد خويش از حسن بن على(عليه السلام) روايت كرده است كه : مادرم شبه هاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مىايستاد و چون دست به دعا برمىداشت مردان و زنان باايمان را دعا مىكرد، امّا درباره خود چيزى نمىگفت.
روزى بدو گفتم: مادر! چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمىكنى؟ گفت: فرزندم! همسايه مقدّم است.
تسبيح هايى كه به نام تسبيحات فاطمه(عليها السلام) شهرت يافته و در كتابهاى معتبر شيعه و سنّى و ديگر اسناد، روايت شده نزد همه معروف است.
فاطمه(عليها السلام) تا وقتى كه رسول خدا از دنيا نرفته بود، سختى ها و تلخى ها زندگى را با ديدن سيماى تابناك پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بر خود هموار مىنمود، ملاقات پدر تمام رنجها را از خاطرش مىزدود و به او آرامش و قدرت مىبخشيد.
امّا مرگ پدر، مظلوم شدن شوهر، از دست رفتن حقّ، و بالاتر از همه دگرگونيهايى كه پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ به فاصله اى اندك ـ در سنّت مسلمانى پديد آمد، روح و سپس جسم دختر پيغمبر را سخت آزرده ساخت.
چنان كه تاريخ نشان مىدهد، او پيش از مرگ پدرش بيمارى جسمى نداشته است.
داستان آنان را كه به در خانه او آمدند و مىخواستند خانه را با هر كس كه درون آن است آتش زنند شنيده ايد.
خود اين پيشامد، به تنهايى براى آزردن او بس است، چه رسد كه رويدادهاى ديگر هم بدان افزوده شود.
دختر پيغمبر، نالان در بستر افتاد.
زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند.
آن بانوى دو جهان، خطبه اى بليغ در جمع آن زنان بيان فرمود كه با نقل بخشى كوتاه از آن، گوشه اى از دردِ دين و سوز و گداز مكتبى زهرا(عليها السلام) و شِكْوه او از مردم فرصت طلب و غاصبان ولايت را درمىيابيد.
از درد سخن گفتن و از درد شنيدن با مردم بىدرد ندانى كه چه دردى است!«به خدا سوگند، اگر پاى در ميان مىنهادند، و على را بر كارى كه پيغمبر به عهده او نهاد، مىگذاردند، آسان آسان ايشان را به راه راست مىبُرد، و حقّ هر يك را بدو مىسپرد... شگفتا! روزگار چه بوالعجب ها در پس پرده دارد و چه بازيچه ها يكى پس از ديگرى برون مىآرد.
راستى مردان شما چرا چنين كردند؟ و چه عذرى آوردند؟ دوست نمايانى غدّار، در حقّ دوستان ستمكار و سرانجام به كيفر ستمكارى خويش گرفتار.
سر را گذاشته و به دُم چسبيدند! پى عامى رفتند و از عالم نپرسيدند! نفرين بر مردمى نادان كه تبهكارند و تبهكارى خود را نيكوكارى مىپندارند!»سرانجام، دختر پيغمبر، دنيا را به دنيا طلبان گذاشت و به لقاى پروردگارش شتافت.
فاطمه را شبانه دفن كردند و على(عليه السلام) او را به خاك سپرد و رخصت نداد تا ابوبكر بر جنازه او حاضر شود، و او اين گونه مظلوم و شهيد از دنيا رفت.
در تاريخ شهادت آن بانوى بزرگ نيز محدّثان اقوال گوناگونى دارند كه مشهورتر از همه، سيزده جمادى الاولى سال يازده هجرى و ديگرى سوم جمادى الثّانى همان سال است.
دانش اندوزى فاطمه(عليها السلام)
فاطمه(عليها السلام) از همان آغاز، دانش را از سرچشمه وحى فرا گرفت.آنچه را از اسرار و دانش ها، پدر براى او باز مىگفت، على(عليه السلام) مىنوشت و فاطمه آنها را گرد مىآورد كه كتابى به نام مصحف فاطمه شد.
آموزش ديگران
فاطمه زهرا(عليها السلام) با بيان احكام و معارف اسلام، زنان را به وظايفشان آشنا مىساخت.فضّه خدمتگزار فاطمه(عليها السلام)، كه از شاگردان و پرورش يافتگان مكتب اوست در مدّت بيست سال جز با آيات قرآن سخنى نگفت و هر گاه قصد بيان مطلبى را داشت با آيه اى متناسب از قرآن، منظور خويش را بيان مىكرد.
فاطمه(عليها السلام) نه تنها از فراگرفتن دانش خسته نمىشد، بلكه در ياد دادن مسائل دين به ديگران از حوصله و پشتكار فراوانى برخوردار بود.
روزى زنى نزد او آمد و گفت: مادرى پير دارم كه در مورد نماز خود اشتباهى كرده و مرا فرستاده تا از شما مسأله اى بپرسم.
زهرا(عليها السلام) سؤال او را پاسخ فرمود.
زن براى بار دوم و سوم آمد و مسأله پرسيد و پاسخ شنيد، اين كار تا ده بار تكرار شد و هر بار آن بانوى بزرگوار، سؤال وى را پاسخ فرمود.
زن از رفت و آمدهاى پى در پى شرمگين شد و گفت: ديگر شما را به زحمت نمىاندازم.
فاطمه(عليها السلام) فرمود: باز هم بيا و سؤالهايت را بپرس، تو هر قدر سؤال كنى من ناراحت نمىشوم، زيرا از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم كه فرمود: روز قيامت علماى پيرو ما محشور مىشوند و به آنها به اندازه دانششان خلعت هاى گرانبها عطا مىگردد و اندازه پاداش به نسبت ميزان تلاشى است كه براى ارشاد و هدايت بندگان خدا نمودهاند.
عبادت فاطمه(عليها السلام)
حضرت زهرا(عليها السلام) بخشى از شب را به عبادت مشغول مىشد.آن قدر نمازهاى شب او طولانى مىشد و بر روى پاهايش مىايستاد كه پايش ورم مىكرد.
حسن بصرى متوفّاى 110 هجرى گويد: هيچ كس در ميان امّت از نظر زهد و عبادت و پارسايى از فاطمه(عليها السلام)والاتر نبود.
گردن بند با بركت
روزى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد نشسته بود و اصحاب به دورش حلقه زده بودند.پير مردى با لباسهاى ژوليده و حالتى رقّت بار از راه رسيد، ضعف و پيرى توان را از او ربوده بود، پيامبر به سويش رفت و جوياى حالش شد.
آن مرد پاسخ داد: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقيرى پريشان حالم، گرسنه ام مرا طعام ده، برهنه هستم مرا بپوشان، بينوايم گرهى از كارم بگشا.
پيامبر فرمود: اكنون چيزى ندارم ولى «راهنماى خير چون انجام دهنده آن است.» سپس او را به منزل فاطمه(عليها السلام) راهنمايى كرد.
پيرمرد فاصله كوتاه مسجد و خانه فاطمه(عليها السلام) را طى كرد و دردش را براى او گفت.
زهرا(عليها السلام) فرمود: ما نيز اكنون در خانه چيزى نداريم، سپس گردن بندى را كه دختر حمزةبن عبدالمطّلب به او هديه كرده بود از گردن باز كرد و به پيرمرد فقير داد و فرمود: اين را بفروش ان شاءالله به خواسته ات برسى.
مرد بينوا گردن بند را گرفت و به مسجد آمد.
پيامبر همچنان در ميان اصحاب نشسته بود.
عرض كرد: اى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فاطمه(عليها السلام) اين گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نيازمندىام برسانم.
پيامبر گريست.
عمّار ياسر عرض كرد: يا رسول الله! آيا اجازه مىدهى من اين گردن بند را بخرم؟ پيامبر فرمود: هر كس خريدارش باشد خدا او را عذاب ننمايد.
عمّار ياسر از اعرابى پرسيد: گردن بند را چند مىفروشى؟ مرد بينوا گفت: به غذايى از نان و گوشت كه سيرم كند، لباسى كه تنم را بپوشاند و يك دينار خرجى راه كه مرا به خانه ام برساند.
عمّار پاسخ داد: من اين گردن بند را به بيست دينار طلا و غذا و لباسى و مركبى از تو خريدم.
عمّار مرد را به خانه برد و او را سير كرد، لباسى را به او پوشاند، او را بر مركبى سوار كرد و بيست دينار طلا هم به او داد، آن گاه گردن بند را با مُشك خوشبو ساخت و در پارچه اى پيچيد و به غلام خود گفت: اين را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)تقديم كن، خودت را هم به او بخشيدم.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز غلام و گردن بند را به فاطمه بخشيد.
غلام نزد فاطمه آمد.
آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد كردم.
غلام خنديد.
فاطمه(عليها السلام) راز خنده اش را پرسيد.
پاسخ داد: اى دختر پيامبر! بركت اين گردن بند مرا به خنده آورد كه گرسنه اى را سير كرد، برهنه اى را پوشاند، فقيرى را غنى نمود، پياده اى را سوار نمود، بنده اى را آزاد كرد و عاقبت هم به سوى صاحب خود برگشت.
نقش فاطمه(عليها السلام) در نبردهاى صدر اسلام
در طول 10 سال حكومت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه 27 يا 28 غزوه و 35 تا 90 سريّه در تاريخ ذكر شده است.غزوه كه جمع آن غزوات است به جنگ هايى گفته مىشود كه شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرماندهى مستقيم آن را به عهده داشت و پا به پاى سربازان اسلام در معركه جنگ حاضر و ناظرِ نبردها و مانورهاى نظامى بود.
سريّه كه جمع آن سرايا است به جنگ هايى گفته مىشود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بى آن كه خود در آن شركت كند، گروهى را به فرماندهى شخصى به جبهه ها و مرزهاى كشور اسلامى، براى نبرد يا دفاع احتمالى، اعزام مىكرد.
گاهى برخى از اين مأموريت هاى رزمى به خاطر فاصله زياد جبهه ها از مدينه، حدود دو يا سه ماه به طول مىانجاميد.
به تحقيق مىتوان گفت على(عليه السلام)در طول زندگى مشتركش با حضرت زهرا(عليها السلام) بيشتر اوقاتش را در ميدانهاى جهاد يا مأموريّت هاى تبليغى گذراند و در غياب او همسر وفادارش فاطمه(عليها السلام)وظيفه اداره خانه و تربيت فرزندان را به عهده داشت و اين كار را به نحوى شايسته انجام مىداد تا همسر رزمنده اش با خاطرى آسوده، وظيفه مقدّس جهاد را به انجام برساند.
در اين مدّت، فاطمه(عليها السلام) به يارى خانواده هاى رزمندگان و شهيدان مىشتافت و با آنها اظهار همدردى مىكرد و گاهى هم، ضمن تشويق زنان امدادگر و آشنا ساختن آنان به وظايف خطيرشان، به مداواى جراحت محارم خويش مىپرداخت.
در جنگ اُحد، فاطمه(عليها السلام) همراه زنان به اُحد (در شش كيلومترى مدينه) رفت.
در اين نبرد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به شدّت زخمى شد و على(عليه السلام) نيز جراحاتى برداشت.
فاطمه(عليها السلام)خون را از چهره پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مىشست و على(صلى الله عليه وآله وسلم) با سپر خود آب مىريخت.
هنگامى كه فاطمه(عليها السلام) مشاهده كرد كه خون بند نمىآيد، قطعه حصيرى را سوزانيد و خاكستر آن را بر زخم پاشيد تا خون بند آمد.
آن روز پيامبر و على، شمشيرهاى خود را به فاطمه دادند تا آنها را بشويد.
در نبرد احد، حمزه سيّدالشهدا، عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به شهادت رسيد.
پس از نبرد، «صفيّه» خواهر حمزه به اتّفاق فاطمه(عليها السلام) كنار پيكر مثله شده قرار گرفت و شروع به گريستن كرد، فاطمه(عليها السلام) نيز مىگريست و پيامبر هم با او گريه مىكرد و خطاب به حمزه مىفرمود: هيچ مصيبتى مثل مصيبت تو به من نرسيده است.
آن گاه خطاب به صفيّه و فاطمه فرمود: مژده باد كه هم اكنون جبرئيل به من خبر داد كه در آسمانهاى هفتگانه، حمزه شير خدا و شير رسول خداست.
پس از نبرد اُحد، فاطمه زهرا(عليها السلام) تا زنده بود، هر دو سه روز يك بار به زيارت شهداى احد مىرفت.
در نبرد خندق، فاطمه زهرا(عليها السلام) نانى را براى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برد، پيامبر پرسيد: اين چيست؟ فاطمه(عليها السلام) پاسخ داد: نان پختم، دلم آرام نگرفت تا اين كه برايتان آوردم.
پيامبر فرمود: اين اوّلين غذايى است كه پس از سه روز در دهان مىگذارم.
در نبرد موته، جعفربن ابيطالب به شهادت رسيد و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به خانه وى رفت و همسر و فرزندانش را دلدارى داد و از آنجا به خانه فاطمه(عليها السلام)رفت.
فاطمه مىگريست.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بر مثل جعفر بايد گريه كنندگان بگريند.
سپس رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: براى خانواده جعفر غذايى تهيّه كنيد، زيرا امروز آنها خود را فراموش كرده اند.
فاطمه زهرا(عليها السلام) در فتح مكّه نيز حضور داشت.
«امّ هانى»، خواهر على(عليه السلام)گويد: در روز فتح مكّه دو نفر از خويشان مشرك شوهرم را پناه دادم و هنوز آنها در خانه ام بودند كه ناگهان برادرم على(عليه السلام)، در حالى كه سواره و زرهپوش بود، پيدا شد و به طرف آن دو تن شمشير كشيد.
ميان او و ايشان ايستادم و گفتم: اگر بخواهى آن دو را بكشى، بايد مرا هم پيش از آنها بكشى! على(عليه السلام) بيرون رفت، در حالى كه چيزى نمانده بود آنها را بكشد.
من خود را به خيمه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در بطحا رساندم و آن حضرت را پيدا نكردم، ولى فاطمه را ديدم و ماجرا را برايش گفتم.
ديدم فاطمه از همسر خود قاطعتر است.
او با تعجّب گفت: تو هم بايد مشركان را پناه دهى؟ در اين هنگام رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد و از حضرتش براى آن دو امان طلبيدم.
پيامبر به آنان امان داد، سپس به فاطمه فرمود كه براى او آب فراهم كند تا شستشو نمايد.
هنگامى كه هند، همسر ابوسفيان، و ديگر زنان مشركين براى اعلام پذيرش اسلام و بيعت به حضور پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدند، فاطمه(عليها السلام)، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و گروهى از زنان عبدالمطّلب حضور داشتند.
در ماه رمضان سال دهم هجرى، على(عليه السلام) از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى يك مأموريّت مهّم رزمى، تبليغى و به فرماندهى سيصد سواره نظام به يمن، كه در قلمرو حاكميّت پيامبر بود، اعزام شد.
مأموريّت با موفقيّت كامل انجام گرفت و عدّه زيادى نيز به اسلام گرويدند.
على(عليه السلام) طىّ نامه اى گزارش كار خود را از يمن براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرستاد.
پيامبر در پاسخ على(عليه السلام) امر فرمود كه براى انجام مراسم حجّ، به موقع خود را به مكّه رسانَد، و پيك با اين پيام به سوى على(عليه السلام) باز گشت.
پيامبر در ماه ذيقعده آن سال به مردم مدينه و قبايل مجاور اعلام كرد كه قصد دارد حجّ را به جاى آورد و بدين ترتيب، عدّه زيادى براى سفر حجّ مهيّا شدند.
آن حضرت در روز 25 ذيقعده سال دهم هجرى قمرى از مدينه حركت نمود و در ذوالحليفه احرام بست.
همه همسران پيامبر نيز در اين سفر همراه شدند، آنها به هودج ها سوار بودند، فاطمه(عليها السلام) نيز با آنان بود و در اين سفر عبادى، مناسك حجّ را به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)انجام مىداد.
على(عليه السلام) پس از گذشت سه ماه از مأموريت، در ايّام حجّ به مكّه رسيد و در آنجا همسرش فاطمه زهرا(عليها السلام) را ديد.
پس از مراسم با شكوه حجّةالوداع، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، هنگام بازگشت به مدينه در غديرخم، در يك اجتماع صدهزار نفرى، على(عليه السلام) را به فرمان خداوند به امامت و جانشينى خود منصوب نمود.
با توجّه به حضور فاطمه زهرا(عليها السلام) در حجّةالوداع با اطمينان مىتوان گفت كه آن حضرت در مراسم با شكوه غديرخم حضور داشته است.
زهرا و آخرين لحظات زندگانى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
بيمارى رسول خدا در روزهاى آخر عمرش شدّت يافت.فاطمه(عليها السلام) در كنار بستر پيامبر، چهره نورانى و ملكوتى پدر را مىنگريست كه از شدّت تب عرق مىريخت.
فاطمه در حالى كه به پدر نگاه مىكرد به گريه افتاد، پيامبر نتوانست ناآرامى دخترش را تحمّل كند، در گوش او سخنى گفت كه فاطمه آرام شد و لبخند زد.
لبخند زهرا(عليها السلام) در آن حال شگفت آور بود.
از او سؤال كردند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)چه رازى را به او فرمود؟ پاسخ داد: تا پدرم زنده است رازش را فاش نمىكنم.
پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) راز آشكار شد.
فاطمه گفت: پدرم به من فرمود: تو نخستين كس از اهل بيت من هستى كه به من ملحق مىشوى، و از اين رو شاد شدم.
در ميان سخنان اندكى كه از دختر گرامى رسول خدا در مجامع روايى فريقين نقل شده، چهل حديث را، كه هر يك درسى از فضيلت و فهم دين و حيا و دعوت به توحيد است، برگزيدم، تا دل هاى حقجويان و جويندگان معارف خاندان نبوى و علوى بدان روشنى يابد و با الهام از اين كلمات نورانى، چراغ حكمت و هدايت ولايت شبستان فاطمى را به هنگام تحيّر و ضلالت، در پيش پاى خود برافروخته و فروزان بينند.
عبادت فاطمه(عليها السلام)
حضرت زهرا(عليها السلام) بخشى از شب را به عبادت مشغول مىشد.آن قدر نمازهاى شب او طولانى مىشد و بر روى پاهايش مىايستاد كه پايش ورم مىكرد.
حسن بصرى متوفّاى 110 هجرى گويد: هيچ كس در ميان امّت از نظر زهد و عبادت و پارسايى از فاطمه(عليها السلام)والاتر نبود.
گردن بند با بركت
روزى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد نشسته بود و اصحاب به دورش حلقه زده بودند.پير مردى با لباسهاى ژوليده و حالتى رقّت بار از راه رسيد، ضعف و پيرى توان را از او ربوده بود، پيامبر به سويش رفت و جوياى حالش شد.
آن مرد پاسخ داد: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقيرى پريشان حالم، گرسنه ام مرا طعام ده، برهنه هستم مرا بپوشان، بينوايم گرهى از كارم بگشا.
پيامبر فرمود: اكنون چيزى ندارم ولى «راهنماى خير چون انجام دهنده آن است.» سپس او را به منزل فاطمه(عليها السلام) راهنمايى كرد.
پيرمرد فاصله كوتاه مسجد و خانه فاطمه(عليها السلام) را طى كرد و دردش را براى او گفت.
زهرا(عليها السلام) فرمود: ما نيز اكنون در خانه چيزى نداريم، سپس گردن بندى را كه دختر حمزةبن عبدالمطّلب به او هديه كرده بود از گردن باز كرد و به پيرمرد فقير داد و فرمود: اين را بفروش ان شاءالله به خواسته ات برسى.
مرد بينوا گردن بند را گرفت و به مسجد آمد.
پيامبر همچنان در ميان اصحاب نشسته بود.
عرض كرد: اى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فاطمه(عليها السلام) اين گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نيازمندىام برسانم.
پيامبر گريست.
عمّار ياسر عرض كرد: يا رسول الله! آيا اجازه مىدهى من اين گردن بند را بخرم؟ پيامبر فرمود: هر كس خريدارش باشد خدا او را عذاب ننمايد.
عمّار ياسر از اعرابى پرسيد: گردن بند را چند مىفروشى؟ مرد بينوا گفت: به غذايى از نان و گوشت كه سيرم كند، لباسى كه تنم را بپوشاند و يك دينار خرجى راه كه مرا به خانه ام برساند.
عمّار پاسخ داد: من اين گردن بند را به بيست دينار طلا و غذا و لباسى و مركبى از تو خريدم.
عمّار مرد را به خانه برد و او را سير كرد، لباسى را به او پوشاند، او را بر مركبى سوار كرد و بيست دينار طلا هم به او داد، آن گاه گردن بند را با مُشك خوشبو ساخت و در پارچه اى پيچيد و به غلام خود گفت: اين را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)تقديم كن، خودت را هم به او بخشيدم.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز غلام و گردن بند را به فاطمه بخشيد.
غلام نزد فاطمه آمد.
آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد كردم.
غلام خنديد.
فاطمه(عليها السلام) راز خنده اش را پرسيد.
پاسخ داد: اى دختر پيامبر! بركت اين گردن بند مرا به خنده آورد كه گرسنه اى را سير كرد، برهنه اى را پوشاند، فقيرى را غنى نمود، پياده اى را سوار نمود، بنده اى را آزاد كرد و عاقبت هم به سوى صاحب خود برگشت.
نقش فاطمه(عليها السلام) در نبردهاى صدر اسلام
در طول 10 سال حكومت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه 27 يا 28 غزوه و 35 تا 90 سريّه در تاريخ ذكر شده است.غزوه كه جمع آن غزوات است به جنگ هايى گفته مىشود كه شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرماندهى مستقيم آن را به عهده داشت و پا به پاى سربازان اسلام در معركه جنگ حاضر و ناظرِ نبردها و مانورهاى نظامى بود.
سريّه كه جمع آن سرايا است به جنگ هايى گفته مىشود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بى آن كه خود در آن شركت كند، گروهى را به فرماندهى شخصى به جبهه ها و مرزهاى كشور اسلامى، براى نبرد يا دفاع احتمالى، اعزام مىكرد.
گاهى برخى از اين مأموريت هاى رزمى به خاطر فاصله زياد جبهه ها از مدينه، حدود دو يا سه ماه به طول مىانجاميد.
به تحقيق مىتوان گفت على(عليه السلام)در طول زندگى مشتركش با حضرت زهرا(عليها السلام) بيشتر اوقاتش را در ميدانهاى جهاد يا مأموريّت هاى تبليغى گذراند و در غياب او همسر وفادارش فاطمه(عليها السلام)وظيفه اداره خانه و تربيت فرزندان را به عهده داشت و اين كار را به نحوى شايسته انجام مىداد تا همسر رزمنده اش با خاطرى آسوده، وظيفه مقدّس جهاد را به انجام برساند.
در اين مدّت، فاطمه(عليها السلام) به يارى خانواده هاى رزمندگان و شهيدان مىشتافت و با آنها اظهار همدردى مىكرد و گاهى هم، ضمن تشويق زنان امدادگر و آشنا ساختن آنان به وظايف خطيرشان، به مداواى جراحت محارم خويش مىپرداخت.
در جنگ اُحد، فاطمه(عليها السلام) همراه زنان به اُحد (در شش كيلومترى مدينه) رفت.
در اين نبرد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به شدّت زخمى شد و على(عليه السلام) نيز جراحاتى برداشت.
فاطمه(عليها السلام)خون را از چهره پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مىشست و على(صلى الله عليه وآله وسلم) با سپر خود آب مىريخت.
هنگامى كه فاطمه(عليها السلام) مشاهده كرد كه خون بند نمىآيد، قطعه حصيرى را سوزانيد و خاكستر آن را بر زخم پاشيد تا خون بند آمد.
آن روز پيامبر و على، شمشيرهاى خود را به فاطمه دادند تا آنها را بشويد.
در نبرد احد، حمزه سيّدالشهدا، عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به شهادت رسيد.
پس از نبرد، «صفيّه» خواهر حمزه به اتّفاق فاطمه(عليها السلام) كنار پيكر مثله شده قرار گرفت و شروع به گريستن كرد، فاطمه(عليها السلام) نيز مىگريست و پيامبر هم با او گريه مىكرد و خطاب به حمزه مىفرمود: هيچ مصيبتى مثل مصيبت تو به من نرسيده است.
آن گاه خطاب به صفيّه و فاطمه فرمود: مژده باد كه هم اكنون جبرئيل به من خبر داد كه در آسمانهاى هفتگانه، حمزه شير خدا و شير رسول خداست.
پس از نبرد اُحد، فاطمه زهرا(عليها السلام) تا زنده بود، هر دو سه روز يك بار به زيارت شهداى احد مىرفت.
در نبرد خندق، فاطمه زهرا(عليها السلام) نانى را براى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برد، پيامبر پرسيد: اين چيست؟ فاطمه(عليها السلام) پاسخ داد: نان پختم، دلم آرام نگرفت تا اين كه برايتان آوردم.
پيامبر فرمود: اين اوّلين غذايى است كه پس از سه روز در دهان مىگذارم.
در نبرد موته، جعفربن ابيطالب به شهادت رسيد و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به خانه وى رفت و همسر و فرزندانش را دلدارى داد و از آنجا به خانه فاطمه(عليها السلام)رفت.
فاطمه مىگريست.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بر مثل جعفر بايد گريه كنندگان بگريند.
سپس رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: براى خانواده جعفر غذايى تهيّه كنيد، زيرا امروز آنها خود را فراموش كرده اند.
فاطمه زهرا(عليها السلام) در فتح مكّه نيز حضور داشت.
«امّ هانى»، خواهر على(عليه السلام)گويد: در روز فتح مكّه دو نفر از خويشان مشرك شوهرم را پناه دادم و هنوز آنها در خانه ام بودند كه ناگهان برادرم على(عليه السلام)، در حالى كه سواره و زرهپوش بود، پيدا شد و به طرف آن دو تن شمشير كشيد.
ميان او و ايشان ايستادم و گفتم: اگر بخواهى آن دو را بكشى، بايد مرا هم پيش از آنها بكشى! على(عليه السلام) بيرون رفت، در حالى كه چيزى نمانده بود آنها را بكشد.
من خود را به خيمه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در بطحا رساندم و آن حضرت را پيدا نكردم، ولى فاطمه را ديدم و ماجرا را برايش گفتم.
ديدم فاطمه از همسر خود قاطعتر است.
او با تعجّب گفت: تو هم بايد مشركان را پناه دهى؟ در اين هنگام رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد و از حضرتش براى آن دو امان طلبيدم.
پيامبر به آنان امان داد، سپس به فاطمه فرمود كه براى او آب فراهم كند تا شستشو نمايد.
هنگامى كه هند، همسر ابوسفيان، و ديگر زنان مشركين براى اعلام پذيرش اسلام و بيعت به حضور پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدند، فاطمه(عليها السلام)، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و گروهى از زنان عبدالمطّلب حضور داشتند.
در ماه رمضان سال دهم هجرى، على(عليه السلام) از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى يك مأموريّت مهّم رزمى، تبليغى و به فرماندهى سيصد سواره نظام به يمن، كه در قلمرو حاكميّت پيامبر بود، اعزام شد.
مأموريّت با موفقيّت كامل انجام گرفت و عدّه زيادى نيز به اسلام گرويدند.
على(عليه السلام) طىّ نامه اى گزارش كار خود را از يمن براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرستاد.
پيامبر در پاسخ على(عليه السلام) امر فرمود كه براى انجام مراسم حجّ، به موقع خود را به مكّه رسانَد، و پيك با اين پيام به سوى على(عليه السلام) باز گشت.
پيامبر در ماه ذيقعده آن سال به مردم مدينه و قبايل مجاور اعلام كرد كه قصد دارد حجّ را به جاى آورد و بدين ترتيب، عدّه زيادى براى سفر حجّ مهيّا شدند.
آن حضرت در روز 25 ذيقعده سال دهم هجرى قمرى از مدينه حركت نمود و در ذوالحليفه احرام بست.
همه همسران پيامبر نيز در اين سفر همراه شدند، آنها به هودج ها سوار بودند، فاطمه(عليها السلام) نيز با آنان بود و در اين سفر عبادى، مناسك حجّ را به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)انجام مىداد.
على(عليه السلام) پس از گذشت سه ماه از مأموريت، در ايّام حجّ به مكّه رسيد و در آنجا همسرش فاطمه زهرا(عليها السلام) را ديد.
پس از مراسم با شكوه حجّةالوداع، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، هنگام بازگشت به مدينه در غديرخم، در يك اجتماع صدهزار نفرى، على(عليه السلام) را به فرمان خداوند به امامت و جانشينى خود منصوب نمود.
با توجّه به حضور فاطمه زهرا(عليها السلام) در حجّةالوداع با اطمينان مىتوان گفت كه آن حضرت در مراسم با شكوه غديرخم حضور داشته است.
زهرا و آخرين لحظات زندگانى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
بيمارى رسول خدا در روزهاى آخر عمرش شدّت يافت.فاطمه(عليها السلام) در كنار بستر پيامبر، چهره نورانى و ملكوتى پدر را مىنگريست كه از شدّت تب عرق مىريخت.
فاطمه در حالى كه به پدر نگاه مىكرد به گريه افتاد، پيامبر نتوانست ناآرامى دخترش را تحمّل كند، در گوش او سخنى گفت كه فاطمه آرام شد و لبخند زد.
لبخند زهرا(عليها السلام) در آن حال شگفت آور بود.
از او سؤال كردند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)چه رازى را به او فرمود؟ پاسخ داد: تا پدرم زنده است رازش را فاش نمىكنم.
پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) راز آشكار شد.
فاطمه گفت: پدرم به من فرمود: تو نخستين كس از اهل بيت من هستى كه به من ملحق مىشوى، و از اين رو شاد شدم.
در ميان سخنان اندكى كه از دختر گرامى رسول خدا در مجامع روايى فريقين نقل شده، چهل حديث را، كه هر يك درسى از فضيلت و فهم دين و حيا و دعوت به توحيد است، برگزيدم، تا دل هاى حقجويان و جويندگان معارف خاندان نبوى و علوى بدان روشنى يابد و با الهام از اين كلمات نورانى، چراغ حكمت و هدايت ولايت شبستان فاطمى را به هنگام تحيّر و ضلالت، در پيش پاى خود برافروخته و فروزان بينند.
چهل حديث
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(عليها السلام) :
1- موقعيت اهل بيت در نزد خدا« وَاحْمَدُوا الَّذى لِعَظمَتِهِ وَ نُورِهِ يَبْتَغى مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ، وَ نَحْنُ وَسيلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَيْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ أَنـْبِيائِهِ.»
خدايى را حمد و سپاس گوييد كه به خاطر عظمت و نورش، هر كه در آسمانها و زمين است به سوى او وسيله مىجويد، و ما وسيله او در ميان مخلوقاتش و خاصّان درگاه و جايگاه قدس او و حجّت غيبى و وارث پيامبرانش هستيم.
2- حرمت مست كننده ها
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): يا حَبيبَةَ أَبيها كُلُّ مُسْكِر حَرامٌ، و كُلُّ مُسْكِر خَمْرٌ.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرمود:اى دوستِ پدر! هر مست كننده اى حرام است، و هر مست كننده اى خمر است.
3- بهترين زنان كيستند؟
قالَتْ فاطِمَةُ(عليها السلام) فى وَصْفِ ما هُوَ خَيْرٌ لِلنِّساءِ: خَيْرٌ لَهُنَّ أَنْ لايَرينَ الرِّجالَ، وَ لا يَرَوْ نَهُنَّ.
حضرت در وصف اين كه بهترين چيز براى زنان چيست، فرموده اند: اين كه زنان، مردان را نبينند، و مردان هم زنان را نبينند.
4- نتيجه عبادت خالص
عَنْ فاطِمَةَالزَّهْراءِ(عليها السلام) :« مَنْ أَصْعَدَ إِلَىاللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ أَهْبَطَ اللّهُ إِلَيْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.»
هر كه عبادت خالصش را به سوى خدا بالا فرستد، خداوند متعال برترين بهره و سودش را به سوى او پايين فرستد.
5- فاطمه در مقام شكوه از دو خليفه
«قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(عليها السلام) لِلاَْوَّلَيْنِ:أَرَأَيْتُكُما إِنْ حَدَّثْتُكُما عَنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): تَعْرِفانِهِ وَ تَفْعَلانِ بِهِ؟ قالا نَعَمْ. فَقالَتْ: نَشَدْتُكُمَا اللّهُ أَلَمْ تَسْمَعا رَسُولَ اللّهِ يَقُولُ:«رِضا فاطِمَةَ مِنْ رِضاىَ، وَ سَخَطُ فاطِمَةَ مِنْ سَخَطى، فَمَنْ أَحَبَّ فاطِمَةَ إِبْنَتى فَقَدْ أَحَبَّنى، وَ مَنْ أَرْضى فاطِمَةَ فَقَدْ أَرْضانى، وَ مَنْ أَسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ أَسْخَطَنى»؟ قالا نَعَمْ، سَمِعْناهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، فَقالَتْ: فَإِنّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ أَنَّكُما أَسْخَطْتُمانى وَ ما أَرْضَيْتُمانى وَ لَئِنْ لَقيتُ النَّبِىَّ لاََشْكُوَنَّكُما إِلَيْهِ.»
حضرت زهرا(عليها السلام) خطاب به خليفه اوّل و دوّم فرمود:آيا اگر حديثى را از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كنم به آن عمل خواهيد كرد؟ گفتند: آرى.
فرمودند: شما را به خدا آيا نشنيده ايد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده اند:«خشنودى فاطمه خشنودى من، و خشم فاطمه خشم من است، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته، و هر كه فاطمه را خشمگين نمايد مرا خشمگين نمود هاست»؟ گفتند: آرى، چنين حديثى را از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدهايم.
فرمود: من هم خدا و فرشتگان را گواه مىگيرم كه شما دو نفر مرا خشمگين نموديد و خشنودم نساختيد، و چون پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ملاقات نمايم حتماً از شما به او شكايت خواهم نمود.
6- بدترين امّت
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، شِرارُ أُمَّتى الَّذينَ غَذُّوا بِالنَّعِيم، الَّذينَ يَأكُلُونَ أَلْوانَ الطَّعامِ، وَ يَلْبَسُونَ أَلوانَ الثِّيابِ وَ يَتَشَدَّقُونَ فِى الْكَلامِ.
بدترين امّت من كسانى هستند كه: از انواع نعمتها تغذيه مىكنند و خوراكى هاى رنگارنگ مىخورند، و لباسهاى گوناگون مىپوشند، و هر چه بخواهند مىگويند.
7- نزديكترين اوقات زن به خدا
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: سَأَلَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)أَصْحابَهُ عَنِ الْمَرْأَةِ ماهِىَ؟ قالُوا: عَوْرَةٌ، قالَ: فَمَتى تَكُونُ أَدْنى مِنْ رَبِّها؟ فَلَمْ يَدْرُوا.
فَلَمّا سَمِعَتْ فاطِمَةُ(عليها السلام) ذلِكَ قالَتْ: أَدْنى ما تَكُونُ مِنْ رَبِّها أَنْ تَلْزَمَ قَعْرَ بَيْتِها.
فَقالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِنَّ فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنّى.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اصحابش پرسيد: زن چيست؟ گفتند: زن ناموس است.
فرمود: زن چه موقع به خدايش نزديكتر است؟ اصحاب نتوانستند جواب گويند.
چون اين سخن به گوش فاطمه(عليها السلام)رسيد، فرمود: نزديكترين اوقات زن به خداى خود هنگامى است كه در كُنج خانه خود باشد.
پس از اين جواب، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: حقّا كه فاطمه پاره تن من است.
8- نتيجه صلوات بر زهرا(عليها السلام)
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) يا فاطِمَةُ مَنْ صَلّى عَلَيْكِ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ أَلْحَقَهُ بى حَيْثُ كُنْتُ مِنَ الْجَنَّةِ.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من گفت: اى فاطمه! هر كه بر تو صلوات فرستد، خداوند او را بيامرزد و به من، در هر جاى بهشت باشم، ملحق گرداند.
9- على(عليه السلام)، رهبر و پيشوا
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: إِنَّ النَّبِىَّ(عليها السلام) قالَ:«مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِىٌّ وَلِيُّهُ، وَ مَنْ كُنْتُ إِمامَهُ فَعَلِىٌّ إِمامُهُ».
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:هر كه من سرپرست اويم، پس على سرپرست اوست و هر كه را من رهبر اويم، پس على رهبر اوست.
10- حجاب فاطمه
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: يا رَسُولَ اللّهِ إِنْ لَمْ يَكُنْ يَرانى فَأَنَا أَراهُ، وَ هُوَ يَشُمُّ الرّيحَ.
فَقالَ النَّبِىُّ(صلى الله عليه وآله): أَشْهَدُ أَنَّكِ بَضْعَةٌ مِنّى.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همراه با مرد نابينايى به خانه فاطمه(عليها السلام) آمد، بلافاصله فاطمه(عليها السلام)خود را كام پوشاند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: چرا خود را پوشاندى با اين كه او تو را نمىبيند؟ فاطمه(عليها السلام) فرمود: اى پيامبر خدا! اگر او مرا نمىبيند، من كه او را مىبينم و او بوى مرا حس مىكند! پيامبر اكرم فرمود: گواهى مىدهم كه تو پاره دل منى.
11- دستور العملى جامع
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: دَخَلَ عَلَىَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ قَدْ إِفْتَرَشْتُ فِراشى لِلنَّوْمِ، فقالَ: يا فاطِمَةُ لا تَنامى إلاّ وَ قَدْ عَمِلْتِ أَرْبَعَةً:خَتَمْتِ القُرآنَ، وَ جَعَلْتِ الاَْنـْبِياءَ شُفَعائَكِ، وَ أَرْضَيْتِ الْمُؤْمِنينَ عَنْ نَفْسِكِ، وَ حَجَجْتِ وَ اعْتَمَرْتِ، قالَ هذا وَ أَخَذَ فِى الصَّلوةِ، فَصَبَرْتُ حَتّى أَتَمَّ صَلاتَهُ، قُلتُ: يا رَسُولَاللّهِ أَمَرْتَ بِأَرْبَعَة لا أَقْدِرُ عَلَيْها فى هذَا الْحالِ! فَتَبَسَّمَ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ قال:إِذا قَرَأْتِ قُل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ ثَلاثَ مَرّات فَكَأنَّكِ خَتَمْتِ القُرْآنَ، وَ إِذا صَلَّيْتِ عَلَىَّ وَ عَلَى الاَْنـْبِياءِ قَبْلى كُنّا شُفَعاءَكِ يَوْمَ الْقِيمَةِ، وَ إِذا اسْتَغْفَرْتِ لِلْمُؤْمِنينَ رَضُوا كُلُّهُمْ عَنْكِ، وَ إِذا قُلْتِ: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ أَكْبَرُ، فَقَدْ حَجَجْتِ وَ اعْتَمَرْتِ.
در وقتى كه بستر خواب را گسترده بودم، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر من وارد شد، فرمود:اى فاطمه! نخواب مگر آن كه چهار كار را انجام دهى: قرآن را ختم كنى، و پيامبران را شفيعت گردانى، و مؤمنين را از خود راضى كنى، و حجّ و عمره اى را به جا آورى.
اين را فرمود و شروع به خواندن نماز كرد، صبر كردم تا نمازش تمام شد، گفتم: يا رسول اللّه! به چهار چيز مرا امر فرمودى در حالى كه بر آنها قادر نيستم! آن حضرت تبسّمى كرد و فرمود:چون قل هو اللّه را سه بار بخوانى مثل اين است كه قرآن را ختم كردهاى، و چون بر من و پيامبران پيش از من صلوات فرستى، شفاعت كنندگان تو در روز قيامت خواهيم بود، و چون براى مؤمنين استغفار كنى، آنان همه از تو راضى خواهند شد، و چون بگويى: سُبحانَ اللّه وَ الحَمدُ للّه وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اكبرُ، حجّ و عمره اى را انجام دادهاى.
12- رضايت شوهر
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): وَيْلٌ لاِمْرَأَة أَغْضَبَتْ زَوْجَها وَ طُوبى لاِمْرَأَة رَضِىَ عَنْها زَوْجُها.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: واى به حال زنى كه شوهرش را خشمگين سازد، و خوشا به حال زنى كه شوهرش از او خشنود باشد.
13- ثواب انگشتر عقيق
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ تَخَتَّمَ بِالْعَقيقِ لَمْ يَزَلْ يَرى خَيْرًا.
كسى كه انگشتر عقيق به دست كند، هميشه خير مىبيند.
14- على(عليه السلام)، بهترين داور
قالَتْ فاطِمَةُالزَّهراءُ(عليها السلام) عَنْ أَبيها(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ: إِنَّ نَفَرًا مِنَ الْمَلائِكَةِ تَشاجَرُوا فى شَىْء فَسَأَلُوا حَكَمًا مِنَ الاْدَمِيّينَ، فَأَوْحَى اللّهُ تَعالى إلَيْهِمْ أَنْ تَخَيَّرُوا، فَاخْتارُوا عَلِىَّ بْنَ أَبيطالب.
گروهى از فرشتگان درباره چيزى با يكديگر مشاجره نمودند، حاكم و داورى را از بنىآدم تقاضا كردند، خداوند متعال به آنها وحى فرمود كه خودتان انتخاب كنيد و آنان على ابن ابيطالب(عليه السلام) را برگزيدند.
15- زنان دوزخى
عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) ... يا بِنْتى أَمَّا الْمُعَلَّقَةُ بِشَعْرِها فَإِنَّها كانَتْ لا تُغَطّى شَعْرَها مِنَ الرِّجالِ، وَ أَمـَّا الْمُعَلَّقَةُ بِلِسانِها فَإِنَّها كانَتْ تُؤْذى زَوْجَها،... وَ أَمَّا الَّتى كانَ رَأْسُها رَأْسَ خِنْزير، وَ بَدَنُها بَدَنَ الْحِمارِ فَإِنَّها كانَتْ نَمّامَةً كَذّابَةً.
وَ أَمَّا الَّتى كانَتْ عَلى صُورَةِ الكَلْبِ فَإِنَّها كانَتْ قينَةً نَوّاحَةً حاسِدَةً.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) (درباره مشاهدات خود از عذاب دوزخيان در شب معراج) فرمود: دخترم! امّا زنى كه به مويش آويخته شده بود ، كسى بود كه مويش را از مردان نمىپوشانيد، و آن كه به زبانش آويزان بود، زنى بود كه شوهرش را آزار مىداد... و آن كه سرش سرِ خوك و بدنش بدنِ الاغ بود، زنى بود كه سخنچين و دروغگو بود، و آن كه صورتش به شكل سگ بود، زنى بود كه آواز مىخواند و نوحه سرايى مىكرد و حسد مىورزيد.
16- شرايط روزه دار
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: ما يَصْنَعُ الصّائِمُ بِصِيام إِذا لَمْ يَصُنْ لِسانَهُ وَ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَوارِحَهُ.
روزه دار چون زبانش و گوشش و چشمش و اعضايش را [از حرام ]نگه ندارد، روزه دار نيست.
17- داناترين و نخستين مسلمان
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): زَوْجُكِ أَعْلَمُ النّاسِ عِلْمًا، وَ أَوَّلُهُمْ سِلْمًا، وَ أَفْضَلُهُمْ حِلْمًا.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرمودند: شوهر تو در دانش، داناترين مردم و نخستين مرد مسلمان و در بردبارى، برترين مردم است.
18- كمك به ذرارى پيامبر
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): أَيُّما رَجُل صَنَعَ إِلى رَجُل مِنْ وُلْدى صَنيعَةً فَلَمْ يُكافِئْهُ عَلَيْها، فَأَنَا الْمُكافِئُ لَهُ عَلَيْها.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: هر كسى براى فردى از فرزندان من كارى انجام دهد و بر آن كار پاداشى نگيرد، من پاداش دهنده او خواهم بود.
19- على و شيعيان
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: إِنَّ أَبى(صلى الله عليه وآله وسلم) نَظَرَ إِلى عَلِىٍّ(عليه السلام) وَ قالَ: هذا وَ شيعَتُهُ فِى الْجَنَّةِ.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) نگريست و فرمود: اين شخص و پيروانش در بهشت اند.
20- شيعه على در قيامت
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: إِنَّ رَسُولَاللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ لِعَلِىٍّ(عليه السلام) : يا أَبَاالْحَسَنِ أَما إِنَّكَ وَ شيعَتُكَ فِى الْجَنَّةِ.
پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) فرمود: اى اباالحسن! آگاه باش كه تو و پيروانت در بهشت هستيد.
21- قرآن و عترت در آخرين سخن پيامبر
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: سَمِعْتُ أَبى رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) فى مَرَضِهِ الَّتى قُبِضَ فيهِ يَقُولُ ـ و قَدِ امْتَلاََتِ الْحُجْرَةُ مِنْ أَصْحابِهِ ـ أَيُّهَا النّاسُ يُوشِكُ أَنْ أُقْبَضَ قَبْضًا يَسيرًا، وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمُ الْقَوْلَ مَعْذِرَةً إِلَيْكُمْ، أَلا إِنّى مُخَلِّفٌ فيكُم كِتابَ رَبّى عَزَّوَجَلَّ وَ عِتْرَتى أَهْلَ بَيْتى.
ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلِىٍّ فقالَ: هذا عَلِىٌّ مَع الْقُرْآنِ، وَالْقُرْآنُ مَعَ عَلِىٍّ لا يَفْتَرِقانِ حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ، فَأَسْئَلُكُمْ مَا تَخْلُفُونى فيهِما.
از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در هنگام مرضى كه به سبب آن از دنيا رفت ـ و در حالى كه خانه، مملوّ از اصحاب بود ـ شنيدم كه فرمود:اى مردم! نزديك است كه به آسانى از ميان شما رخت بربندم، و به تحقيق سخنى كه عذر را بر شما تمام كند پيش فرستادم.
بدانيد كه من در ميان شما، كتاب پروردگارم و عترتم، اهل بيتم را بر جاى مىگذارم.
آن گاه دست على را گرفت و فرمود : اين على با قرآن است و قرآن با على است، از هم جدا نمىشوند تا هر دو در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
من در قيامت از شما از آنچه درباره اين دو پس از من انجام دهيد، خواهم پرسيد.
22- شستن دستها
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، لا يَلُومَنَّ إِلاّ نَفْسَهُ مَنْ باتَ وَ فى يَدِهِ غَمَرٌ.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: سرزنش نكند جز خود را، كسى كه شب كند، در حالى كه دستش چرب و بدبو باشد.
23- نتيجه گشاده رويى
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: أَلْبِشْرُ فى وَجْهِ الْمُؤْمِنِ يُوجِبُ لِصاحِبِهِ الْجَنَّةَ.
گشاده رويى در چهره مؤمن براى صاحبش، بهشت را سبب مىشود.
24- رنج خانه دارى
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: يا رَسُولَ اللّهِ لَقَدْ مَجَلَتْ يَداىَ مِنَ الرَّحى، أَطْحَنُ مَرَّةً، وَ أَعْجَنُ مَرَّةً.
اى رسول خدا! دو دستم از سنگ آسيا پينه بسته، يك بار آرد مىكنم و يك بار خمير مىسازم.
25- زيان بخل
« عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لي رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِيّاكِ وَ الْبُخْلَ، فَإِنَّهُ عاهَةٌ لا تَكُونُ فى كَريم. إِيّاكِ وَ الْبُخْلَ فَإِنَّهُ شَجَرَةٌ فِى النّارِ، وَ أَغْصانُها فِى الدُّنْيا، فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْن مِنْ أَغْصانِها أَدْخَلَهُ النّارَ.»
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: از بخل ورزيدن بپرهيز، زيرا كه بخل آفتى است كه در شخص بزرگوار نيست.
از بخل بپرهيز، زيرا كه آن درختىاست در آتش دوزخ كه شاخه هايش در دنياست، هر كه به شاخه اى از شاخه هايش درآويزد، داخل جهنّمش گردانَد.
26- نتيجه سخاوت
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): وَ عَلَيْكِ بِالسَّخاءِ، فَإِنَّ السَّخاءَ شَجَرَةٌ مِنْ شَجَرِ الْجَنَّةِ، أَغْصانُها مُتَدَلِيَّةٌ إِلَى الاَْرْضِ، فَمَنْ أَخَذَ مِنْها غُصْنًا قادَهُ ذلِكَ الْغُصْنُ إِلَى الْجَنَّةِ.»
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به من گفت: بر تو باد سخاوت ورزيدن، زيرا كه سخاوت درختى از درختان بهشت است كه شاخه هايش به زمين آويخته است، هر كه شاخه اى از آن را بگيرد، او را به سوى بهشت مىكشاند.
27- نتيجه سلام و تحيّت بر رسول خدا و دخترش زهرا
« عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ لي أَبى وَ هُوَ ذاحَىٍّ: مَنْ سَلَّمَ عَلَىَّ وَ عَلَيْكِ ثَلاثَةَ أَيّام فَلَهُ الْجَنَّةُ.»
پدرم در زمان حياتش به من فرمود:هر كه بر من و تو تا سه روز تحيّت و سلام بفرستد، بهشت بر او واجب گردد.
28- خنده اسرار آميز
«لَمّا مَرِضَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) دَعَا ابْنَتَهُ فاطِمَةَ فَسارَّها، فَبَكَتْ، ثُمَّ سارَّها فَضَحِكَتْ، فَسَأَلْتُها عَنْ ذلِكَ، فَقالَتْ: أَمّا حَينَ بَكَيْتُ فَإِنَّهُ أَخْبَرَنى أَنَّهُ مَيِّتٌ، فَبَكَيْتُ، ثُمَّ أَخْبَرَنى أَنّى أَوَّلُ أَهْلِهِ لُحُوقًا بِهِ فَضَحِكْتُ.»
هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مريض شد، دخترش فاطمه را نزد خود خواند و در گوش او سخن گفت.
فاطمه(عليها السلام) گريه كرد، مجدّداً رسول خدا با او نجوا كرد، فاطمه(عليها السلام) خنديد.
عايشه گويد: در اين باره از حضرت زهرا(عليها السلام) پرسيدم، فرمود: چون پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مرگش را به من خبر داد، گريستم، پس از گريه ام به من خبر داد كه نخستين كسى كه او را ملاقات كند من هستم، در نتيجه خنديدم.
29- پيامبر، پدر فرزندان زهرا
«عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: قالَ النَّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ ذُرِّيَّةَ كُلِّ بَنى أُمٍّ عَصَبَةً يَنْتَمُونَ إِلَيْها إِلاّ وُلْدَ فاطِمَةَ(عليها السلام)فَأَنـَا وَليُّهُمْ وَ أَنـَا عَصَبَتُهُمْ.»
فاطمه(عليها السلام) از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده كه فرمود:همانا خداوند عَزَّ وَ جَلَّ ذرّيّه هر يك از فرزندان مادرى را سبب ارتباط و خويشاوندى قرار داده كه به وسيله آن ذرّيّه به او منسوب مىشوند، مگر فرزندان فاطمه(عليها السلام)كه من سرپرست و خويشاوند آنها هستم [و به من منسوب مىشوند].
30- خوشبخت واقعى
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): هذا جَبْرَئيلُ(عليه السلام)يُخْبِرُنى: إِنَّ السَّعيدَ، كُلَّ السَّعيدِ، حَقَّ السَّعيدِ، مَنْ أَحَبَّ عَلِيًّا فى حَياتى وَ بَعْدَ وَفاتى.»
فاطمه(عليها السلام) از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده كه فرمود: اين جبرئيل(عليه السلام)است كه مرا خبر مىدهد: همانا خوشبخت، تمام خوشبخت و خوشبخت واقعى، كسى است كه على را، در زندگىام و پس از مرگم، دوست داشته باشد.
31- پيامبر در جمع اهل بيت
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: دَخَلْتُ عَلى رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) فَبَسَطَ ثَوْبًا وَ قالَ لي: إِجْلِسي عَلَيْهِ، ثُمَّ دَخَلَ الْحَسَنُ فَقالَ لَهُ: إِجْلِسْ مَعَها، ثُمَّ دَخَلَ الحُسَيْنُ فَقالَ لَهُ: إِجْلِسْ مَعَهُما، ثُمَّ دَخَلَ عَلِىٌّ(عليه السلام) فَقالَ لَهُ: إِجْلِسْ مَعَهُمْ، ثُمَّ أَخَذَ بِمَجامِعِ الثَّوْبِ فَضَمَّهُ عَلَيْنا ثُمَّ قالَ: أَلّلهُمَّ هُمْ مِنّى وَ أَنَا مِنْهُمْ أَلّلهُمَّ ارْضِ عَنْهُمْ كَما أَنّى عَنْهُمْ راض.»
بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شدم، جامه اى را گستراند و فرمود: بنشين، در اين وقت حسن(عليه السلام) آمد، فرمود: نزد مادرت بنشين، بعداً حسين(عليه السلام)آمد. فرمود: با اينها بنشين. پس على(عليه السلام)آمد. فرمود: تو نيز با اينان بنشين، آن گاه اطراف جامه را گرفت و روى ما انداخت. فرمود: خدايا! اينها از من اند و من از اينهايم، خدايا! از اينان راضى باش، همان طور كه من از اينها راضىام.
32- دعاى پيامبر در وقت ورود و خروج از مسجد
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: كانَ النَّبِىُّ إِذا دَخَلَ الْمَسْجِدَ يَقُول: «بِسْمِ اللّهِ، أَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ اغْفِرْ ذُنُوبى وَ افْتَحْ لى أَبْوابَ رَحْمَتِكَ».
وَ إِذا خـَرَجَ يَقـُولُ: «بِسْـم اللّـهِ، أَللّهُمَّ صَـلِّ عَلى مُحَمَّد وَاغْفِرْ ذُنُوبى وَ افْتَحْ لى أَبْوابَ فَضْلِكَ».
فاطمه(عليها السلام) فرموده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) چون داخل مسجد مىشد مىفرمود: «به نام خدا، خدايا بر محمّد درود فرست و گناهانم را بيامرز و درهاى رحمتت را برايم باز كن!» و چون خارج مىشد مىفرمود: «به نام خدا، خدايا بر محمّد درود بفرست و گناهانم را بيامرز و درهاى بخششت را برايم باز كن!»
33- سحر خيزى
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: مَرَّ بى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ أَنـَا مُضْطَجَعَةٌ مُتَصَبَّحَةٌ فَحَرَّكَنى بِرِجْلِهِ وَ قالَ يا بُنَيَّةُ قُومى فَاشْهَدى رِزْقَ رَبِّكِ وَ لا تَكُونى مِنَ الْغافِلينَ، فَإِنَّ اللّهَ يُقَسِّمُ أَرْزاقَ النّاسِ ما بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلى طُلُوعِ الشَّمْسِ.»
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر من گذشت، در حالى كه در خواب صبحگاهى بودم، مرا با پايش تكان داد و فرمود: دخترم! برخيز شاهد رزق و روزى پروردگارت باش و از غافلان مباش، زيرا كه خداوند روزى هاى مردم را بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب تقسيم مىكند.
34- مريض در پناه خدا
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ النَّبِىُّ(صلى الله عليه وآله وسلم): إِذا مَرِضَ الْعَبْدُ أَوْحَى اللّهُ إِلى مَلائِكَتِهِ أَنِ ارْفَعُوا عَنْ عَبْدِىَ الْقَلَمَ مادامَ فى وَثاقى، فَإِنّى أَنـَا حَبَسْتُهُ حَتّى أَقْبَضَهُ أَوْ أُخَلِّىَ سَبيلَهُ. كانَ أَبى يَقُولُ: أَوْحَى اللّهُ إِلى مَلائِكَتِهِ أُكْتُبُوا لِعَبْدى أَجْرَ ما كانَ يَعْمَلُ فى صِحَّتِهِ.»
فاطمه(عليها السلام) فرموده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: چون بنده خدا بيمار گردد، خداوند به فرشتگانش وحى مىكند: قلم تكليف را از بنده ام ـ تا وقتى كه در عهد و پيمان من است ـ برداريد، زيرا خودم او را بازداشت نموده تا جانش را بگيرم يا آزادش گذارم. پدرم مىفرمود: خداوند به فرشتگانش وحى فرستاد كه براى بنده بيمارم پاداش كارهايى را كه در وقت سلامتش انجام مىداد، بنويسيد.
35- نرمخويى در مقابل ديگران و احترام به زنان
عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم): خِيارُكُمْ أَلْيَنُكُمْ مَناكِبَهُ وَ أَكْرَمُهُمْ لِنِسائِهِمْ.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: بهترين شما نرمخوترين شما به اطرافيان و بزرگوارترين شما به زنان است.
36- پاداش آزادى بردگان
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ أَعْتَقَ رَقَبَةً مُؤْمِنَةً كانَ لَهُ بِكُلِّ عُضْو مِنْها فَكاكُ عُضْو مِنَ النّارِ.»
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :هر كه بنده مؤمنى را آزاد كند، به اِزاى هر عضوى از آن بنده، عضوى از او از آتش جهنّم آزاد گردد.
37- زمان استجابت دعا
«عَنْ أَبيها رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَتْ: قالَ: إِنَّ فِى الْجُمُعَةِ لَساعَةً لا يُوافِقُها عَبْدٌ مُسْلِمٌ يَسْأَلُ اللّهَ تَعالى فيها خَيْرًا إِلاّ أَعْطاهُ إِيّاهُ، إِذا تَدَلّى نِصْفُ الشَّمْسِ لِلْغُرُوبِ.»
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : در روز جمعه ساعتى است كه بنده مسلمان در آن وقت چيزى از خدا نخواهد مگر آن كه خداوند به او عطا گرداند، و آن وقتى است كه نيمه خورشيد به سوى مغرب نزديك گردد.
38- سستى در نماز
«عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: سَأَلْتُ أَبى رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) لِمَنْ تَهاوَنَ بِصَلاتِهِ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ.
قال(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ تَهاوَنَ بِصَلاتِهِ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ إِبْتَلاهُ اللّهُ بِخَمْسَ عَشَرَةَ خَصْلَةً:يَرْفَعُ اللّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ عُمْرِهِ، وَ يَرْفَعُ اللّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ رِزْقِهِ، وَ يَمْحُوا اللّهُ عَزَّوَجَلَّ سيماءَ الصّالِحينَ مِنْ وَجْهِهِ، وَكُلُّ عَمَل يَعْمَلُهُ لا يُوجَرُ عَلَيْهِ، وَ لا يَرْتَفِعُ دُعاؤُهُ إِلىَ السَّماءِ، وَ لَيْسَ لَهُ حَظٌّ فى دُعاءِ الصّالِحينَ، وَ أَنّهُ يَمُوتُ ذَليلاً، وَ يَمُوتُ جائِعًا، وَ يَمُوتُ عَطْشانًا، فَلَوْ سُقِىَ مِنْ أَنْهارِ الدُّنْيا لَمْ يُرْوَ عَطَشُهُ، وَ يُوَكِّلُ اللّهُ مَلَكًا يَزْعَجُهُ فى قَبْرِهِ، وَ يَضيقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ وَ تَكُونُ الظُّلْمَةُ فى قَبْرِهِ، وَ يُوَكِّلُ اللّهُ بِهِ مَلَكًا يَسْحَبُهُ عَلى وَجْهِهِ، وَ الْخَلائِقُ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ، وَ يُحاسَبُ حِسابًا شَديدًا، وَ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ لا يُزَكّيهِ وَ لَهُ عَذابٌ أَليمٌ.»
از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره مردان و زنانى كه در نمازشان سستى و سهل انگارى مىكنند، پرسيدم.
آن حضرت فرمودند: هر زن و مردى كه در امر نماز، سستى و سهل انگارى داشته باشد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مىگرداند:1ـ خداوند، بركت را از عمرش مىگيرد،2ـ خداوند، بركت را از رزق و روزىاش مىگيرد،3ـ خداوند، سيماى صالحين را از چهره اش محو مىكند،4ـ هر كارى كه بكند بدون پاداش خواهد ماند،5ـ دعايش مستجاب نخواهد شد،6ـ برايش بهره اى از دعاى صالحين نخواهد بود،7ـ ذليل خواهد مُرد،8ـ گرسنه جان خواهد داد،9ـ تشنه كام خواهد مرد، به طورى كه اگر با همه نهرهاى دنيا آبش دهند، تشنگىاش برطرف نخواهد شد،10ـ خداوند، فرشته اى را برمىگزيند تا او را در قبرش ناآرام سازد،11ـ قبرش را تنگ گرداند،12ـ قبرش تاريك باشد،13ـ خداوند فرشته اى را برمىگزيند تا او را به صورتش به زمين كشد، در حالى كه خلايق به او بنگرند،14ـ به سختى مورد محاسبه قرار گيرد،15ـ و خداوند به او ننگرد و او را پاكيزه نگرداند و او را عذابى دردناك باشد.
39- شكست ظالم
« عَنْها(عليها السلام) قالَتْ: قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم): مَا الْتَقى جُنْدانِ ظالِمانِ إِلاّ تَخَلَّى اللّهُ مِنْهُما، فَلَمْ يُبالِ أَيُّهُما غَلَبَ، وَ مَا الْتَقى جُنْدانِ ظالِمانِ إِلاّ كانَتِ الدّائِرَةُ عَلى أَعْتاهُما.»
فاطمه(عليها السلام) فرمود: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: دو سپاه ستمگر به هم نرسند، مگر آن كه خداوند آن دو را به حال خود واگذارد، و باكى نداشته باشد كه كدام يك پيروز گردد.
و دو سپاه ستمگر به هم نرسند، مگر آن كه هزيمت و شكست از آنِ سپاه ظالمتر باشد.
40- بخشى از خطبه زهرا(عليها السلام)
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهراءُ(عليها السلام) فى خُطْبَتِهَا المَعْرُوفَةُ:حضرت زهرا(عليها السلام) در آن سخنرانى معروفش در مسجد فرمود:
ـ جَعَلَ اللّهُ الاِْيمانَ تَطْهيرًا لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ : خداوند ايمان را براى تطهير شما از شرك قرار داد،
ـ وَ الصَّلاةَ تَنْزيهًا لَكُمْ مِنَ الْكِبْرِ: و نماز را براى پاك شدن شما از تكبّر،
ـ وَ الزَّكاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِى الرِّزْقِ: و زكات را براى پاك كردن جان و افزونى رزقتان،
ـ وَ الصِّيامَ تَثْبيتًا لِلاِْخْلاصِ : و روزه را براى تثبيت اخلاص،
ـ وَ الْحَجَّ تَشْييدًا لِلدّينِ : و حجّ را براى قوّت بخشيدن دين،
ـ وَ الْعَدْلَ تَنْسيفاً لِلْقُلُوبِ : و عدل را براى پيراستن دلها،
ـ وَ إِطاعَتَنا نِظامًا لِلْمِلَّةِ : و اطاعت ما را براى نظم يافتن ملّت،
ـ وَ إِمامَتَنا أَمانًا لِلْفُرْقَةِ :و امامت ما را براى در امان ماندن از تفرقه،
ـ وَ الْجِهادَ عِزًّا لِلاِْسْلامِ :و جهاد را براى عزّت اسلام،
ـ وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلىَ اسْتيجابِ الاَْجْرِ :و صبر را براى كمك در استحقاق مزد،
ـ وَ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعامَّةِ :و امر به معروف را براى مصلحت و منافع همگانى،
ـ وَ بِرَّ الْوالِدَيْنِ وِقايَةً مِنَ السُّخْطِ :و نيكى كردن به پدر و مادر را سپر نگهدارى از خشم،
ـ وَ صِلَةَ الاَْرْحامِ مَنْماةً لِلْعَدَدِ : و صلهارحام را وسيله ازدياد نفرات،
ـ وَ الْقِصاصَ حَقْنًا لِلدِّماءِ : و قصاص را وسيله حفظ خونها،
ـ وَ الْوَفاءَ بِالنَّذْرِ تَعْريضًا لِلْمَغْفِرَةِ : و وفاى به نذر را براى در معرض مغفرت قرار گرفتن،
ـ وَ تَوْفِيَةَ الْمَكاييلِ وَ الْمَوازينِ تَغْييرًا لِلْبَخْسِ : و به اندازه دادن ترازو و پيمانه را براى تغيير خوى كمفروشى،
ـ وَ النَّهْىَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزيهًا عَنِ الرِّجْسِ : و نهى از شرابخوارى را براى پاكيزگى از پليدى،
ـ وَ اجْتِنابَ الْقَذْفِ حِجابًا عَنِ اللَّعْنَةِ : و دورى از تهمت را براى محفوظ ماندن از لعنت،
ـ وَ تَرْكُ السَّرِقَةِ إِيجابًا لِلْعِفَّةِ : و ترك سرقت را براى الزام به پاكدامنى،
ـ وَ حَرَّمَ الشِّرْكَ إِخْلاصًا لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ : و شرك را حرام كرد براى اخلاص به پروردگارى او،
ـ فَاتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون بنابراين، از خدا آن گونه كه شايسته است بترسيد و نميريد، مگر آن كه مسلمان باشيد،
ـ وَ أَطيعُوا اللّهَ فيما أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهاكُمْ عَنْهُ و خدا را در آنچه به آن امر كرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت كنيد،
ـ فَإِنَّهُ إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ زيرا كه «از بندگانش، فقط آگاهان، از خدا مىترسند.» (سوره فاطر آيه 28)
آقاجان من شفا نمی خواهم
آقاجان اگر چه غرق نیازم ولی خدا داند که جز سلامت تو در دعا نمیخواهم
یا بن الحسن کنون که روزده ام من به صاحت لطفت
آقاجان نگو که غرق گناهی تو را نمی خواهم
یابن الحسن به خاطر دل من نه من بدم
آقا آقا به خاطر دل زهرا ظهور کن

فاطمه ای که غمت داغ تو سر می شکند
زیر بار غم تو کوه کمر می شکند
جبریل است که از داغ تو پر میشکند
فاطمه حبیبم بی تو من غریبم
فاطمه حبیبم بی تو من غریبم
چه گمان داشت که در طی جوانی زهرا
نازنین نازنین پهلویش از ضربت دست می شکند
زین مصیبت به خدا پشت پدر می شکند
از برم رفتی و از پیش مکردی مرا
بعد از فقدان نبی رکن دگر می شکند
جان به قربان تو و سینه سپر گردن تو
صبر کردی و نگفتی که سپر می شکند
نیمه ی شعبان رسید از راه دور
شد نگاه کوچه ی ما غرق نور
هست نام کوچه مان صاحب زمان
کوچه ای زیباتر از رنگین کمان
کوچه مان را آب و جارو کرده ایم
با سلام یاس خوشبو کرده ایم
ما به مردم نقل و شربت می دهیم
توی سینی با محبت می دهیم
کاش می شد یک نفر از عابران
بود آقا مهدی صاحب زمان
آن امام مهربان و نازنین
عطر خوشبوی خدا روی زمین
با نگاهش قطره دریا می شود
غنچه با لبخند او وا می شود
آفتاب است آفتاب اما نهان
دست هایش سایبان بی کسان
در عبایش عطر گل های بهشت
کیست او طاووس زیبای بهشت
لحظه هامان لحظه های انتظار
روی لب ها :"کی تو می آیی بهار؟"
ای بهار باغ دل ها ای عزیز!
بر زمین عطر شکفتن را بریز
غنچه ها چشم انتظارت مانده اند
روز و شب شعر فرج را خوانده اند
قلب ماهمه جا هست در ساحل دور می نشینیم و از آب های ژرف می نوشیم می فهمیم که آب نیز تشنه است و او نیز ما را می نوشدودر آن دم با کیهان یگانه می شویم.
بارها گفته ام:خداوند پشت هزاران پرده نور است
اینک می گویم:با گذر از یکی از این پرده ها جهان پایان می پذیرد و خداوند نزدیک تر می شود.
عشقم تو را به دنیا نمی دهم
دنیا کم است بلکه به محبتی نمی دهم
دهها هزار یوسف اگر بخشدم خدا
تاری زموی یوسف زهرا نمی دهم
گر لحظه ای میسرشود دیدن رخت آقاجان
آن لحظه را به عمر دو دنیا نمی دهم
1-هفت روزه شمال 2- بار شمال 3- سياچن 4- قراقرم 5- صدائي جرس 6- هماري آواز 7- سياچن خپلو 8- شمال 9- طلوع قراقرم 10- جمهور
ماهنامهها
1- سه ماهي بلتستان 2- سد پاره 3- كاروان خپلو 4- بلتي يل 5- مسائل حل كرو 6- ظلم كي چكي 7- بلتستان 8- سكرچن 9- النصرت 10- بلورستان 11- قراقرم كالج ميگزين 12- نوائي صوفيه 13- يل 14- تبيان نوربخشيه 15- بلتستان كي جديد جنگ 16- ايك حقيقت ايك جائزه
در حال حاضر مردم بلتستان پيرو فرقههاي شيعه، صوفية اماميه نوربخشيه، اهل سنت و اهل حديث مي باشند. هيچ يك از ساكنان بومي پيرو فرقه هاي اسماعليه و قادياني و مسيحيت نيست ولي عدهاي از پيروان اين فرقهها از مناطق ديگر آمده اند و در اينجا زندگي مي كنند. وضعيت مذاهب مختلف بلتستان بطور خلاصه از قرار ذيل است :
1- شيعة اثني عشري
80 درصد مردم اين منطقه از شيعيان اثني عشري هستند. جمعيت آنها در سكردو حدود 90درصد، در خپلو حدود 10، درصد در شگر حدود 85 درصد، در كهرمنگ 98 درصد و در روندو وگلتري 100 درصد مي باشد .
بعد از ورود اسلام حاكمان بلتستان هميشه شيعه بوده اند .فعاليت شيعيان در اين اواخر كمي بيشتر شده است ولي در سال هاي قبل از آزادي پاكستان فعاليت چنداني نداشتهاند . بعد از آزادي پاكستان شيعه منظم شده و فعاليت ديني وسياسي را شروع كردند .كه در ده سال اخير به صورت گسترده فعال هستند. تعداد مدارس شيعيان در بلتستان زياد است. موسسه محمديه ترست كه بنيانگذار آن مرحوم شيخ حسن مهدي آبادي است در تمام مناطق بلتستان مدارس ديني دارد. غير از مدارس اين موسسه مدارس ديني ديگر نيز فعاليت دارند از جمله مدرسه جامعة النجف در شهر سكردو دائر است. و براي خواهران نيز حدود 5 مدرسه ديني ساخته شده است. از جمله يك مدرسه بزرگ در مركز سكردو تحت سرپرستي شيخ محمد حسن جعفري اداره ميشود. موسسات مذهبي شيعيان نيز فعال هستند از جمله موسسه اهل البيت عليهم السلام به سرپرستي شيخ محسن علي نجفي مشغول فعاليت هستند. شيعيان بلتستان در زمان رهبر فقيد شيعيان بلتستان علامه شيخ غلام محمد غروي مرحوم متحد و متفق بودند ولي بعد از ايشان در جامعة تشيع مشكلاتي بوجود آمده است. اين مشكلات بالخصوص از زماني شروع شد كه نهضت جعفري(تحريك جعفريه) به رياست علامه سيد ساجد علي نقوي به عنوان يك حزب سياسي در بلتستان وارد سياست شد و در مقابل حزب مردم به رياست خانم بينظير بوتو قرار گرفت. در اكثر مناطق بلتستان در مقابل كانديداي نهضت جعفري شيعياني بودند كه در حزب مردم و ساير احزاب عضويت داشتند و يا بعنوان آزاد شركت مي كردند . اين باعث شد كه بين شيعيان اختلافات شديدي بوجود آيد. و از همين جا شيعيان به دو گروه تقسيم شد يكي طرفداران نهضت جعفري و ديگري مخالفين نهضت جعفري. اين امر باعث شد كه شيعيان با وجود اكثريت در منطقه نتوانستند دولت محلي را تشكيل دهند.
2- صوفية اماميه نوربخشيه
دربارة نوربخشيه در فصل دوم در باب فرقة نوربخشيه منسوب به سيد محمد نوربخش بحث خواهد شد و بخاطر تكرار و طولاني شدن مقاله از بيان آن اجتناب مي كنيم.
3- اهل سنت
حدود 2 در صد جمعيت منطقه مذهب اهل سنت هستند . درباره ورود اهل سنت به بلتستان در فصل دوم بحث خواهد شد. در حال حاضر اهل سنت در بلتستان فعاليت چنداني ندارند .البته اخيرا موسسه هاي خيريه و آموزشي سني در منطقه فعال شده و چند مركز داير نمودهاند، اين مراكز از شهرهاي بزرگ پاكستان تغذيه مي شوند. اهل سنت در شهر سكردو و خپلو مسجد جامع دارند .
4- اهل حديث (وهابيها )
حدود 3 در صد جمعيت منطقه اهل حديث هستند .اهل حديث بعد از آمدن اهل سنت به اين منطقه راه پيدا كردند ولي آنها توانستند در مدتي كوتاه فعاليت زيادي را انجام دهند .آنها در منطقه خپلو در موضع غواري يك دارالعلوم(دانشگاه) بزرگ داردند كه در آن حدود 1200 طلبه پسر و 600 طلبه دختر مشغول تحصيل هستند . در اين دارالعلوم دو بخش بزرگ دارد 1- كلية الدراسة الاسلامية 2- كلية الحديث در اين دارالعلوم 70 استاد فارغ تحصيل از دانشگاه مدينه دارند.
آنها در سكردو نيز يك مركز بزرگ دارند كه در آن فعاليت هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي وعلمي انجام مي شود ودر مركز خپلو و منطقه چهوربت نيز مراكزي وجود دارد. از لحاظ اقتصادي نيز در وضعيت خيلي خوب قرار داردند. همه ساله در بين مردم لباس و وسائل خوراكي تقسيم مي كنند.
5- دين مسيحيت
حدود يكصد سال پيش مسيحي ها فعاليت تبليغي خودشان را در اين منطقه شروع كردند .و دو كتاب بنام كهوم لوكهسي لم (راه نجات ) و رسول كني عمل (اعمال انبياء )را در سال 1920م به زبان بلتي ترجمه و چاپ نمودند و بعد از آن انجيل متي را به زبان بلتي ترجمه و چاپ نمودند .ولي آنها هيچ موفقيتي به دست نياوردند و در زمان آزادي پاكستان از اين منطقه رفتند اما در سال 1980 اعضاي انجمنهاي مسيحي وارد اين منطقه شدند كه به عنوان درمانگاه خيريه فعاليت خودشان را شروع كرده اند. تا هنوز كسي اين دين را قبول نكرده است . چند موسسه مسيحي ديگر نيز مشغول فعاليت هستند.
6- قادياني ها
در دهة شصت ميلادي توسط تاجران كشميري اين مذهب به بلتستان رسيد و از بلتستان شخصي در روستاي دم سم در منطقه خپلو اين مذهب را قبول كرد كه خودش مرده ولي پسرش بر اين مذهب باقي است اما كسي ديگر اين مذهب را نپذيرفته است. و اين مذهب به سبب انكار خاتميت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم در دهة هفتاد ميلادي در مجلس ملي پاكستان گروه اقليت شناخته شد. موسس آن غلام احمد قادياني بوده است.
7- اسماعيليه
مذهب اسماعيليه در شمال پاكستان در منطقة هنزه و شهرستان غذر رواج دارد. اگر چه در بلتستان كسي پيرو اين فرقه نيست اما اسماعيليان از مناطق ديگر براي كسب وكار به بلتستان آمده و در آنجا زندگي مي كنند. اولين جماعت خانه(عبادت خانه) اسماعيليان در سال 1969 درشهر سكردو بنا شد. اسماعيليه فعاليتهاي چشمگيري در منطقه داردند كه در بخش موسسات غير دولتي به آن مي پردازيم.
غير از اين اماكن و آثار، آثار ديگر فراواني نيز در بلتستان وجود دارد. از جمله مي توان آثار اسلامي را نام برد، كه در بخش آثار اسلامي و نقش مبلغان و آثار آنها ذكر خواهد شد.
در بالاي كوه در كنار اين كاخ قلعهاي بنام تهورسي كهر بوده است. كه امروزه از بين رفته است و فقط يك مسجد باقي مانده است كه در بالاي قله كوه واقع است. اين قلعه مانند قلعه كهرفوچو از لحاظ امنيتي خيلي مهم بود.
در بالاي اين قلعه قلعهاي بنام بودهي كهر واقع است كه در زمان حمله تبت به بلتستان در اين منطقه احداث شد و والي در اين قلعه زندگي مي كرد. اين قلعه امروزه به حالت مخروبهاي موجود است.
براي رفتن به قلعه كهرفوچو از پائين دو راه داشت. يك راه مخفي كه سرپوشيده بود و ديگري درب بزرگ دژ كه غير قابل نفوذ بود. متاسفانه اين قلعه بزرگ در حمله دوم دوگره خراب شد. وقتي بلتستان بدست دوگره تسخير شد. اشعاري را در يك كتيبه نوشتند، در اين كتيبه اشعاري به زبان فارسي ديده مي شود كه عبارتند از :
به امداد فضل جهان آفرين بنا قلعه شد به تبت زمين
بحكم مهاراج رنبير سنگه كه كس پادشاه نديده چنين
جمون كاشمير تبت و هم لداخ بود تا به گلگت بزير نگين
به تدبير ديوان تبت رام گو بود مملكترا چوحصن وحصين
خطابش وزير معظم بود ارسطوي ثاني را زرين
وزير ديگر نام چو شب سرن بعقلش ندارد كسي هم قرين
زعهد وزير كلان تا به حال كماندار و افسر الي حد چين
كمينه غلام نمك خوار شاه بود مهته منگل زروي يقين
وزير تبت ساكن كشتوار بدانش بود فاضل افضلين
بنا كر نركوه كرد و شكوه سر قلعه يك قلعه آهنين
پئي سال تاريخ آغاز او زكلكم تراوش شده اينچنين
فزون بود از نهصد و يكهزار بگو چهل و يك در شمار سنين
اين قلعه تا زمان حكومت مهاراجه رنبير سينگ بصورت خرابه ماند ولي او در زمان حكومتش بازسازي كرد و بعنوان پايگاه سپاه دوگره استفاده مي كردند.
1- در شهر سكردو و مناطق ديگر بلتستان در كوهها و سنگها تصوير بودا منقش گرديده است. و جملاتي به زبان بلتي ديده مي شود. اين آثار متعلق به دورة قبل از اسلام است
سيد عباس كاظمي نيز مي نويسد: بلتستان نمونه جامعه اي خوب وپيشرفته و داراي فرهنگ و تمدن غني است.
بلتستان به خاطر دارا بودن تمدن غني خود در تاريخ كشورهاي مختلف با نام هاي گوناگوني شناخته مي شده. همانطور كه دربخش قبل گذشت اهالي تبت اين منطقه را ننگ گون مي گفتند. اهالي چين اين منطقه را پولولو مي ناميدند. آرياييها و مغولها آنرا تبت خورد ميگفتند. مردم سنكيانگ با نام بالتي اين منطقه را ميشناختند، نام بالتي در اصل كلمهاي يوناني است، بيروني آنرا تبت اسلامي نوشته است. مسافران اروپايي اين منطقه را تبت صغير مي گفتند، برخي اين منطقه را بهشت كوچك وبرخي ديگر آنرا بام عالم نام نهادند. درباره فرهنگ و تمدن قديم بلتستان منابع قديمي در دسترس نيست ولي آثار باستاني مانند قبرستان ها و ديگر شواهد ما را راهنمائي مي كند. در زمان كيسر دربلتستان نظام اشتراكي رائج بود. مردم بلتستان زندگي اجتماعي خوبي داشتند. در هر منطقه يك نظام اجتماعي رائج بود. و در هر محله عبادت خانه و يك محل خاص بنام هلچنگره بود كه در آن مردم در اوقات فراغت جمع مي شدند. و تنازعات و اختلافات خود را در اين محل حل و فصل مي كردند. مردم دركارها به يك ديگر كمك مي كردند.و كارها را با هم انجام مي دادند. بخاطر كمبود آب در منطقه براي آبياري به زمين ها يك نظام خاص داشتند و هيچ وقت دعوايي پيش نمي آمد.
خانههاي قديمي در بلتستان عموما داراي سقفهاي كوتاه بود كه علتش سرماي شديد در اين منطقه است. نشيمنهاي زمستاني و تابستاني خانهها جدا بود. عموما در خانهها حمام وجود نداشت و در كنار چشمهها و رودخانهها حمامهاي عمومي مي ساختند.
مراسم مختلف در فصلهاي مختلف برگزار مي شد . از جملة آنها نوروز ستروب لا، اونگ دق، برق بب، نورپهب و كهاستون معروف است. موسيقي و ترانههاي محلي هم در اين منطقه زياد است. در مراسم گوناگون اين موسيقي ها مي سرودند و غزلهايي به زبان بلتي هم مي سرودند. در بين آنها ميندوق هلتنمو معروف است.
مردم بلتستان نوروز نخستين روز سال شمسي را مانند ايرانيها جشن مي گيرند، در گذشته عيد نوروز رونق بيشتري داشت و بزرگترين جشن ملي بشمار مي رفت ولي در حال حاضر از اهميت آن تا حدي كاشته شده است با وجود آن در اين روز مراسمهاي زيادي برگزار مي شود، به بچهها عيدي داده ميشود. در ورزشگاه مركزي شهر كه در زبان محلي شغرن گفته ميشود مردم جمع ميشوند و مسابقه چوگان (پولو)، فوتبال، واليبال تيراندازي، هاكي و بازيهاي محلي ديگر برگزار ميشود. مردم در اين روز لباس نو مي پوشند.
در بلتستان در شبهاي زمستان گفتن داستانهاي قديمي رائج است. و براي اي كار مردم دور هم جمع ميشوند و از كسي كه داستان مي گويد به خانه دعوت مي كنند و از او پذيرائي مي كند و او داستان مي گويد.
شكست لشكر دوگره در تبت موجب تقويت روحية لداخيها و بلتيها شد. اگرچه راجه احمد شاه به دست تبتيها اسير شد. ولي بخاطر هدف مشترك باهم دوست شدند و او آزاد شد. همچنين براي آزادي لداخ و بلتستان برنامه ريزي كردند. و يول سترونگ كريم براي آماده سازي مبارزه به بلتستان اعزام شد. يول سترونگ كريم در بلتستان همراه راجه حيدر خان و كاظم بيگ رئيس سكردو با حكومت دوگره مبارزه را شروع كردند. و حاكمان محلي نيز با آنها همكاري كردند. چنانچه راجه حيدر خان حريف خودش سليمان خان حاكم شگر و محمد شاه پسر احمد شاه را دستگير نموده و زنداني كرد. بهگوان سينگ والي دوگره و لشكر او نيز در شگر زنداني شدند. و بلتستان از دست دوگره آزاد شد.
وقتي اين خبر به گلاب سينگ حاكم جمون رسيد او ديوان هري سينگ را با يك لشكر به لداخ فرستاد. و وزير لكهپت حاكم كشتوار را براي باز پس گيري بلتستان با يك لشكر بزرگ فرستاد. در سكردو راجه حيدر خان براي مقابله با وزير لكهپت آماده شده و راههاي ورود به بلتستان را بسته بود. راجه علي شير خان حاكم كهرمنگ كه در حمله اول دوگره به بلتستان نيز به وزير زورآور سينگ كمك كرده بود. دوباره براي ارائة خدمات به دوگره عازم كرگل شده و به لشكر وزير لكهپت ملحق شد. او آنها را راهنمائي كرد و چون راجه حيدر خان راههاي اصلي را بسته بود. علي شير خان لشكر دوگره را از راه شنگهوشگر(گلتري) بعد از عبور از رودخانة دراس به ديوسائي آورد. و از راه درة حسين آباد وارد سكردو شد. تا ورود لشكر وزير لكهپت به سكردو هيچ كس از حمله سيكها خبر نداشت. بخاطر ورود ناگهاني لشكر دوگره به سكردو راجه حيدر خان داخل قلعه كهرفوچو متحصن شد و درب قلعه را بست و لشكر دوگره قلعه را محاصره كردند. بعد از چند روز علي شير خان و محمد شاه با نگهبانان درب قلعه سازش كردند و در تاريكي شب وارد قلعه شده و همه را به قتل رساندند. راجه حيدر خان به همراه چند نفر در تاريكي شب فرار كرده و به شگر رفت، سپس به طرف يارقند فرار نمود، وقتي به درة تهلي رسيد راجه دولت علي خان حاكم خپلو توسط افراد خود، حيدر خان و همراهانش را دستگير كرده نزد وزير لكهپت آورد. او همه مبارزين را به قتل رساند و حيدر خان را به همراه خودش به جمون برد. و قلعه كهرفوچو را آتش زد. چون كه اين قلعه دوبار براي آنها مشكل ساز شده بود. و مي توانست دوباره مشكل پيدا كند، در اين آتش سوزي به جز مسجد تمام بخشهاي قلعه سوخت.
طبق گفته محققين در اين آتش سوزي كاخ هفت طبقة حاكمان سكردو نيز سوخت. و كتابهاي گرانبها و اشياي قيمتي فراوان ديگري نيز از بين رفت.
در سال 1947م پس از تقسيم شبه قاره مردم گلگت و بلتستان كه سالهاي مديد طعم تلخ استبداد خانوادة دوگره را چشيده بودند به چاره انديشي براي نجات از ستمگريهاي آنها پرداختند چون تمام مردم اين منطقه مسلمان بودند. ولي هنگام تقسيم، مسئولين دوگره كه هندو بودند تحت يك سازش سلاحها حتي كاردهاي آشپزي را از مردم جمع آوري نمودند. در تاريخ 13 اكتبر1947م گلگت بعد از جتگي سخت ميان مبارزين مسلمان و ارتش دوگره آزاد شد. وقتي اين خبر به بلتستان رسيد مبارزين بلتستان با مبارزين گلگت رابطه برقرار نمودند. گلگتيها در ژانويه 1948م به طرف بلتستان حركت كردند. مردم روندو با مبارزه ارتش دوگره را از منطقه خود بيرون كردند. در اين شرايط هر روز بر تعداد ارتش دوگره در سكردو اضافه ميشد. و لشكر به لشكر ارتش هاي دوگره بطرف سكرود مي آورد. در 11فوريه 1948م مجاهدين به پايگاه ارتش دوگره در سكردو حمله كرده و آنرا به محاصره درآوردند. براي كمك به ارتش دوگره به فرماندهي سرتيپ فقير سينگ يك لشكر بزرگ به بلتستان فرستاده شد. وقتي اين خبر به مبارزان رسيد در خارج شهر سكردو در كنار يك تنگه كه از آن فقط يك نفر مي توانست رد شود؛ جمع شدند و منتظر آنها ماندند. وقتي آنها به اين محل رسيدند مبارزان از سه طرف به آنها حمله كردند در نتيجه تعدادي زيادي كشته شدند و فقير سينگ و تعدادي از افراد لشكرش توانستند فرار كنند. در اين جنگ غنائم زيادي از جمله سلاحهاي پيشرفته ارتش دوگره بدست مبارزان افتاد كه در جنگ بعدي در شهر سكردو از آنها استفاده نمودند چون مبارزين سلاحهاي خيلي قديمي داشتند و لشكر دوگره به سلاحهاي پيشرفته مسلح بودند، اين سلاحها قدرت مبارزين را بيشتر كرد. بعد از آن لشكري از راه كهرمنگ به فرماندهي سرهنگ كرنل كرپال سينگ با سلاحهاي جديد به سكردو فرستاده شد. مجاهدين از اين خبر اطلاع پيدا كردند و براي جلوگيري از اين اقدام دستهاي از مجاهدين را به سوي پركوته فرستادند كه در اين منطقه با ارتش دوگره حدود چهل روز به نبرد پرداختند. در اين جنگ با وجودي كه تعداد ارتش دوگروه 1200 نفر بود و مجهز به سلاح هاي جديد بودند و در مقابل مجاهدين فقط 250 نفر بودند و از سلاح هاي قديمي استفاده مي كردند مجاهدين موفق شدند عدهي زيادي از سپاه كرپال سينگ را از بين ببرند و بقيه فرار كردند. در اين جنگ نيز مجاهدين سلاحهاي زيادي به دست آوردند. در سكردو مجاهدين هر روز محاصره را بر دوگرهها تنگتر كردند و چون ارتش دوگره نتوانست به كمك محاصره شدگان بيايد توسط هواپيما در شهر سكردو مواضع مبارزين را بمباران كردند. و بالآخره ارتش محصور دوگره به رهبري سرهنگ تهاپا مجبور به تسليم شد. آخرين نبرد بين ارتش دوگره و مبارزين آزادي بخش در منطقه پل كهرمنگ در گرفت، در اين جنگ مبارزين رودخانة سند در تهنگ و غندوس مستقر بودند به سوي لشكر دوگره در آنطرف رودخانه آتش گشودند، تعدادي زيادي از دوگرهها كشته شد و بعضيها از راه كوهها فرار كردند، بدين ترتيب به سلطة دوگرهها در بلتستان خاتمه يافت و در تاريخ 14 اگوست 1948م بعد از يكسال از آزادي پاكستان بلتستان آزاد شد.
بعد از آزادي بلتستان مجاهدين به طرف كشمير حركت كردند و تا كرگل و لداخ رسيدند و ارتش دوگره را شكست دادند كه در اول ژانويه 1949م آتش بس بين پاكستان و هندوستان اعلام شد كه در نتيجه آن كشمير بين هند و پاكستان تقسيم شد. و مردم بلتستان خودشان را به پاكستان ملحق نمودند ولي متاسفانه تاكنون از حقوق اساسي شهروندي در اين كشور برخوردار نيستند. كه در آخر فصل به آن مي پردازيم. اگر فداكاري و شجاعت مجاهدين را بنويسم خودش يك كتاب مستقل مي شود كه اينجا جايش نيست. در آن زمان از طرف پاكستان نيز كمك زيادي نشد. چون درميان پاكستان و بلتستان جاده نداشت. و از طريق هوائي نيز بعلت وجود كوههاي مرتفع و شرايط جوي نميتوانستند كمكي بكنند. مردم منطقه با سلاح هاي قديمي توانستند در مقابل ارتش تربيت يافته و سلاحهاي جديد مقاومت كنند و ارتش دوگره را از منطقه اخراج بكنند.
ولي آقاي حسين آبادي ميگويد كه در اين مناطق قلعههاي زيادي است و نام آنها به زبان بلتي خالص است. مانند چنگ كهر، مرچونگ كهر، سترنپوكهر، سالينگكهر، كهركوكهر و سكم كهر . از نام اين قلعهها معلوم ميشود كه ساكنان ابتدائي خپلو اكثرا از نژاد تبتي بودهاند. و تعداد كمي از راه يارقند و هنزه آمدهاند ولي اكثريت تبتيها هويت خودشان را از دست دادهاند.
از روايات محلي گفته آقاي حسين آبادي تائيد ميشود. براي اينكه نام اين قلعهها هنوز هم درميان مردم شهرت دارند. و بعد از اين قلعهها نسلهاي بعدي هم قلعههاي ساختهاند. نام آنها نيز به زبان بلتي است. كه اين زبان زبان قديمي تبتيها بوده است.
آقاي حسين آبادي و حشمت الله خان هردو براين باورند كه حاكم اول اين منطقه موهوتنگبشيشو نام داشته است. در زمان او سيل بزرگي آمد و مردم از اين منطقه به جاهاي ديگر رفتند. و بعد از اين سيل اولين حاكم گوري تهم بوده است. طبق نقل آقاي حسين آبادي، او در كوه نزديك فروا يك قلعه ساخت. بعد از اين زمان شخصي بنام بيگ منتهل از راه كندوس به هلدي رسيد. هلدي و ژهيتهنگ را تصرف نمود و در مدت كوتاهي توانست تمام مناطق خپلو را تحت تصرف خودش درآورد. گوري تهم بدست بيگ منتهل كشته شد. وي همه مناطق را تصرف نمود. او هلدي را پايتخت زمستاني خود و سالينگ را پايتخت تابستاني قرار داد. و بقول حشمت الله خان از او حكومت خانوادة يبگو در خپلو شروع ميشود.
غير از حشمت الله خان كسي چنين نگفته است اما چنانچه گذشت يبگو به احتمال قوي از تخارستان آمدهاند. آقاي حسين آبادي نيز مؤيد اين نظريه است، وي دربارة حمله چين به كمك حاكم تخارستان به بلتستان و كهپلو مي نويسد: در سال 749م حاكم تخارستان يبغو به پادشاه چين پيشنهاد نمود كه براي ساختن راه تركستان تا كشمير از دره زوجي له يك هيئت بلند پايه چيني را به پولولوي بزرگ بفرستد و در اين زمان پايتخت پولولوي بزرگ هوسالو بوده است. به گفته محققين چيني هوسالو در زبان چيني خپلو يا كهپلو است.
براي نخستين بار نام يبغو (يبگو) در تاريخ از همين جا برده شده است. به همين دليل مي توان گفت كه وقتي چينيها پولولوي بزرگ را در سال 753م فتح نمود در پولولو از خانوادة حاكمان تخارستان كسي را والي قرار داده باشند كه او بعد از تسلط چين نيز در اين منطقه مانده و با ذكاوت و هوش سرشار توانسته باشد حكومت خودش را ادامه دهد. و بعد از او افراد خانوادة او در خپلو حكومت را ادامه داده باشند.
يك شجره را راجه علي شير خان ترتيب داده است كه در آن نسب خانوادة يبگو را به سكندر اعظم مي رساند. ولي محقيين اين شجره را قبول ندارد. كننگهم مينويسد: شجرهاي كه نسب فرمانروايان خپلو را به سلطان سكندر يعني سكندر اعظم مي رساند و طبق آن جانشن او ابراهيم و اسحاق بودهاند. اين بخش شجرهنامه افسانه است. و حقيقت ندارد.
حشمت الله خان نيز اين شجره را رد ميكند و او خود يك شجره نامهاي را براي حاكمان خپلو ترتيب داده است كه از بيگ منتهل در سال 850م شروع ميشود.
از سال 850م تا1380م حاكمان زيادي در مناطق مختلف خپلو حكومت كردهاند مثلا حاكمان سلينگ و هلدي و حاكمان تهوقسي كهر وغيره . از اين حاكمان از زمان بيگ منتهل تا راجه مقيم خان اطلاعاتي در دست نيست. غير از همان شجرهاي كه حشمت الله خان ترتيب داده است.
از زمان مقيم خان به بعد اطلاعاتي به دست مي آيد. چرا كه در زمان مقيم خان در اين منطقه اسلام به دست مبلغين ايراني رواج يافته است. آمدن اميركبيرسيد علي همداني در زمان اودر سال783 هجري بوده است. همانطوري كه در مجموعه اشعار مير نجم الدين ثاقب آمده است.
چو درياي آن رحمت لايزال چنان موجزن شد ز فضل عميم
بعهد مقيم خان شاه سلينگ زهجرت دو ميم و بيك ذال وجيم
طلوع شد خورشيد اسلام همين علي ثاني آمد ز فضل كريم
زكشمير به تبت رسيد آن ولي بدستش عصا بود بربر گليم
بعد از مقيم خان، شاه اعظم در سال 1420م به حكومت رسيد. بنا به قول آقاي حسين آبادي در زمان او سيد محمد نوربخش به بلتستان آمد و مسجد جامع چقچن را بنا نمود.
بعد از او سليم الدي از سال 1450 تا1470 و بعد از او ازردنا از 1470 تا 1485 و بعد از او يبگو بيكم جانشينان او بودند.بعد از او يبگو بهرام از سال 1494م تا سال 1550م حكومت كرد. در دوران حكومت وي سيد شمس الدين عراقي بت شكن به بلتستان آمد. بعد از او پسرش يبگو سكيم به حكو مت رسيد. طبق گفتة حشمت الله خان در اين زمان برادران طوسي از راه سلتورو از يارقند به خپلو آمدند.
ولي آقاي حسين آبادي زمان ورود برادران طوسي را در زمان راجه يبگو شير غازي مي داند. از تاريخ وفات مير سيد علي رضوي طوسي مدفون در منطقه كواردو 1081هجري نيز اين نظر مورد تائيد قرار مي گيرد. بعد از سكيم خان يبگم ابراهيم و بعد از او يبگو شير غازي در خپلو به حكومت رسيد.در زمان او علي شير خان انچن حاكم سكردو به لداخ حمله كرد. يبگو شير غازي در اين حمله همراه علي شير خان انچن بوده است. بعد از او پسرش يبگو رحيم خان به حكومت رسيد. از سال 1660م تا 1727م يبگو حاتم خان حاكم خپلو بود. او بسيار زيرك و مدبر بود توانست حاكمان محلي خپلو را شكست دهد و يك حكومت متحد در خپلو تأسيس نمايد. او در سال 1681م به سكردو حملة كرد. واقعه اين حمله را در تاريخ حاكمان سكردو بحث نمودهام. در زمان او دو مبلغ ايراني مير عارف و مير ابو سعيد به بلتستان آمدهاند.
از سال 1727م تا 1819م يبگو دولت علي خان، يبگو محمد علي خان، يبگو يحيي خان و يبگو مهدي علي خان حاكمان خپلو بودهاند. در زمان مهدي علي خان احمد شاه مقپون (حاكم سكردو) به خپلو حمله كرد. و خپلو را تحت تسلط سكردو درآورد. و يول سترونگ كريم را والي حكومت سكردو درخپلو قرار داد. وي تا حمله دوگرهها (سيكها) فرمانرواي خپلو بود.
a
در يك سال فقيري به آنجا رسيد و از اهالي آنجا طلب كمك كرد ولي كسي به او توجه نكرد، او سه روز گرسنه بود تا اين كه يك پير زن او را مهماني نمود و او بعد از غذا خوردن به اين پير زن گفت كه با پسرانش از اين محل به طرف كوهها فرار كند و خودش نيز دنبال آنها فرار كرد. وقتي به نزديكي كوه رسيد به پير زن گفت كه به پشت سرش نگاه كند وقتي او به پشت سرش نگاه كرد ديد كه سيلي عظيم در رودهاي برالدو و باشه آمده و شهر غوروچو را از بين برده است. سپس فقير از آنجا غائب شد. و اين پير زن با پسرانش آنجا را دوباره آباد كردند. شهر منگو آباد شد.
حكومت اماچا شگر
طبق گفتة حشمت الله خان بعد از اين سيل در يك منطقة شگر حكومت در دست شخصي بنام مشيد بود. او شخصي ستمگر بود و مردم از دست او به تنگ آمده بودند. در اين زمان حاكم هنزه راجه مغلوت به نگر حمله كرد. راجه نگر چاتهم از نگر فرار كرد و از دره باشه به غندو در شگر رسيد. و مدتي در اين محل سكونت گزيد و سپس در دربار مشيد كارمند شد. بعد از مدتي جزء مشاورين مشيد قرار گرفت و درميان مردم شهرتي به دست آورد.. رؤساي منطقه به چاتهم پيشنهاد كردند كه اگر او مشيد را به قتل برسانند وي را بفرمانروايي بر خواهند گزيد چنانچه مشيد را قتل كرد. و حكومت به وي رسيد. او سر سلسله خانوادة اماچاي شگر است. تهم به زبان هنزه به راجه ميگويند و چا نام اوست. و بعد از او جانشينان وي در اين منطقه سال ها حكومت كردند.
حكومت اماچا در شگر تا سال 1840م باقي ماند. ولي اكثر اوقات شگر تحت تسلط حاكمان سكردو بوده است. كننگهم مي كند: شگر براي خودش يك حاكم مستقل دارد ولي اكثر اوقات تحت سلطه حاكمان سكردو بوده است. شجره حاكمان شگر را از راجه سليمان خان گرفتهام. از دو نظر باعث تعجب است:
اولا: نخستين حاكم شگر تهم نام داشت. از نام او ثابت ميشود كه اين خانوادة با حاكمان هنزه رابطه نزديكي داشته است چون آنها الآن نيز به نام تهم معروف هستند.
ثانيا : به حاكميت رسيدن اين خانوادة در شگر هم زمان حاكميت يبگوها خپلو است. قدرت هر دوي اي خانواده به سبب يك علت مشترك به اوج رسيده است. كه شايد گسترش اسلام در اين منطقه باشد.
بعداز چاتهم گوري تهم در سال 1380م به حكومت رسيد. در زمان او امير كبير سيد علي همداني به بلتستان آمد. بعد از او گازري و بعد از او غازي مير و بعد از او علي مير و بعد از او پسرش گازري به حكومت رسيد. بعداز گازري عبدالله خان در سال 1520م به حاكميت رسيد. در همين زمان طبق نوشته ميرزا حيدر سلطان سعيد خان حاكم يارقند به بلتستان حمله كرد. بعداز او حيدر خان و بعد از او مقپون عبدال در شگر حكومت كرد. در سال 1638م امام قلي خان به حكومت رسيد و بعد از او پسرش اعظم خان حاكم شگر شد. طبق نقل حشمت الله خان به نقل از شاعر معروف بلتستان سيد عباس ساكن چهوركاه؛ واقعه سيد مختار و سيد يحيي در زمان اعظم خان بوده است.
بعد از به قتل رسيدن اعظم خان علي خان به حكومت رسيد. بعد از او حسين خان و بعد از او اعظم خان و قلي خان به حكومت رسيدند.
در سال 1819م آخرين حاكم شگر حيدر خان به حكومت رسيد. و در زمان او بلتستان به دست سيك ها به حكومت جمون ملحق شد.
در سال 1653م علي شير خان انچن حاكم سكردو كهرمنك را از سلطه لداخ درآورد و به حكومت سكردو ملحق نمود و از خانوادة انتهوك شخصي به نام حيدر را به عنوان والي آنجا قرار داد.
در سال 1683م شاه مراد فرمانرواي سكردو برادر كوچك خود را حاكم كهرمنگ مقرر نمود و از اين پس حكومت خانوادة مقپون دركهرمنگ آغاز شد وبعد از مرگ برادر كوچك شاه مراد پسرش عبدالعزيز خان به حكومت رسيد وبعد از عزيز خان پسرش عبدالعظيم خان به حكومت رسيد، او مير سيد علي رضوي متخلص به سيد را كه از كشمير وارد بلتستان شده بود به عنوان مير واعظ كهرمنگ برگزيد و پسرش سعادت خان نزد او به تحصيل علوم و آموزش خط و انشاء پرداخت، مجالس عزاداري سيد الشهداء در اين دوره به اوج خود رسيد كه تاكنون آداب و رسوم عزاداري كهرمنگ در كل منطقه شهرت بسزاي دارد كه بر گرفته از روش عزاداري ايران است، خود سيد نيز به فارسي نوحه و مرثيه مي سرود، چنانچه خواندن اشعار فارسي و كشميري تا حال حاضر در كهرمنگ رواج دارد. نكاح نامه عظيم خان با دختر رفيع خان حاكم سكردو به دست مير سيد علي رضوي نوشته شده كه در كتابخانه شخصي استاد محترم سيد محمد رضوي نگهداري مي شود، پس از عظيم خان سعادت خان به حكومت رسيد.در زمان سعادت خان حاكم لداخ به كهرمنگ حمله كرد وسعادت خان وپسرانش را به قتل رساند. بعد از سعادت خان پسرش اعظم خان به حكومت رسيد.
آقاي حسين آبادي به حكومت رسيدن اعظم خان پسرسعادت خان را اين گونه بيان مي نمايد: دو پسر كوچك سعادت خان كه در خانه علي داد چو زندگي مي كردند از دست سپاهيان لداخ در امان ماندند. علي داد چو آنها را در لباس فقيران به سوي پوريگ فراري داد.
اعظم خان توانست در قلعه پادشاه به صورت كارمندي عادي كار كند و در اين زمان او رسم الخط بودايي را فرا گرفت. تعاليم سانسكريت را آموخت و در طب مهارت كامل را كسب نمود. حاكم لداخ تشي نمگيل به اصليت اعظم خان پي برد اما او توانست از آنجا بگريزد و در يوربلتك در خانه شخصي به نام برگن پا پناه برد و او را از اصليت خود باخبر نمود و آن شخص او را مخفي كرد وبعد به بائيچه نزد علي داد چو رفت. او توانست اطرافيان حاكم كهرمنگ را به خود جلب كند و به عظيم خان كمك كند. در همين زمان حاكم كهرمنگ لامه چو وبرادرش به مر ض جذام مبتلا شدند، وزير من چونگ بوتو اعظم خان را براي معالجه لامه چو به قلعه برد.
اعظم خان لامه چوو برادرش را در اتاقهاي جداگانه مورد معالجه قرار داد اما شب هنگام آنان را از پنجره به پايين انداخت و روز بعد مردم بلتي لداخي ها را به قتل رساندند و اعظم خان به حكومت كهرمنگ رسيد.
اعظم خان از سال 1720 تا1750 ميلادي حكومت كرد و بعد از او پسرش عبدالرحيم خان به حكومت رسيد و بعد از او هم پسرش محمد علي خان و بعد از او پسرش علي شير خان به حكومت كهرمنگ رسيدند. در سال 1835 ميلادي شاه مراد به فرمان پدرش راجه احمد شاه حاكم سكردو به كهرمنگ حمله كرد و علي شير خان به لداخ پناه برد. علي شير خان خواهر زاده و داماد حاكم سكردو بود، مي گويند همسر او، وي را از دست شاه مراد نجات داد كه تا داخل قلعه او را تعقيب كرده بود.
او در آنجا به فكر انتقام افتاد و از سيكها در جمون خواست كه به بلتستان حمله كنند. آنها هم در سال1840م به بلتستان حمله كردند و در اين حمله علي شير خان راهنماي آنان بود.
در اواخر قرن دهم يا يازدهم ميلادي در بلتستان يك سيل بزرگ آمد. بخاطر گرماي زياد برفكوهها آب شد و سيل خروشاني منطقه را فرا گرفت. اكثر مناطق از بين رفتند و بعد از اين خرابي بزرگ مردم جمع شدند و دوباره زمينها را آباد كردند. در اين زمان شكري رگيالفو حاكم سكردو بود. وي فرزند پسر نداشت و فقط يك دختر داشت كه اسمش شكري بود. و وارث حكومت سكردو بود. و بين چهار وزير براي حكومت نزاع بود . طبق روايات محلي در اين زمان يك جوان بنام ابراهيم از كشمير به سكردو آمد. زمان او طبق نوشته آقاي حسين آبادي قريب به 1190م تا 1220م است. اين جوان خيلي فهيم و زرنگ بود و شهرت او در شهر سكردو پخش شد. وزراء دربار مصالحت نمودند و شكري را به ازدواج ابراهيم درآوردند و او پادشاه اين مملكت شد. و بنام مقپون مشهور شد. مقپه در زبان بلتي به داماد مي گويند. بعضي مي گويند كه اين كلمه مقپه بعدها به مقپون تبديل شد و شهرت پيدا كرد؛ ولي بعضي اين كلمه را به معني سالار قوم گفتهاند. دربارة ابراهيم در فصل دوم بطور مفصل بحث خواهد شد.
بعد از ابراهيم شاه از سال 1220م تا1400م از خانوادة او 9 نفر در سكردو حكومت نمودند.
در سال1237م سلطان سكندر پادشاه كشمير به بلتستان حمله كرد و آن را تحت تسلط خود درآورد. در اين سالها جنگهاي سختي با حاكم كاشغر در اين منطقه در گرفت. در سال 1490م مقپون بوخا به حاكميت سكردو رسيد. و تا سال 1515م در سكردو حكومت كرد. درباره مقپون بوخا حشمت الله خان مينويسد : بوخا پسر بهرام در زمان شيرخواري پدرش را از دست داد. حاكم كهربوكهر از اين فرصت استفاده كرده و به سكردو حمله كرد. و حكومت سكردو را بدست گرفت. و تمام مردهاي خانوادة مقپون را كشتند. بوخا كه كوچك بود پدر خواندهاش بنام ملاتم زيرپا او را به كفالت خودش درآورد. حاكم كهربوكهر ميخواست او را نيز بكشد ولي وزير او بنام گچا كه زماني خدمت پدر بوخا بود به پادشاه گفت كه او يك بچه كر است و نمي تواند هيچ كاري بر خلاف انجام دهد. و او را از اين كار منصرف كرد. بوخا به سن 18 سالگي رسيد و در خانه پدر خواندهاش چوپاني ميكرد. يك روز او روي سنگي كه بنام بردوسنياس معروف بود در نزديكي خانهاش خوابيده بود و مادر خواندهاش براي او غذا آورد. او ديد كه ماري بر بالاي سر بوخا سايه كرده است و بوخا خوابيده است. او ترسيد و سر و صدا راه انداخت. از صداي او مار غائب شد و بوخا از خواب بيدار شد. بوخا از مادرش شكايت كرد كه من يك خواب خوب مي ديدم كه يك لشكر بزرگ مرا با لباسهاي فاخر و زيبا بر روي يك تخت بزرگ مي برد. مادرش اين واقعه را به پدرش گفت. او گفت اين پسر يك روز حتما به حكومت ميرسد. او ميدانست كه بوخا وارث اصلي سكردو است. و براي اين كار با بزرگان دربار سكردو از جمله وزير گچا صحبت كرد و تمام وقت خودش را در اين كار صرف نمود و تمام طرفداران بهرام را جمع نمود. يك روز وزير گچا پادشاه را به بهانه شكار از شهر بيرون برد و او را به قتل رساند و بوخا را به تخت نشاند. و بر روي سنگ بردوسنياس تاج پادشاهي را بر سرش نهاد. و اين رسم تا زمان راجه احمد شاه آخرين حاكم مقپون در اين منطقه رائج بود.
طبق گفته بعضي مورخان در عصر همين پادشاه مقپون قلعه معروف كهرفوچو ساخته شد و پايتخت حكومت سكردو به اين قلعه منتقل شد.
بعد از او پسرش شيرشاه در سال 1515م جانشين او شد. در زمان او حاكم يارقند، سعيد خان به بلتستان حمله كرد. ميرزا حيدر گوركاني مينويسد : خان در اواخر ميزان به بالتي آمد. از رؤساي بالتي بهرام جو طوق اطاعت را در گردن انقياد گرفته به سعادت پاي بوس سرير خلافت مصير مبادرت نموده ديگر تمام جويان بالتي تمرد و طغيان كه شيمه كفره و عدوان بود پيش گرفتند. به قلاوزي بهرام چو اول مرتبه قلعه شگار كه دارالملك تمام بالتي است در حمله اول فتح كردند و رجال ايشان علف خسام خون آشام لشكر سعادت انجام شد. و نساء و صغاير ايشان مع اموال غنيمت روزگار فرخنده آثار عساكر منصوره گشت. ديگر هر جا كه در آن كوهستان دستي رسيدي تقصيري نرفتي و هر جا كه قلاع و دره محكم بود كه دست حوادث از گريبان آن كوتاه بود بماند.
بهرام چو كه ميرزا حيدر آن را ذكر كرده حاكم خپلو راي بهرام است.
بعد از شيرشاه پسرش علي خان در سال 1540م به حكومت سكردو رسيد. در زمان علي خان، ميرزا حيدر به اجازه همايون پادشاه تيموري در هندوستان به كشمير حمله كرد و حكومت نازك شاه را بركنار كرد و خودش در كشمير حكومت كرد. و در سال 1548م به بلتستان و لداخ نيز حمله كرد و تحت تسلط خود در آورد. ملا قاسم را در بلتستان و ملا باقي را در لداخ والي قرار داد.
طبق نوشته آقاي حسين آبادي در اين زمان پسر (مير دانيال شهيد) مير شمس الدين عراقي در سكردو بود. ميرزا حيدر او را به اجبار به كشمير برد و يك سال در كشمير زنداني نمود و در سال 957هجري طبق فتواي قاضي عبدالغفور و قاضي ابراهيم او را شهيد كردند. و بعد از اين واقعة تلخ در تمام مناطق شورش و سرپيچي شروع شد و مردم بلتستان والي ميرزا حيدر ملا قاسم را به قتل رساند. وقتي ملا باقي در لداخ اين خبر را شنيد فرار كرد و به دربار ميرزا حيدر رسيد. و در سال 958هجري خود ميرزا حيدر كشته شد.
در سال 1588م غازي مير به حكومت رسيد. و از زمان او اوج قدرت حكومت سكردو شروع ميشود. و فرزندش علي شير خان انچن و نوههايش آن را به اوج كمال رساندند. در زمان غازي مير مناطق روندو و كهرمنگ به قلمرو حكومت سكر دو اضافه شد. قبل از آن كهرمنگ تحت تسلط لداخ بود.
بعد از غازي مير پسرش علي شير خان انچن به حكومت رسيد. در تاريخ آغاز حكومت او بين محققين اختلاف است. حشمت الله خان شروع حكومت او را 1595م نوشته است.
آقاي حسين آبادي مي نويسد : طبق شواهد زمان علي شير خان معلوم ميشود كه او قبل از 1589م به حكومت رسيده بود.
علي شير خان مشهورترين و قدرتمندترين پادشاه بلتستان بود. او به لقب انچن معروف بود يعني اعظم و قوي. او در زمان پدر خود كهرمنگ، چكتن و پشكم را فتح نموده و اين مناطق را به حكومت سكردو ملحق نمود. در زمان حكومت وي تمام مناطق بلتستان از لداخ تا چترال در اختيار وي بود. او در ترويج اسلام نقش زيادي داشته است. درباره خدمات او به اسلام در فصل دوم بطور مفصل بحث خواهد شد.
در سال 1586م اكبر بزرگ پادشاه تيموري هند به كشمير حمله كرد و با فتح كشمير، مرزهاي بلتستان با مرز حكومت تيموريان متصل شد. در سال 1589م از طرف حكومت دهلي شخصي بنام ايوب بيگ بعنوان سفير در بار تيموري به دربار علي شير خان انچن فرستاده شد. اين اولين سفير دربار تيموري به بلتستان بود. در نتيجه همين روابط دختر علي شير خان انچن با شاهزاده سليم ( جهانگير ) ازدواج نمود. چنانچه در سال 1000هجري از طرف حكومت دهلي حاجي ميرزا بيگ كابلي و ملا طالب اصفهاني به سكردو آمدند و دختر علي شير خان انچن را به همراه هدايا به دهلي برد. در سال 1000 هجري علي شيرخان انچن لداخ را تسخير نمود و پادشاه لداخ جميانگ نمگيل و عدهاي از لشكريان او را درسكردو زنداني نمود و علي شير خان انچن با دختر جميانگ نمگيل ازدواج كرد. حملة علي شيرخان انچن را مولوي ذكاءالله درتاريخ هندوستان از ابوالفضل مورخ دربارتيموري نقل نموده است.
درسال 1006 هجري پادشاه هندوستان اكبر اعظم به كشميرآمد و از والي كشميرخواست به بلتستان حمله كند و آنجا را تحت تسلط خود در آورد. اما به دليل دوري راه وكمبود آذوقه والي كشمير نتوانست اين كار را انجام دهد.
به همين خاطر رأي پادشاه عوض شد و سه نفر ( ملا طالب اصفهاني و محمد علي كشميري و علي هولك ) را با اسب وخلعت وهداياي فراوان به دربار علي شير خان انچن فرستاد؛ و به آنها امر كرد كه در دوران اقامت خود در بلتستان از اوضاع اقتصادي و جمعيت و راهها و.... اطلاعاتي كسب كنند.
چنانچه ملا طالب اصفهاني در مدت اقامت خود در سكردو گزارشي مفصل ترتيب داده و در آن درباره آداب و رسوم و مذهب و اقتصاد و حاكم و لشكريانش اطلاعات بسياري جمع آوري نمود.
طبق نقل آقاي حسين آبادي : ابوالفضل مطالب اكبرنامه را از گزارش ملا طالب اصفهاني گرفته است؛ و اين گزارش در حال حاضر مفقود است. و نيز مي نويسد كه بعد از ملا طالب اصفهاني حاجي ميرزا بيگ كابلي هم مقاله اي را به تفصيل نوشته است.
بعد از اين زمان روابط علي شير خان انچن با حكومت هند تيره شد. طبق نقل مولوي ذكاءالله از ابوالفضل و بدايوني در سال 1012 هجري علي شيرخان انچن به مرزهاي كشمير حمله كرد. مولوي ذكاءالله در ادامه مينويسد وقتي كه عليراي( علي شير خان انچن) تبت بزرگ را فتح نمود واموال زيادي نصيبش شد؛ حرص و طمع مال و كشور گشايي او بيشتر شد و در سال 1014 هجري به مناطق مرزي كشمير حمله كرد. پادشاه هندوستان به حاكم لاهور قليج خان دستور داد كه لشكري قوي براي كمك به حاكم كشمير محمد قلي بفرستد.
قليج خان 3500 نفر را به سركردگي سيف الله خان براي كمك فرستاد ولي علي رأي بدون اين كه بجنگد فرار كرد و لشكر هند تا جايي كه اسب ها مي توانستند بروند آنها را تعقيب نمودند.
مولوي ذكاءالله در تاريخ هندوستان نوشته است كه حملة علي شيرخان بعد از فتح لداخ بوده و به علت فتح لداخ مصمم به فتوحات بيشتر بوده است و اين در حالي است كه فاصلة زماني بين حمله به لداخ و حمله به كشمير در حدود 12 سال بوده است. اصل ماجرا اين است كه در آن زمان حبيب چك واحمد چك در كشمير بر عليه حاكم قيام نموده وبه بلتستان فرار كرده بودند. بنا به نوشته آقاي حسين آبادي چون آن دو با علي شيرخان هم مسلك(شيعه) بوده اند علي شير خان آن دو را پناه داده بود.
به هين سبب روابط بين علي شير خان انچن و حكومت هند تيره شد. حاكم كشمير محمد قلي خان تلاش ميكرد كه به بلتستان حمله كند ولي علي شير خان انچن او را در مرز كشمير شكست داده بود، لذا وپادشاه به والي لاهور حكم داده بود كه به والي كشمير كمك كند. پادشاه اكبر ميخواست بلتستان را فتح نمايد ولي نتوانست و قبل از نيل مرام خود درگذشت. و بعد از او جهانگير از سال 1609م تا 1620م واليان متعددي را در كشمير تعيين نمود و از آنها تعهد گرفت كه در ظرف دو سال بلتستان را فتح نمايند. ولي هيچ كدام آنها نتوانست بلتستان را فتح نمايد.
بعد از اين حمله علي شير خان به طرف گلگت و چلاس لشكر كشي نمود و چترال را فتح نمود. فرنيكي در اين باره مينويسد : بعد از فتح چترال علي شير خان درختي در چترال كاشت و يك سنگ بزرگ را سوراخ نموده و در آن درخت گذاشت. اين درخت تا سال 1915م در چترال بوده است. آن سنگ در داخل درخت فرو رفته بود.
علي شير خان انچن يك سلطنت بزرگ را تأسيس نموده كه مرزهاي آن در شمال به كوههاي قراقرم و تركستان، در جنوب به زوجي له، در شرق به پورانگ و در غرب به چترال متصل ميشد. اين سلطنت تا هند و ايران شهرت يافته بود و طبق نوشته آقاي حسين آبادي در تاريخ نوشته در ايران در دربار شاه عباس صفوي از فرنگستان روس كاشغر تبت ( بلتستان ) و هندوستان سفراء مي آمدند و اظهار دوستي مي نمودند.
در دربار علي شير خان انچن با وجودي كه در نزديكي حكومت عظيم پادشاهان تيموري هند بود خطبه بنام پادشاه ايراني شاه عباس صفوي خوانده ميشد. شهيد ثالث قاضي نورالله شوشتري كه قاضي القضات دربار پادشاه اكبر بوده و در زمان جهانگير نيز مدتي بر اين منصب بود و در سال 1019هجري به شهادت رسيد. معاصر علي شير خان انچن بوده است. شيهد در كتاب خودش مينويسد : تبت نام دو ولايت است قريب بكشمير يكي را تبت كبير گويند و ساكنان آنجا همگي كافرند و ديگري را تبت صغير ميگويند و در سنه الف مير علي راي كه الحال حاكم تبت است بتوفيق الهي تبت كبير را تسخير نموده و رؤساي كفر را بقتل رسانيد و بتخانهاي آنجا را درهم شكسته و اموال و خزاين بسيار بدست آورد و اهالي آنجا از زماني كه مير شمس مذكور بدانجا رسيد مسلمان شدهاند.............. و با اينكه در جوار پادشاه عظيم الشان هندوستان واقعند خطبه بنام نامي پادشاه عاليجاه ايمان كلاه ايران سرير صفويه موسويه انارالله برهانهم الجليه ميخوانند
بعد از علي شير خان پسر او احمد خان به حكومت رسيد. بعد از او برادرش عبدال خان به حكومت رسيد. او حاكم قدرتمندي بود اما او با برادرش آدم خان براي سلطنت نزاع داشت. آدم خان به دهلي فرار كرد. عبدال خان به لداخ حمله كرد و آن منطقه را تحت تسلط خود در آورد. و بسياري را كشت و بت خانه ها را خراب كرد به همين سبب لقب غازي بت شكن به خود داد. او فرمانروايي ستمگر و مستبد بود چنانچه افرادي زيادي را كشت. به همين خاطر در بلتستان به او آدم خور ميگويند. آقاي حسين آبادي مينويسد كه او يك سگ داشت وقتي اين سگ مرد او زنان محل را جمع نمود و به آنها حكم داد كه براي اين سگ گريه كنند. از ترس او آنها شروع به گريه كردند ولي از چشم هيچكس اشك نمي ريخت. يك زن در اين وقت گفت : در مرگ تو دردي در دل نيست، پس چشمها اشك نمي ريزد اي سگ عبدال خان. اين جمله الان هم در زبان بلتي ضرب المثل است.
در سال 1637م آدم خان با لشكر حكومت هندوستان به رهبري ظفر خان به بلتستان حمله كرد عبدال خان و خانواده او را دستگير نموده و به هندوستان بردند. و حكومت به آدم خان رسيد.
بعد از او پسرش مراد خان به حكومت رسيد و خودش را لقب شاه داد. و به شاه مراد معروف شد. شاه مراد بعد از علي شير خان انچن قدرتمندترين حاكم مقپون در بلتستان بود. او توانست قلمرو سلطنت مقپون را تا لداخ و چترال گسترش دهد.
بعد از او شير شاه ثاني به حكومت رسيد. بعد از او محمد رفيع خان در سال 1681م به حكومت رسيد. از زمان او زوال حكومت مقپون شروع ميشود و در زمان او حاكم خپلو راجه حاتم خان به كمك حاكم لداخ گيالپو به سكردو حمله كرد. محمد رفيع خان نتوانست مقاومت كند. و در قلعه كهرفوچو محاصره شد. و لشكر حاتم خان تمام شهر سكردو را غارت نمود و طبق نوشته آقاي حشمت الله خان به نشانه فتح سكردو درب بزرگ قلعه سكردو بنام سنگي ستاغو (در شير) و چيزهاي ديگر را به خپلو برد. ولي آقاي حسين آبادي اين نظر را رد ميكند و ميگويد كه بردن درب قلعه سكردو در زمان رفيع خان درست نيست چرا كه اگر اين درست بود بعدا در زمان احمد شاه حاكم سكردو كه خپلو در تسلط سكردو بود آنها در را به سكردو بر ميگرداندند. او مي گويد: اين در در زمان حمله وزير دوگره زور آور سينگ به سكردو به تاراج برده شده است.
در هر دو صورت اين در در حال حاضر در قلعه خپلو ميباشد ولي طبق روايات محلي بعدا كه درميان خانواده مقپون و يبگو روابط خانوادگي برقرار شد از روي اين در نام حاكم سكردو پاك شده است كه روي آن نوشته شده بود.
بعد از محمد رفيع خان پسرش سلطان مراد در سال 1712م به جانشيني پدر به تخت نشت. وي بدست حاكم شگر راجه اعظم خان در رودخانه غرق شد و سكردو تحت تسلط شگر قرار گرفت كه تا سال 1727م در سلطه راجه اعظم خان بود كه بدست زنش كه خواهر سلطان مراد كشته شد.
بعد از كشته شدن او محمد ظفر خان پسر سلطان مراد حكومت را به دست گرفت. از زمان وي جنگهاي داخلي بلتستان شروع شد. او چند بار با حاكم خپلو جنگيد. و به شگر نيز حمله كرد و آن را تحت تسلط خودش درآورد. و بعد از فتح شگر به خپلو حمله كرد ولي حاكم خپلو به كمك حاكم لداخ وي را شكست داد.
از سال 1765م تا 1800م علي شير خان ثاني حاكم سكردو بود. او پسر محمد ظفر خان بود. در عهد همين حاكم شاعر معروف فارسيگو سيد ابو الحسن تحسين رضوي درگذشت. او به همراه پدرش از كشمير به بلتستان آمده بود. و اصليتش ايراني بود. مجموعه اشعارش بنام ديوان تحسين است. نسخه قلمي آن در كتابخانه برات خپلو ميباشد.
بعد از درگذشت علي شير خان پسر بزرگش احمد شاه در سال 1800م حكومت سكردو را بدست گرفت. او در دوران حاكميت خود به خپلو حمله كرد. و آنرا تحت تسلط خود در آورد. و يول سترونگ كريم را والي مقرر نمود و خودش به همراه اسيران به سكرود برگشت. ولي عهد احمد شاه پسرش شاه مراد بود. او در جواني درگذشت. احمد شاه پسر كوچك خود محمد علي خان را بخاطر جانبداري مادرش دولت خاتون خواهر حيدر خان حاكم شگر ولي عهد خودش قرار داد و پسر بزرگش محمد شاه را از ولي عهدي محروم كرد. و او را از قلعه بيرون نموده و در يك خانهاي در اطراف سكردو جاي داد. محمد شاه از اين كار ناراحت شد. و به كمك علي شير خان كه از طرف احمد شاه حاكم كهرمنگ بود؛ به طرف كشمير فرار كرد.
از طرفي ديگر در شبه قاره هند بعد از زوال حكومت تيموريان در شبه قاره هند سيك ها در لاهور به قدرت رسيدند. و سردار رنجيت سينگ اختيار حكومت را در دست گرفت. و در مدت مختصري ملتان، هزاره و اتك را نيز در قلمرو خود درآورد. او در سال 1819م كشمير را فتح نمود. در حمله كشمير دو برادر گلاب سينگ و دهيان سينگ خدمات زيادي را انجام داده بودند. براي همين پدرشان بنام كشور سينگ را حاكم كشمير قرار داد. حكومت سيكها در جمون و كشمير به دست گلاب سينگ رسيد. او توانست تا سال 1837م لداخ، زانسكر، كرگل، سورو و دراس را به سلطنت خودش ملحق نمايد.
در اين زمان پسر احمد شاه (محمد شاه) از سكردو به طرف كشمير فرار نموده و به گلاب سينگ پناه برده بود. از سوي ديگر حاكم كهرمنگ علي شير خان نيز از دست احمد شاه ناراحت بود چنانچه آنها محرمانه با سيكها روابط برقرار نموده و آنها را براي حمله به بلتستان دعوت نمودند. احمد شاه پنجاه نفر را براي دستگيري محمد شاه فرستاد؛ كه آن وقت در لداخ بسر ميبرد. و محمد شاه را در لداخ دستگير نموده به سكردو آورد و زنداني نمود. اين كار احمد شاه سيكها را ناراحت كرد كه فرصت را غنيمت شمرده و به بلتستان حمله كردند. بدين ترتبب حكومت مقپون به پايان رسيد.
كتاب حدودالعالم كه مؤلف آن مجهول است و درسال 33-932م نوشته شده است. در اين كتاب مؤلف در مناطق تبت يك تبت بلوري را ذكر كرده است. او مي نويسد : تبت بلوري : ناحيهاي است از تبت بحدود بلور پيوسته و بيشترين بازرگاناناند و اندر خيمها و خرگاهها نشينند و جاهاي ايشان پانزده روز اندر پانرده روز راهست.
بعدها محققين فقط منطقه بروشال را كه در نزديكي بلتستان است بلور گفتند و بلتستان را تبت بلوري گفتند. همانطور كه در حدودالعالم اين مطلب بيان شده است. اما در زمان تاليف اين كتاب بلتستان از تسلط تبت آزاد بود ولي مردم بلتستان بيشتر از نژاد تبتي بودند بخاطر اين صاحب كتاب حدودالعالم اين منطقه را تبت بلوري گفته است. و بلور خود يك منطقه مستقل و جدا از بلتستان بود چنانچه صاحب حدودالعالم مينويسد :بلور يك منطقه بزرگي است كه پادشاه آن خودش را فرزند خورشيد مي ناميد و مي گفت كه پسر نبايد از پدر زودتر بيدار شود و به همين خاطر قبل از طلوع خورشيد بيدار نميشود. به او بلورين شاه ميگويند.
بعداز نيم قرن در سال 1030هجري ابوريحان بيروني به كشمير رسيد. او درباره بلور توضيحات بيشتري را داده است، او مينويسد : رود سنده از مناطق تركها از كوههاي انانگ شروع ميشود آنجا به اين طور مي رسيد كه از درهاي كه به كشمير داخل ميشود رد ميشود و به دره ديگر كه در بلندي است داخل شود و دو روز مسافت دارد. در طرف چپ كوههاي بلور و شميلان است. در اين مناطق اقوام ترك زندگي ميكنند و به آنها بهتهورين ميگويند.و لقب پادشاه آنها بهتهشاه است. و شهرهاي آنها گلگت و اسوار و شلتاس است. و زبان آنها تركي است. و اكثر مواقع آنها به كشمير حمله مي كنند.
شلتاس همان چلاس است. و اسوار نام استور است كه الآن هم در بلتستان به آن هسورا گفته ميشود. از اين عبارت بيروني معلوم ميشود كه بلور نام مناطق گلگت و استور و چلاس است.
و در قرن سيزدهم ميلادي ماركوپولو نيز در سفرنامه خود در باره بلور مي نويسد: پس از دوازده روز راهپيمائي در جهت شمال و شرق لازم است چهل روز ديگر بي آن كه چشم به خانه يا مزرعهاي بيفتد درهمان جهت از دامنه كوهها رودها و دشتها گذشت. اين ناحيه بنام بلور خوانده ميشود و در نزديكي پامير است. مردمش در روي كوههاي بلند زندگي مي كنند مردم اين جا بتپرست و وحشياند. تنها از راه شكار زندگي ميكنند و پوست حيوانات را در بر ميكنند مردم بدجنسي به شمار ميروند.
واضح است كه آن طرف پامير ياسين گلگت هنزه و نگر است.
ميرزا حيدر گوركاني در كتاب خودش تاريخ رشيدي درباره بلتستان و بلور بحث فراواني كرده است. او درباره بلتستان مينويسد : بالتي يكي از ولايت تبت است و آن مشتمل بر چند ولايت ديگر مثل پوريك و خاپوله و اشگار و اسكاردو و ارقس و هر كدام از اين مشتمل بر قلاع و رباع و قريات است. و نيز ميگويد : بالتي ولايتي است ما بين تبت و بلور .
ميرزا حيدر درباره بلور نيز مينويسد : بلور كافرستاني است و اكثر اهالي آن اهل جبلاند در هيچ يك ايشان ديني و مذهبي روا نباشد و از هيچ چيز مجتنب و محترز نيست. آنچه را نيك بدانند و خوش آيد آن مي كنند.
از اين مطالب روشن ميشود كه بلور به مناطق گلگت، هنزه، نگر، ياسين، چلاس و استور ميگويند و بلتستان شامل بلور نميشود. اگرچه صاحب حدود العالم بلتستان را تبت بلوري گفته است ولي منطقهاي را كه محققين بعنوان بلور و بطور خاص ذكر كردهاند بلتستان در آن شامل نميشد. بلتستان بعنوان بالتي يا تبت خورد شناخته ميشد.
در همين زمان زائر كرهاي هوئي چاؤ در سال 727م از هندوستان به كشور خودش بازگشت و درباره سفر خود كتابي نوشت و در آن وقائع سفر هندوستان را جمع آوري نمود. آقاي حسين آبادي در كتاب خود از او نقل ميكند : در شمال كشمير به مسافت پانزده روز منطقة پولولوي بزرگ ( بلتستان ) زانگ زونگ و سوپوز واقع است. اين سه مناطق زير تسلط حكومت تبت است. لباس و رسومات آنها كاملا متفاوت است. و مردم اين منطقه بودايي هستند. هوئي در ادامه مي نويسد كه در شمال غرب كشمير در مسافت 7 روز منطقه پولولوي كوچك واقع است. اين منطقه زير تسلط چين است. و حاكم پولولوي بزرگ بخاطر حمله تبت به پولولوي كوچك فرار كرده بود. درسال 737م پادشاه تبت كريلدي گسوگ برتسان به منطقه پولولوي كوچك حمله كرد و آن را تحت تسلط خودش در آورد. حاكم چين براي كمك پولولوي كوچك آمد ولي شكست خورد. در تاريخ تبت لفظ پولولو نيامده است بلكه در تبت منطقه بلتستان را بلتي و منطقه گلگت و اطراف آن را كه چينيها پولولوي كوچك ميگفتند بروشال ميگفتند.
چينيها ميخواستند از طريق دره زوجي به طرف كشمير جاده بسازند. در همين زمان يبغو حاكم تخارستان به حاكم چين پيشنهاد داد كه براي اين كار هيئتي را براي گفتگو به پولولوي بزرگ بفرستد. حاكم چين اين پيشنهاد را قبول كرد ولي قبل از اينكه اين كار عملي شود در سال 751م در درياي تلاس در برابر عربها شكست خورد. بعد از اين شكست مناطق زيادي از چين جدا شد. در تاريخ چين آمده است كه در سال 740م 22 اين منطقه زير تسلط تبت رفت.
در سال 753م ژنرال چيني كاؤهيانچي به منطقه پولولوي بزرگ حمله كرد و پايتخت آن هوسالو را به تصرف در آورد. طبق تحقيق محققين چيني هوسالو تلفظ چيني خپلو يا كهپلو است. از اين معلوم ميشود كه در آن زمان خپلو پايتخت بلتستان بوده است. و شايد بعد از فتح پولولوي بزرگ حاكم تخارستان يبغو را بعنوان والي در پولولوي بزرگ به خپلو فرستاده باشند و او با قابليت خودش توانسته باشند كه بعد از زمان تسلط چين در اين منطقه حكومت مستقلي تأسيس كرده باشد و از همين جا حكومت حاكمان خپلو خانواده يبگو در خپلو شروع شده باشد. كه امروزه نيز اين خانواده در خپلو زندگي ميكنند. البته حكومتشان بعد از آزادي بلتستان به پايان رسيده است. از مدارك تبتي نيز اين نكته تاييد ميشود كه سرزمينهاي بلتي و بروشال زماني از تسلط تبت خارج شده بودند. چنانچه حاكم تبت كهري سرونگ لدي برتسان در دور حكومت خود(797-755م) به بلتي و بروشال حمله كرده و اين سرزمينها را تسخير نمود.
در زماني كه حاكم تبت پولولوي كوچك را فتح نموده بود تا مرز پامير پيش رفت و در همين زمان فتوحات اعراب هم به مرز پولولوي كوچك رسيده بود و عرب ها پولولو را معرب نموده و بلور ناميدند.
شاهد اين مطلب اين است كه مامون عباسي (833-813م) 199هجري كابل را تسخيركرد و در سال 200هجري تخت شاه كابل را به مكه فرستاد. در كتبه تخت برادر فضل بن سهل وزير مامون حسن ابن سهل عبارتهايي را نوشت. اين عبارت را مؤلف كتاب تاريخ مكه محمد بن عبدالله الازرقي در كتاب خودش نقل نموده است.
« وسير الامام اكرمه الله الرايات الخضر علي يد ذي الرياستين الي القشمير و في ناحيـة التبت. ما سيرها فاظهره الله سبحانه علي بوخان و راور بلاد بلور صاحب جبل خاقان و جبل التبت و بعث الي العراق مع فرسان التبت..........»
در اين عبارت لفظ بلور ذكر شده است. در تاريخ اولين بار لفظ بلور از همين كتاب بدست ميآيد. در عبارت الازرقي مراد از بلور پولولوي كوچك است چرا كه جنگ بين اعراب و چين در مرز غرب بود.
دكتر تيمار در اين باره ميگويد: طبق روايات محلي چترال اين امر تاييد ميشود كه در اين زمان چترال تحت تسلط پولولوي كوچك بوده است.
تبت به قدرت كامل رسيده بود. از كهم در شرق تا چترال در غرب زير تسلط تبت بود. ولي در قرن هفتم درميان پيروان دين بون و بوداييها نزاع سختي در گرفته بود به همين خاطر حكومت تبت زيان زيادي ديد و مناطق زيادي از تبت جدا شد از جمله لداخ و بلتستان. در ابتداي قرن نهم در زمان حكومت كهري تسوگ لدي برتسان اين نزاع به اوج خود رسيد، او حامي دين بودايي بود و معبد بودايي زيادي تاسيس نمود. به خاطر حمايت از مذهب بودايي او در سال 838 م بدست پيروان بون كشته شد. بعد از او برادرش لنگدرما به تخت حكومت رسيد. او قبلا راهب بود و مخالف بودايي بود. او در زمان حكومت خود بودايي ها را از تبت راند و دستور داد تا تمام معابد آنها را خراب كردند و مجسمههاي بودايي را در رودهانه انداختند و راهبان را كشتند و بالاخره خودش بدست يك بودايي بنام لهالونگ پلدور كشته شد. بعد از او ميان پسران او به خاطر حكومت نزاع شد. بخاطر اين نزاع در كشور هرج و مرج واقع شد. و در نتيجه حكومت مركزي تبت به پايان رسيد. و ساير مناطق آزاد گشت. و در هر منطقه يك حكومت مستقل قائم شد. در همين زمان بلتستان و بروشال نيز از تبت جدا شدند.
دربارة تاريخ بلتستان محققين بعد از تحقيق در اشعار، غزليات و داستانهاي قديم نظريه هايي مختلف ارائه دادهاند. به گفته بعضي محققين بخاطر موقعيت خاص خود از چهار هزار سال قبل از ميلاد مسيح در اين منطقه مردم زندگي مي كردند. و بخاطر كوههاي بلند و راههاي سخت و دشوار از حمله اقوام مختلف در امان بوده است. در آن زمان بلتستان به همراه لداخ و تبت يك منطقه وسيعي را تشكيل ميداد و تمام كارها بصورت مشترك انجام ميشد؛ به اين دور ابتدائي كوهله توس مي گويند. بعد از اين دوره زمان كيسر شروع ميشود كه حكومت سلطنتي قوي و بزرگ بود. و امروزه در بلتستان بعنوان يك افسانه در آمده است و داستانهاي او را مردم با اشتياق فراوان گوش ميكنند.
در سفرنامههاي چيني و ديگر كتب چيني درباره تاريخ قديم بلتستان اطلاعات فراواني به دست ميآيد. طبق اطلاعات در قرن پنجم ميلادي در بلتستان و اطراف آن يك حكومت قوي و بزرگ وجود داشت و نام آن سلطنت پولولو بود فاهيان اولين زائر چيني است كه در سال 403 ميلادي براي زيارت به منطقه داريل (تالي لو) سفر كرده است او در سفرنامه خود مينويسد :
در شرق اين منطقه (داريل) بعد از عبور از كوههاي بلند و مناطق مختلف به سرزمين پولولو ميرسيم. فاهيان در كتاب خود نوشته است كه تالي لو پايتخت اودهيانه بوده است( كه نام قديم سوات است) طبق نوشته آقاي حسين آبادي همين امر را كننگهم سرآرل ستاين و بعضي ديگر از محققين تاييد مي كنند كه تاليلو همان داريل است.
بعد از آن در سال 626 ميلادي دومين زائر چيني هوان تسانگ به اين منطقه رسيد. او هم در سفرنامة خود منطقة پولولو را با اين اوصاف ذكر كرده است. او مينويسد:
مساحت سلطنت پولولو 4000 لي است. اين مطقه درميان كوههاي بلند پر از برف واقع است. در اين منطقه طلا و نقره پيدا ميشود و گندم و عدس كاشته مي شود. بخاطر مقدار زيادي ذخائر طلا در اين منطقه طلا فراوان است. و هواي اين منطقه هميشه سرد است.
در تاريخ چين منطقة پولولو به پولولوي بزرگ و پولولوي كوچك تقسيم ميشد. طبق نوشتة محققين، به بلتستان پولولو بزرگ و به گلگت نگر و هنزه پولولو كوچك ميگفتند. در اطلس چيني در زمان حكومت خانواده تانگ 618م- 907م بلتستان را پولولو و اطراف آن (گلگت و نواحي آن) را پولولوي كوچك ذكر كرده است. و طبق اسناد رسمي حكومت چين در سال 696م سفير پولولو بزرگ در دربار چين آمده بود.
اين حكومت پولولو تا سال 722م ادامه داشت و در اين سال با حمله حاكم تبت اين حكومت خاتمه يافت.
1- دورة قديم : سلطنت پولولو[1]
دربارة تاريخ بلتستان محققين بعد از تحقيق در اشعار، غزليات و داستانهاي قديم نظريه هايي مختلف ارائه دادهاند. به گفته بعضي محققين بخاطر موقعيت خاص خود از چهار هزار سال قبل از ميلاد مسيح در اين منطقه مردم زندگي مي كردند. و بخاطر كوههاي بلند و راههاي سخت و دشوار از حمله اقوام مختلف در امان بوده است. در آن زمان بلتستان به همراه لداخ و تبت يك منطقه وسيعي را تشكيل ميداد و تمام كارها بصورت مشترك انجام ميشد؛ به اين دور ابتدائي كوهله توس مي گويند.[2] بعد از اين دوره زمان كيسر شروع ميشود كه حكومت سلطنتي قوي و بزرگ بود. و امروزه در بلتستان بعنوان يك افسانه در آمده است و داستانهاي او را مردم با اشتياق فراوان گوش ميكنند.
در سفرنامههاي چيني و ديگر كتب چيني درباره تاريخ قديم بلتستان اطلاعات فراواني به دست ميآيد. طبق اطلاعات در قرن پنجم ميلادي در بلتستان و اطراف آن يك حكومت قوي و بزرگ وجود داشت و نام آن سلطنت پولولو بود فاهيان[3] اولين زائر چيني است كه در سال 403 ميلادي براي زيارت به منطقه داريل (تالي لو)[4] سفر كرده است او در سفرنامه خود مينويسد :
در شرق اين منطقه (داريل) بعد از عبور از كوههاي بلند و مناطق مختلف به سرزمين پولولو ميرسيم.[5] فاهيان در كتاب خود نوشته است كه تالي لو پايتخت اودهيانه بوده است( كه نام قديم سوات است) طبق نوشته آقاي حسين آبادي همين امر را كننگهم سرآرل ستاين و بعضي ديگر از محققين تاييد مي كنند كه تاليلو همان داريل است.[6]
بعد از آن در سال 626 ميلادي دومين زائر چيني هوان تسانگ[7] به اين منطقه رسيد. او هم در سفرنامة خود منطقة پولولو را با اين اوصاف ذكر كرده است. او مينويسد:
مساحت سلطنت پولولو 4000 لي است. اين مطقه درميان كوههاي بلند پر از برف واقع است. در اين منطقه طلا و نقره پيدا ميشود و گندم و عدس كاشته مي شود. بخاطر مقدار زيادي ذخائر طلا در اين منطقه طلا فراوان است. و هواي اين منطقه هميشه سرد است.[8]
در تاريخ چين منطقة پولولو به پولولوي بزرگ و پولولوي كوچك تقسيم ميشد. طبق نوشتة محققين، به بلتستان پولولو بزرگ و به گلگت نگر و هنزه پولولو كوچك ميگفتند. در اطلس چيني در زمان حكومت خانواده تانگ 618م- 907م بلتستان را پولولو و اطراف آن (گلگت و نواحي آن) را پولولوي كوچك ذكر كرده است. و طبق اسناد رسمي حكومت چين در سال 696م سفير پولولو بزرگ در دربار چين آمده بود.[9]
اين حكومت پولولو تا سال 722م ادامه داشت و در اين سال با حمله حاكم تبت اين حكومت خاتمه يافت.
طبق روايات محلي و آثار موجود معلوم ميشود كه در تبت قبل از پنج هزار سال پيش مردمي از نژاد مغول زندگي ميكردند. نياتريتسانپو[10] درسال 237 پيش از ميلاد مسيح در منطقه يارلانگ حكومتي يوجود آورد. اين شخص سر سلسله خانوادة تبو[11] بوده است. سي و سومين پادشاه اين خانواده بنام سوانگ تسان[12] گمپو در سن سيزده سالگي به تخت پادشاهي نشست. او در سال 633م لهاسه را پايتخت خود قرار داد. بعد از اين زمان تاريخ تبت بصورت مدون شروع شد. در اين زمان در تبت دين بون رائج بود. مذهب بودايي در قرن پنجم در تبت شروع شده بود ولي به موفقيت چنداني دست نيافته بود. پادشاه سوانگ تسان مذهب بودايي را قبول كرد و براي گسترش و ترويج آن سعي فراواني نمود. او حكم ترجمه كتابهاي بودايي را به زبان تبتي نمود. ولي پيروان دين بون در مقابل آن پافشاري نمودند. و اين اختلاف و جنگ مذهبي سالها طول كشيد. در سال 634م حاكم تبت به منطقه زانگ زونگ حمله نمود و در سال 721م به بلتستان حمله كرد و آن را تسخير كرد. حاكم بلتستان به پولولو كوچك فرار كرد. و در سال 722م سوانگ تسان گمپو حاكم تبت به پولولوي كوچك نيز حمله كرد. حاكم پولولوي كوچك از چين كمك خواست، طبق نوشته آقاي حسين آبادي اين نامه در تاريخ چين محفوظ است.[13] حاكم چين براي كمك به پولولوي كوچك 4 هزار نفر را فرستاد و مناطق تحت تسلط تبت را آزاد نمود.
در همين زمان زائر كرهاي هوئي چاؤ[14] در سال 727م از هندوستان به كشور خودش بازگشت و درباره سفر خود كتابي نوشت و در آن وقائع سفر هندوستان را جمع آوري نمود. آقاي حسين آبادي در كتاب خود از او نقل ميكند : در شمال كشمير به مسافت پانزده روز منطقة پولولوي بزرگ ( بلتستان ) زانگ زونگ و سوپوز واقع است. اين سه مناطق زير تسلط حكومت تبت است. لباس و رسومات آنها كاملا متفاوت است. و مردم اين منطقه بودايي هستند. هوئي در ادامه مي نويسد كه در شمال غرب كشمير در مسافت 7 روز منطقه پولولوي كوچك واقع است. اين منطقه زير تسلط چين است. و حاكم پولولوي بزرگ بخاطر حمله تبت به پولولوي كوچك فرار كرده بود.[15] درسال 737م پادشاه تبت كريلدي گسوگ برتسان[16] به منطقه پولولوي كوچك حمله كرد و آن را تحت تسلط خودش در آورد. حاكم چين براي كمك پولولوي كوچك آمد ولي شكست خورد. در تاريخ تبت لفظ پولولو نيامده است بلكه در تبت منطقه بلتستان را بلتي و منطقه گلگت و اطراف آن را كه چينيها پولولوي كوچك ميگفتند بروشال ميگفتند.
چينيها ميخواستند از طريق دره زوجي[17] به طرف كشمير جاده بسازند. در همين زمان يبغو[18] حاكم تخارستان به حاكم چين پيشنهاد داد كه براي اين كار هيئتي را براي گفتگو به پولولوي بزرگ بفرستد. حاكم چين اين پيشنهاد را قبول كرد ولي قبل از اينكه اين كار عملي شود در سال 751م در درياي تلاس[19] در برابر عربها شكست خورد. بعد از اين شكست مناطق زيادي از چين جدا شد. در تاريخ چين آمده است كه در سال 740م 22 اين منطقه زير تسلط تبت رفت.
در سال 753م ژنرال چيني كاؤهيانچي[20] به منطقه پولولوي بزرگ حمله كرد و پايتخت آن هوسالو را به تصرف در آورد. طبق تحقيق محققين چيني هوسالو تلفظ چيني خپلو يا كهپلو است.[21] از اين معلوم ميشود كه در آن زمان خپلو پايتخت بلتستان بوده است. و شايد بعد از فتح پولولوي بزرگ حاكم تخارستان يبغو را بعنوان والي در پولولوي بزرگ به خپلو فرستاده باشند و او با قابليت خودش توانسته باشند كه بعد از زمان تسلط چين در اين منطقه حكومت مستقلي تأسيس كرده باشد و از همين جا حكومت حاكمان خپلو خانواده يبگو در خپلو شروع شده باشد. كه امروزه نيز اين خانواده در خپلو زندگي ميكنند. البته حكومتشان بعد از آزادي بلتستان به پايان رسيده است. از مدارك تبتي نيز اين نكته تاييد ميشود كه سرزمينهاي بلتي و بروشال زماني از تسلط تبت خارج شده بودند. چنانچه حاكم تبت كهري سرونگ لدي برتسان[22] در دور حكومت خود(797-755م) به بلتي و بروشال حمله كرده و اين سرزمينها را تسخير نمود.
در زماني كه حاكم تبت پولولوي كوچك را فتح نموده بود تا مرز پامير پيش رفت و در همين زمان فتوحات اعراب هم به مرز پولولوي كوچك رسيده بود و عرب ها پولولو را معرب نموده و بلور ناميدند.
شاهد اين مطلب اين است كه مامون عباسي (833-813م) 199هجري كابل را تسخيركرد و در سال 200هجري تخت شاه كابل را به مكه فرستاد. در كتبه تخت برادر فضل بن سهل وزير مامون حسن ابن سهل عبارتهايي را نوشت. اين عبارت را مؤلف كتاب تاريخ مكه محمد بن عبدالله الازرقي در كتاب خودش نقل نموده است.
« وسير الامام اكرمه الله الرايات الخضر علي يد ذي الرياستين الي القشمير و في ناحيـة التبت. ما سيرها فاظهره الله سبحانه علي بوخان و راور بلاد بلور صاحب جبل خاقان و جبل التبت و بعث الي العراق مع فرسان التبت..........»[23]
در اين عبارت لفظ بلور ذكر شده است. در تاريخ اولين بار لفظ بلور از همين كتاب بدست ميآيد. در عبارت الازرقي مراد از بلور پولولوي كوچك است چرا كه جنگ بين اعراب و چين در مرز غرب بود.
دكتر تيمار در اين باره ميگويد: طبق روايات محلي چترال اين امر تاييد ميشود كه در اين زمان چترال تحت تسلط پولولوي كوچك بوده است.[24]
تبت به قدرت كامل رسيده بود. از كهم در شرق تا چترال در غرب زير تسلط تبت بود. ولي در قرن هفتم درميان پيروان دين بون و بوداييها نزاع سختي در گرفته بود به همين خاطر حكومت تبت زيان زيادي ديد و مناطق زيادي از تبت جدا شد از جمله لداخ و بلتستان. در ابتداي قرن نهم در زمان حكومت كهري تسوگ لدي برتسان اين نزاع به اوج خود رسيد، او حامي دين بودايي بود و معبد بودايي زيادي تاسيس نمود. به خاطر حمايت از مذهب بودايي او در سال 838 م بدست پيروان بون كشته شد. بعد از او برادرش لنگدرما[25] به تخت حكومت رسيد. او قبلا راهب بود و مخالف بودايي بود. او در زمان حكومت خود بودايي ها را از تبت راند و دستور داد تا تمام معابد آنها را خراب كردند و مجسمههاي بودايي را در رودهانه انداختند و راهبان را كشتند و بالاخره خودش بدست يك بودايي بنام لهالونگ پلدور[26] كشته شد. بعد از او ميان پسران او به خاطر حكومت نزاع شد. بخاطر اين نزاع در كشور هرج و مرج واقع شد. و در نتيجه حكومت مركزي تبت به پايان رسيد. و ساير مناطق آزاد گشت. و در هر منطقه يك حكومت مستقل قائم شد. در همين زمان بلتستان و بروشال نيز از تبت جدا شدند.
[1] - POLULO
[2] - محمد نذير، پيشين، ص 55
[3] - HSIEN-FA
[4] - در محله پوگوچ (POGHUCH) داريل يك مجسمه 30 متري بلند از يك رهبر بودايي وجود داشت. براي زيارت اين مجسمه هزاران نفر از چين و ديگر مناطق به اين منطقه مي آمدند.
[5] - فاهيان كا سفرنامه، ص 103
[6] - يوسف، حسينآبادي، پيشين ص 29
[7] - HSUAN TSANG
[8] - سفرنامه هوان تسانگ، ص
[9] - يوسف، حسينآبادي، پيشين، ص 30
[10] - NYATRI-TSANP
[11] - TUBO
[12] - SONGTSAN-GAMPO
[13] - همان، ص 34
[14] - HUEI-CHAO
[15] - همان ص 35
[16] - KRI-LDE-GSUG-BRTSAN
[17] - ZOJI-PASS
[18] - YABGHO
[19] - TALAS
[20] KAO-HSIEN-CHIH-
[21] - همان ص 37
[22] -KRI-SRONG-LDE-BRTSAN
[23] - ابي محمد بن عبدالله بن احمد، الازرقي، اخبار مكه، انتشارات شريف رضي، اول، 1369ش، ص 229
[24] - يوسف، حسينآبادي، پيشين، ص 39
[25] -LANG DARMA
[26] -LHALUNG PALDOR
.: Weblog Themes By Pichak :.
