سؤال: چگونه خداى متعال امت يهود را پس از نپذيرفتن بشارت ظهور پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نكوهش كرده است؟


جواب: در بعضى از روايات آمده است: يهود مى گفتند: اگر محمد(صلى الله عليه وآله) به رسالت مبعوث شده، رسالتش شامل حال ما نيست، لذا خداى متعال در آيه 5 سوره «جمعه» به آنها گوشزد مى كند: اگر كتاب آسمانى خود را دقيقاً خوانده و عمل مى كرديد، اين سخن را نمى گفتيد; چرا كه بشارت ظهور پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در آن آمده است.
مى فرمايد: «كسانى كه تورات بر آنها نازل شد، مكلف به آن گشتند ولى حق آن را اداء ننمودند و به آياتش عمل نكردند، همانند درازگوشى هستند كه كتاب هائى بر پشت خود حمل مى كند» (مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً).
او از كتاب، چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد، يا كتاب هائى كه دقيق ترين اسرار آفرينش و مفيدترين برنامه هاى زندگى در آن است.
اين قوم از خود راضى، كه تنها به نام «تورات» يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه انديشه در محتواى آن داشته باشند و عمل كنند، همانند همين حيوانى هستند كه در حماقت، نادانى ضرب المثل و مشهور خاص و عام است.
اين، گوياترين مثالى است كه، براى عالِم بى عمل مى توان بيان كرد كه، سنگينى مسئوليت علم را بر دوش دارد، بى آن كه از بركات آن بهره گيرد، افرادى كه با الفاظ قرآن
سر و كار دارند، ولى از محتوا و برنامه عملى آن بى خبرند (و چه بسيارند اين افراد در بين صفوف مسلمين) مشمول همين آيه اند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه: يهود با شنيدن آيات نخستين سوره «جمعه» و مانند آن كه، از موهبت بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)سخن مى گويد، گفته باشند:
ما نيز اهل كتابيم، و مفتخر به بعثت حضرت موسى كليم(عليه السلام) هستيم، قرآن در پاسخ آنها مى گويد: چه فائده؟ كه دستورهاى «تورات» را زير پا نهاديد و آن را در زندگى خود هرگز پياده نكرديد.
ولى، به هر حال هشدارى است به همه مسلمانان كه، مراقب باشند، سرنوشتى همچون «يهود» پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده، و اين قرآن مجيد كه بر آنها نازل گرديده، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، يا به عنوان «تعويذ چشم زخم» حمايل كنند، يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زير آن رد شوند، يا براى ميمنت و شگون خانه جديد، همراه «آئينه» و «جاروب»! به خانه تازه بفرستند، و تا اين حدّ آن را تنزل دهند، و يا آخرين همت آنها، تلاش و كوشش براى تجويد، تلاوت زيبا، ترتيل و حفظ آن باشد، و در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاسى نداشته باشد و در عقيده و عمل، از آن اثرى به چشم نخورد.
و در ادامه اين مثل، مى افزايد: «قومى كه آيات الهى را تكذيب كردند مسلّماً مثال بدى دارند» (بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ).
چگونه آنها تشبيه به «حمار حامل اسفار» نشوند؟ در حالى كه، نه تنها با عمل، كه با زبان هم آيات الهى را انكار كردند، چنان كه در آيه 87 سوره «بقره» درباره همين قوم «يهود» مى خوانيم: أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ:
«آيا هر زمان پيامبرى بر خلاف هواى نفس شما آمد، در برابر او تكبر كرديد، گروهى را تكذيب نموديد، و گروهى را به قتل رسانديد»؟!
و در پايان آيه، در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى فرمايد: «خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند»؟ (وَ اللّهُ لايَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ).
درست است كه، هدايت، كار خدا است، اما زمينه، لازم دارد، و زمينه آن كه روح حق طلبى و حق جوئى است، بايد از ناحيه خود انسان ها فراهم شود، و ستمگران از اين مرحله دورند.(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 126.
 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:14 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: چگونه تعصبات نژادى يهود مانع ايمان به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) گرديد؟


جواب: خداى متعال در آيات 91ـ93 سوره «بقره» به يكى از جنبه هاى تعصبات نژادى يهود كه در دنيا به آن معروفند اشاره كرده، چنين مى گويد: «هنگامى كه به آنها گفته شود: به آنچه خداوند نازل فرموده ايمان بياوريد، مى گويند: ما به چيزى ايمان مى آوريم كه بر خود ما نازل شده باشد (نه بر اقوام ديگر) و به غير آن كافر مى شوند» (وَ إِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَرائَهُ).
آنها نه به «انجيل» ايمان آوردند و نه به قرآن، بلكه تنها جنبه هاى نژادى و منافع خويش را در نظر مى گرفتند «در حالى كه اين قرآن حق است و منطبق بر نشانه ها و علامت هائى است كه در كتاب خويش خوانده بودند» (وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ).
پس از آن پرده از روى دروغ آنان بر داشته مى گويد: اگر بهانه عدم ايمان شما اين است كه محمّد(صلى الله عليه وآله) از شما نيست «پس چرا به پيامبران خودتان در گذشته ايمان نياورديد؟ پس چرا آنها را كشتيد اگر راست مى گوئيد و ايمان داريد»؟! (قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).
اگر به راستى آنها به «تورات» ايمان داشتند، توراتى كه قتل نفس را گناه بزرگى مى شمرد، نمى بايست پيامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند.
از اين گذشته، اصولاً اين سخن كه ما تنها به دستوراتى ايمان مى آوريم كه بر ما نازل شده باشد، انحراف روشنى از اصول توحيد و مبارزه با شرك است، اين يك نوع خود خواهى و خود پرستى است، چه در شكل شخصى باشد؟ يا در شكل نژادى؟
توحيد آمده است كه اين گونه خوهاى زشت را از وجود انسان ريشه كن سازد، تا انسان ها دستورات خدا را فقط به خاطر اين كه از ناحيه خدا است بپذيرند.
به عبارت ديگر اگر پذيرش دستورات الهى مشروط به اين باشد كه بر خود ما نازل گردد، اين در حقيقت شرك است، نه ايمان، و كفر است، نه اسلام، و قبول چنين دستوراتى هرگز دليل ايمان نخواهد بود.
جالب اين كه: در آيه فوق مى گويد: «هنگامى كه به آنها گفته شود به آنچه خدا نازل كرده ايمان بياوريد...» كه در اين عبارت، نه محمّد(صلى الله عليه وآله) مطرح است، نه موسى و نه عيسى(عليهما السلام)بلكه صرفاً «ما أَنْزَلَ اللّه».
قرآن براى روشن تر ساختن دروغ و كذب آنها، در آيه بعد، سند ديگرى را بر ضد آنها افشا مى كند و مى گويد: «موسى آن همه معجزات و دلائل روشن را براى شما آورد، ولى شما بعد از آن گوساله را انتخاب كرديد و با اين كار ظالم و ستمگر بوديد»! (وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ).
اگر شما راست مى گوئيد و به پيامبر خودتان ايمان داريد، پس دليل گوساله پرستى بعد از آن همه دلائل روشن توحيدى چه بود؟
اين چه ايمانى است كه به محض غيبت موسى(عليه السلام) و رفتنش به كوه طور از دل هاى شما پرواز مى كند و كفر جاى آن، و گوساله جاى توحيد را مى گيرد؟
آرى شما با اين كارتان هم به خود ستم كرديد و هم به جامعه خود و نسل هاى آينده تان.
در سومين آيه مورد بحث، سند ديگرى بر بطلان اين ادعاى آنها ذكر كرده مسأله پيمان كوه طور را به ميان مى كشد، مى گويد: «ما از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بالاى سرتان قرار داديم و به شما گفتيم، دستوراتى را كه مى دهيم محكم بگيريد و درست بشنويد اما آنها گفتند شنيديم و مخالفت كرديم» (وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا).
«آرى دل هاى آنها به خاطر كفرشان با محبت گوساله آبيارى شده بود»! (وَ أُشْرِبُوا في قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ).
آرى، شرك و دنياپرستى كه نمونه آن عشق به گوساله طلائى سامرى بود در تار و پود قلبشان نفوذ كرد، و در سراسر وجودشان ريشه دواند، و به همين دليل، خدا را فراموش كردند.
شگفتا! اين چگونه ايمانى است كه هم، با كشتن پيامبران خدا مى سازد، هم گوساله پرستى را اجازه مى دهد، و هم ميثاق هاى محكم الهى را به دست فراموشى مى سپرد؟!
آرى «اگر شما مؤمنيد ايمانتان بد دستوراتى به شما مى دهد» (قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 404.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:13 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: چرا يهوديان را بنى اسرائيل مى گويند؟


جواب: «اسرائيل» يكى از نام هاى يعقوب، پدر يوسف(عليه السلام) مى باشد، در علت نامگذارى يعقوب به اين نام، مورخان غير مسلمان، مطالبى گفته اند: كه با خرافات آميخته است.
چنان كه «قاموس كتاب مقدس» مى نويسد: «اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گشت»!
وى اضافه مى كند: «اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقب گرديد»!
همين نويسنده در ذيل كلمه «يعقوب» مى نويسد: «ثبات، استقامت و ايمان خود را ظاهر ساخت، در اين حال خداوند اسم وى را تغيير داده «اسرائيل» ناميد، و وعده داد كه پدر جمهور طوائف خواهد شد... و... بالاخره در كمال پيرى در گذشت، و مثل يكى از سلاطين دنيا مدفون گشت! و اسم يعقوب و اسرائيل بر تمام قومش اطلاق مى شود».
همچنين او در ذيل كلمه «اسرائيل» مى نويسد: «و اين اسم را موارد بسيار است چنان كه گاهى قصد از نسل اسرائيل و نسل يعقوب است».
ولى دانشمندان ما مانند مفسر معروف «طبرسى» در «مجمع البيان» در اين باره چنين مى نويسد: «اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهيم(عليهما السلام)است...» او مى گويد، «اسر» به معنى «عبد» و «ئيل» به معنى «اللّه» است، و اين كلمه مجموعاً معنى «عبداللّه» را مى بخشد.
بديهى است: داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند و يا با خود خداوند كه در «تورات» تحريف يافته كنونى ديده مى شود يك داستان ساختگى و كودكانه است كه از شأن يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى از مدارك تحريف تورات كنونى است.(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 248.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:12 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: در قرآن آمده كه يهوديان با خدا پيمان بستند آن پيمان ها چه بودند؟


جواب: در آيات 83ـ85 سوره «بقره» بحث از پيمان بنى اسرائيل به ميان آمده، خداوند در اين آيات موادى از اين پيمان را ياد آور شده است، بيشتر اين مواد ـيا همه آنهاـ از امورى است كه مى بايست آن را جزء اصول و قوانين ثابت اديان الهى دانست; چرا كه در همه اديان آسمانى اين پيمان ها و دستورات به نحوى وجود دارد.
در اين آيات، قرآن مجيد، يهود را شديداً مورد سرزنش قرار مى دهد كه چرا اين پيمان ها را شكستند؟ و آنها را در برابر اين نقض پيمان به رسوائى در اين جهان و كيفر شديد در آن جهان، تهديد مى كند.
در اين پيمان كه بنى اسرائيل خود شاهد آن بودند و به آن اقرار كردند اين مطالب آمده است:
1 ـ توحيد و پرستش خداوند يگانه، چنان كه نخستين آيه مى گويد: «به ياد آوريد زمانى را كه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم جز اللّه (خداوند يگانه) را پرستش نكنيد» و در برابر هيچ بتى سر تعظيم فرود نياوريد (وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَ بَني إِسْرائيلَ لاتَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ).
2 ـ «و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد» (وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً).
3 ـ «و نسبت به خويشاوندان و يتيمان و مستمندان نيز به نيكى رفتار نمائيد» (وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ).
4 ـ «و با سخنان نيكو با مردم سخن گوئيد» (وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً).
5 ـ «نماز را بر پا داريد» (و در همه حال به خدا توجه داشته باشيد) (وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ).
6 ـ «زكات و حق محرومان را اداء كنيد» و كوتاهى روا مداريد (وَ آتُوا الزَّكاةَ).
«اما شما ـ جز گروه اندكى ـ سرپيچى كرديد، و از وفاى به پيمان خود، روى گردان شديد» (ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ).
7 ـ و به ياد آوريد: «هنگامى كه از شما پيمان گرفتيم خون يكديگر را نريزيد» (وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ لاتَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ).
8 ـ «يكديگر را از خانه ها و كاشانه هاى خود بيرون نكنيد» (وَ لاتُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ).
9 ـ چنان چه كسى در ضمن جنگ از شما اسير شد، همه براى آزادى او كمك كنيد، فديه دهيد و او را آزاد سازيد(اين ماده از پيمان از جمله «وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ» كه بعداً خواهد آمد استفاده مى شود).
شما به همه اين مواد اقرار كرديد و بر اين پيمان گواه بوديد (ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ).
ولى شما بسيارى از مواد اين ميثاق الهى را زير پا گذاشتيد «شما همانها هستيد كه يكديگر را به قتل مى رسانيد و جمعى از خود را از سرزمينشان آواره مى كنيد» (ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَريقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ).
«و در انجام اين گناه و تجاوز، به يكديگر كمك مى كنيد» (تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ).
اينها همه بر ضد پيمانى بود كه با خدا بسته بوديد، درست است كه شما به بعضى از دستورات تورات عمل مى كنيد يعنى: «هنگامى كه بعضى از آنها به صورت اسيران نزد شما بيايند فديه مى دهيد و آنها را آزاد مى سازيد» (وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ).
اما چرا در بيرون ساختن آنها از خانه و كاشانه شان كه حرام است اقدام مى كنيد، لذا مى فرمايد: اين فديه و آزادى درست «اما بيرون ساختن آنها از خانه و كاشانه شان از آغاز بر شما حرام بود» (وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ).
شما در دادن فدا و آزاد ساختن اسيران به حكم تورات و پيمان الهى استناد مى كنيد، اما در بقيه اعتنا نمى كنيد «آيا به بعضى از دستورات كتاب الهى ايمان مى آوريد و نسبت به بعضى كافر مى شويد»؟! (أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْض).
«جزاى كسى از شما كه چنين تبعيضى را در مورد احكام الهى روا دارد چيزى جز رسوائى در زندگى اين دنيا نخواهد بود» (فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا).
«و در روز رستاخيز به اشد عذاب گرفتار مى شوند» (وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ).
«و خداوند از اعمال شما غافل نيست» (وَ مَا اللّهُ بِغافِل عَمّا تَعْمَلُونَ).
و همه آن را دقيقاً احصاء كرده و بر طبق آن شما را در دادگاه عدل خود محاكمه مى كند.(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 381.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:12 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: رهبانيت چه مفاسدى دارد؟


جواب: انحراف از قوانين آفرينش، هميشه واكنشهاى منفى به دنبال دارد، بنابراين، جاى تعجب نيست كه وقتى انسان از زندگى اجتماعى كه در نهاد و فطرت او است فاصله بگيرد، گرفتار عكس العملهاى منفى شديد مى شود، لذا «رهبانيت» به حكم اين كه: بر خلاف اصول فطرت و طبيعت انسان است، مفاسد زيادى به بار مى آورد از جمله:
1 ـ «رهبانيت» با روح مدنى بالطبع بودن آدمى مى جنگد، و جوامع انسانى را به انحطاط و عقب گرد مى كشاند.
2 ـ «رهبانيت» نه تنها سبب كمال نفس و تهذيب روح و اخلاق نيست. بلكه، منجر به انحرافات اخلاقى، تنبلى، بدبينى، غرور، عجب و خود برتربينى و مانند آن مى شود، و به فرض كه انسان بتواند در حال انزوا به فضيلت اخلاقى برسد، فضيلت محسوب نمى شود، فضيلت آن است كه انسان در دل اجتماع بتواند خود را از آلودگيهاى اخلاقى برهاند.
3 ـ ترك ازدواج كه از اصول رهبانيت است نه فقط كمالى نمى آفريند، بلكه موجب پيدايش عقده ها و بيماريهاى روانى مى گردد.
در «دائرة المعارف قرن بيستم» مى خوانيم: «بعضى از رهبانها تا آن اندازه توجه به جنس زن را عمل شيطانى مى دانستند كه حاضر نبودند، حيوان ماده اى را به خانه ببرند! مبادا روح شيطانى آن به روحانيت آنها صدمه بزند»! !
اما با اين حال، تاريخ، فجايع زيادى را از «ديرها» به خاطر دارد، تا آنجا كه به گفته «ويل دورانت» «پاپ انيوسان سوم»، يكى از ديرها را به عنوان فاحشه خانه توصيف كرد!.
و بعضى از آنان مركزى براى اجتماع شكم پرستان و دنياطلبان و خوشگذرانها شده بود، تا آنجا كه بهترين شرابها در ديرها پيدا مى شد.
البته، طبق گواهى تاريخ، حضرت مسيح(عليه السلام) هرگز ازدواج نكرد، اما اين، هرگز به خاطر مخالفت او با اين امر نبود، بلكه عمر كوتاه مسيح(عليه السلام) به اضافه اشتغال مداوم او به سفرهاى تبليغى، به نقاط مختلف جهان به او اجازه اين امر را نداد.
اين بحث را با حديثى از على(عليه السلام) پايان مى دهيم: در حديثى در ذيل آيه: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بالأَخْسَرِينَ أَعْمالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً: «بگو آيا به شما خبر دهم كه زيانكارترين مردم كيانند؟ * آنها هستند كه تلاشهايشان در زندگى دنيا گم شده، با اين حال گمان مى كنند كار نيك انجام مى دهند».(1)
على(عليه السلام) در تفسير آن فرمود: هُمُ الرُّهْبانُ الَّذِينَ حَبَسُوا أَنْفُسَهُمْ فِى السُّوّارِى: «يكى از مصاديق بارز آن، رهبانها هستند كه خود را در ارتفاعات كوهها و بيابانها محبوس داشتند و گمان كردند كار خوبى انجام مى دهند».(2)
 
 
1 ـ كهف، آيات 103 و 104.
2. تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 401.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:11 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: سرچشمه تاريخى رهبانيت چيست؟


جواب: تواريخ موجود مسيحيت نشان مى دهد، رهبانيت به صورت فعلى در قرون اول مسيحيت وجود نداشته، و پيدايش آن را بعد از قرن سوم ميلادى، هنگام ظهور «امپراطور رومى» به نام «ديسيوس» و مبارزه شديد او با پيروان مسيح(عليه السلام)مى دانند، آنها بر اثر شكست از اين «امپراطور» (خونخوار) به كوهها و بيابانها پناه بردند».
در روايات اسلامى نيز همين معنى به صورت دقيقترى از پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل شده كه روزى آن حضرت(صلى الله عليه وآله) به «ابن مسعود» فرمود: «مى دانى رهبانيت از كجا پيدا شد»؟ عرض كرد: خدا و پيامبرش آگاهترند، فرمود: «بعد از عيسى(عليه السلام) جمعى از جباران ظهور كردند، و مؤمنان سه مرتبه با آنها پيكار نموده شكست خوردند، لذا به بيابانها متوارى شدند، و به انتظار ظهور پيامبر موعود عيسى، حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) در غارهاى كوهها، به عبادت مشغول گشتند، بعضى از آنها بر دين خود باقى ماندند، و بعضى راه كفر پيش گرفتند.
سپس افزود آيا مى دانى «رهبانيت» امّت من چيست؟ عرض كرد: خدا و رسولش آگاهترند، فرمود: الهِجْرَةُ، وَ الجِهادُ، وَ الَّصلاةُ، وَ الصَّوْمُ، وَ الحَجُّ، وَ العُمْرَةُ: «رهبانيت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است».
مورخ مشهور مسيحى «ويل دورانت» در تاريخ معروف خود در جلد 13 بحث مشروحى راجع به رهبانان نقل مى كند، او معتقد است: پيوستن «راهبه ها» (زنان تارك دنيا) به «راهبان» از قرن چهارم ميلادى شروع شد، و روز به روز كار «رهبانيت» بالا گرفت تا در قرن دهم ميلادى به اوج خود رسيد.
بدون شك، اين پديده اجتماعى، مانند هر پديده ديگر، علاوه بر ريشه هاى تاريخى، ريشه هاى روانى نيز دارد، كه از جمله مى توان به اين واقعيت اشاره كرد كه: اصولاً عكس العمل روانى افراد و اقوام مختلف در برابر شكستها و ناكاميها كاملاً متفاوت است، بعضى، تمايل به انزوا و درون گرائى پيدا مى كنند و كاملاً از اجتماع و فعاليتهاى اجتماعى كنار مى كشند، در حالى كه گروه ديگر، از شكست، درس استقامت مى آموزند و صلابت و مقاومت بيشترى پيدا مى كنند، گروه اول، به رهبانيت يا چيزى شبيه به آن رو مى آورند و گروه دوم، به عكس، اجتماعى تر مى شوند.(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 400.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:10 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: ديدگاه اسلام در مورد رهبانيت چيست؟


جواب: «رهبانيت» از ماده «رهبه»، به معنى «خوف و ترس» است كه در اينجا خوف و ترس از خدا منظور است، و به گفته «راغب» در «مفردات»: ترسى است كه آميخته با پرهيز و اضطراب باشد و «تَرَهُّب» به معنى «تعبد» و عبادت كردن و «رهبانيت» به معنى «شدت تعبد» است.
البته نوعى رهبانيت مطلوب در ميان مسيحيان وجود داشت، هر چند در آئين مسيح چنين دستور الزامى به آنها داده نشده بود، ولى، پيروان مسيح آن رهبانيت را از حد و مرز آن بيرون برده و به انحراف و تحريف كشاندند.
به همين دليل، اسلام به شدت آن را محكوم كرده، و حديث معروف: لا رَهْبانِيَّةَ فِى الإِسلامِ: «در اسلام رهبانيت وجود ندارد» در بسيارى از منابع اسلامى ديده مى شود.
از جمله بدعتهاى زشت مسيحيان در زمينه رهبانيت «تحريم ازدواج» براى مردان و زنان تارك دنيا بود، و ديگر «انزواى اجتماعى» و پشت پا زدن به وظائف انسان در اجتماع، و انتخاب صومعه ها و ديرهاى دورافتاده براى عبادت و زندگى در محيطى دور از اجتماع بود، سپس مفاسد زيادى در ديرها و مراكز زندگى رُهبانها، به وجود آمد كه بعداً به گوشه اى از آن براى تكميل اين بحث به خواست خدا اشاره خواهيم كرد.
درست است كه زنان و مردان تارك دنيا (راهبها و راهبه ها) خدمات مثبتى نيز انجام مى دادند، از جمله پرستارى بيمارانِ صعب العلاج و خطرناك، همچون جذاميان، و تبليغ در نقاط بسيار دوردست و در ميان اقوام وحشى، و مانند اينها، و همچنين برنامه هاى مطالعاتى و تحقيقاتى، ولى اين امور در برابر كل اين برنامه، مسأله ناچيز و كم اهميتى بود، و در مجموع مفاسد آن به مراتب بيشتر بود.
اصولاً انسان، موجودى است كه براى زندگى در اجتماع ساخته شده، و تكامل معنوى و مادى او نيز در همين است كه زندگى جمعى داشته باشد، و لذا هيچ يك از مذاهب آسمانى اين معنى را از انسان نفى نمى كند، بلكه پايه هاى آن را محكم تر مى سازد.
خداوند در انسان «غريزه جنسى» براى حفظ نسل آفريده، هر چيزى كه آن را به طور مطلق نفى كند مسلماً باطل است.
زهد اسلامى، كه به معنى سادگى زندگى و حذف تجملات و عدم اسارت در چنگال مال و مقام است، هيچ ارتباطى به مسأله «رهبانيت» ندارد، زيرا «رهبانيت» معنى جدائى و بيگانگى از اجتماع است، و «زهد» به معنى آزادگى و وارستگى به خاطر اجتماعى تر زيستن است.
در حديث معروفى مى خوانيم: «عثمان بن مظعون» فرزندش از دنيا رفته بود، بسيار غمگين شد، تا آنجا كه خانه اش را مسجد قرار داد و مشغول عبادت شد (و هر كار را جز عبادت ترك گفت) اين خبر به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)رسيد، او را احضار كرده، فرمود: يَا عُثْمَانُ! إِنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى لَمْ يَكْتُبْ عَلَيْنَا الرَّهْبَانِيَّةَ، إِنَّمَا رَهْبَانِيَّةُ أُمَّتِي الْجِهَادَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: «اى عثمان! خداوند متعال رهبانيت را براى امت من مقرر نداشته، رهبانيت امت من جهاد در راه خدا است».
اشاره به اين كه: اگر مى خواهى پشت پا به زندگى مادى بزنى، اين عمل را به صورت منفى و انزواى اجتماعى انجام مده، بلكه در يك مسير مثبت، يعنى جهاد در راه خدا، آن را جستجو كن.
سپس، پيامبر(صلى الله عليه وآله) بحث مشروحى درباره فضيلت نماز جماعت براى او بيان فرمود كه تأييدى است، بر نفى رهبانيت و انزوا.
در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) مى خوانيم: كه برادرش على بن جعفر(عليه السلام)از محضرش پرسيد: الرَّجُلُ الْمُسْلِمُ هَلْ يَصْلَحُ لَهُ أَنْ يَسِيحَ فِي الأَرْضِ أَوْ يَتَرَهَّبُ فِي بَيْت لايَخْرُجُ مِنْهُ؟ قَالَ(عليه السلام): لا: «آيا براى مرد مسلمان سزاوار است دست به سياحت بزند، يا رهبانيت اختيار كند، و در خانه اى بنشيند و از آن خارج نگردد؟ امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: نه».
توضيح اين كه: سياحتى كه در اين روايت از آن نهى شده، چيزى همرديف رهبانيت، يعنى يك نوع «رهبانيت سيّار» بوده است، به اين معنى كه بعضى از افراد، بى آنكه خانه و زندگى براى خود تهيه كنند، يا كسب و كارى داشته باشند، به صورت جهانگردى بدون زاد و توشه، دائماً از نقطه اى به نقطه ديگر مى رفتند، و با گرفتن كمك از مردم و گدائى، زندگى مى كردند، و آن را يك نوع زهد و ترك دنيا مى پنداشتند، ولى اسلام، هم «رهبانيت ثابت» را نفى كرده است و هم «رهبانيت سيّار» را، آرى از نظر تعليمات اسلام، مهم آن است كه انسان در دل اجتماع وارسته و زاهد باشد، نه در انزوا و بيگانگى از اجتماع!(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 397.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:10 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: آيا رهبانيت جزء آئين مسيح(عليه السلام) بود؟


جواب: در آيه 27 سوره «حديد» مى خوانيم: «در قلوب آنها علاقه به رهبانيتى افكنديم كه آن را ابداع كرده بودند و ما آن را بر آنها مقرر نداشته بوديم، هدفشان جلب خشنودى خدا بود ولى حق آن را رعايت نكردند، لذا ما به كسانى از آنها كه ايمان آوردند پاداش داديم، ولى بسيارى از آنها فاسق و گنهكارند» (وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّهِ فَمارَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ).
به اين ترتيب، آنها نه تنها آئين توحيدى مسيح را رعايت نكردند و آن را با انواع شرك آلودند، بلكه، حق آن رهبانيتى را كه خودشان ابداع كرده بودند نيز رعايت ننمودند، و به نام زهد و رهبانيت، دامها بر سر راه خلق خدا گستردند، و ديرها را مركز انواع فساد نمودند، و ناهنجاريهائى را در آئين مسيح(عليه السلام) به وجود آوردند.
مطابق اين تفسير، «رهبانيت» جزء آئين مسيح نبود، بلكه پيروانش بعد از او آن را ابداع كردند، و در آغاز، چهره معتدل و ملايمى داشت، اما بعداً به انحراف گرائيد و سر از مفاسد بسيارى در آورد.
اما طبق تفسير ديگرى، نوعى رهبانيت و زهد در آئين مسيح بود، آنچه پيروان مسيح بعد از او بدعت گذاردند، نوع ديگرى از رهبانيت بود كه هرگز خداوند براى آنها مقرر نداشته بود.
ولى تفسير اول مشهورتر و از بعضى جهات مناسب تر است.
به هر حال، از آيه فوق در مجموع چنين استفاده مى شود كه: رهبانيت در آئين مسيح نبوده و پيروانش آن را بعد از او ابداع كردند، ولى در آغاز، نوعى زهدگرائى و از ابداعات نيك، محسوب مى شد، مانند بسيارى از مراسم و سنتهاى حسنه اى كه هم اكنون در ميان مردم رائج است، و كسى نيز روى آن به عنوان تشريع و دستور خاص شرع، تكيه نمى كند، اما اين سنت، بعداً به انحراف گرائيد و آلوده با امورى مخالف فرمان الهى و حتى گناهان زشتى شد.
تعبير قرآن به جمله: فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها: «حق آن را رعايت نكردند» دليل بر اين است كه اگر حق آن ادا مى شد، سنت خوبى بود، و تعبير آيه 82 «مائده» كه از «رهبانها» و «عالمان» مسيحيان راستين، با نظر موافق و مثبت ياد مى كند نيز شاهد اين مدعا است (دقت كنيد).
و هرگاه كلمه «رهبانيت» را عطف بر رأفت و رحمت بدانيم نيز شاهد ديگرى براى اين مدعى پيدا مى شود، چرا كه همرديف رأفت و رحمتى مى شود كه خداوند آن را به عنوان يك صفت پسنديده در قلوب آنها افكنده است.
كوتاه سخن اين كه: اگر سنت حسنه اى در ميان مردم رائج شود كه اصول كلى آن (مانند دستور زهد) در آئين حق باشد، و مردم آن سنت را به طور خاص به دستور الهى نسبت ندهند، بلكه آن را مصداقى از مصاديق دستورات كلى بدانند، و حق آن را ادا نمايند، كار بدى نيست، بدبختى از آنجا شروع مى شود كه افراطها و تفريطها پيش آيد و آن را به سنت سيّئه اى تبديل كند.
مثلاً هم اكنون در ميان ما مراسمى براى عزادارى و سوگوارى و اعياد و وفاتهاى پيشوايان بزرگ دين، و همچنين بزرگداشت شهيدان و عزيزانى كه از دست مى روند در روز شهادت و يا هفتمين و چهلمين و سالگرد آنها معمول است كه مصداقى است از دستورات كلى اسلام در مورد تعظيم شعائر، و بزرگداشت پيشوايان دين و شهيدان و عموم مسلمين، و همچنين مصداقى است از اصل كلى «سوگوارى بر شهداى كربلا» و مانند آنها، بى آنكه جزئيات و تفاصيل اين مراسم يك دستور خاص شرع تلقى شود، بلكه صرفاً به عنوان يك مصداق از آن اصل كلى انجام مى شود.
هرگاه در اين مراسم از حدود شرع تجاوز نشود و آلوده با گناه و خرافه اى نگردد، مسلماً مصداق «ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّه» و مصداق سنّت حسنه است، در غير اين صورت، بدعت شوم و سنّت سيّئه اى خواهد بود.
به نظر مى رسد: «رهبانيت» كه از ماده «رهبه» به معنى ترس از خدا گرفته شده، در آغاز مصداقى از زهد و بى اعتنائى نسبت به دنيا بود، ولى بعداً به تحريفهاى گسترده اى كشيده شد، و اگر مى بينيم اسلام به شدت با اين رهبانيت مبارزه مى كند، نيز به خاطر همين چهره نهائى آن است.(1)
 
 
1. تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 394.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ | 18:9 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

سؤال: خدا پرستان معتقدند خدا جهان را از عدم آفرید، بنابراین چگونه عدم می تواند منشأ وجود باشد و نیستی سرچشمه هستی گردد؟

جواب:پرسش فوق يكى از اشكالات مادّيهاست. از آن جا كه آنان مادّه را قديم و ازلى مى دانند و مى گويند كه مادّه مسبوق به عدم نبوده، از اين راه خود را از اشكال مزبور نجات داده و سؤال را متوجّه ما نموده، مى گويند: هرگاه مادّه اجسام وجود نداشته و بعداً به وجود آمده است، چگونه وجود از عدم آفريده شده و نيستى سرچشمه هستى گرديده است؟

پاسخ اين سؤال اين است كه مادّيها به مقصود خداپرستان از اين جمله كه «خدا جهان را از عدم آفريد» درست پى نبرده اند و تصوّر كرده اند كه لفظ «از عدم» مانند «از چوب» و يا «از آهن» در مثال هاى زير است. مثلا مى گويند: اين در و پنجره از چوب است، ماشين آلات آهن است، اين خانه از سنگ و گل است، البتّه در اين مثال ها، چوب و آهن و سنگ علّت مادّى، و هر سه، مادّه تشكيل دهنده در و پنجره و ماشين مى باشند و اشياى مزبور از آنها به وجود آمده و اساس و مادّه واقعى براى آنها به شمار مى روند.

در صورتى كه مقصود فلاسفه الهى از جمله «جهان از عدم به وجود آمده» اين نيست كه عدم منشأ و اصل هستى است و مادّه تشكيل دهنده هستى مى باشد، بلكه منظور اين است كه جهان نبوده و به وجود آمده، بدون اين كه عدم و نيستى در اين پيدايش كوچكترين دخالتى داشته باشد.

روشنتر بگوييم: از آن جا كه مادّى ها ذرّات جهان را قديم و ازلى و غير مسبوق به عدم مى دانند و عقيده دانشمندان خداپرست درست نقطه مقابل آنهاست - يعنى تمام اتم ها و ذرّات را حادث و مسبوق به عدم مى دانند - براى تفهيم اين نظر، جمله مزبور را به كار مى برند و مى گويند: جهان از عدم به وجود آمده، يعنى اگر صفحات هستى را ورق بزنيم و به عقب برگرديم، به نقطه اى خواهيم رسيد كه اوراق هستى در آن جا پايان يافته و ديگر نشانى از هستى نخواهيم يافت.

حلّ اشكال اين است كه گفته شد و اگر از سخن فوق چشم بپوشيم، خود اين اشكال متوجّه مادّى ها نيز هست، زيرا آنچه در نظر آنها قديم است، خود مادّه و اتم هاى جهان مى باشد و امّا صورت و اشكالى كه از تركيب اين ذرّات به وجود مى آيد، قطعاً حادث و مسبوق به عدم هستند و به اصطلاح از عدم به وجود آمده اند.

مثلا ميلياردها جاندار و نبات هر كدام داراى صور جوهرى و اشكال خاصّى مى باشند كه از تركيب و فعل و انفعال اتم ها پيدا شده اند، آنچه در نظر مادّى مى تواند از يك انسان، از يك حيوان، از يك گياه و از يك ستاره، قديم و ازلى باشد همان ذرّات بى شمار آنهاست و امّا صورت خاصّ انسانى و شكل حيوانى و نباتى هر فردى از آنها حادث هستند; يعنى نبودند و بعداً به وجود آمده اند.

مثال ديگر: شما قلمى را به دست مى گيريد، صورتى در لوحى مى كشيد، آنچه قبلا وجود داشت همان ماده صورت (مركّب و رنگ) بود نه خود صورت، و صورت چيزى است كه نبود و بعداً پيدا شد، بنابر اين ما همين سؤال را از مادّى ها درباره پيدايش صورت ها مى كنيم و مى گوييم: چگونه اين صور جوهرى (مانند انسان خارجى) و عرض (مانند صورتى كه روى صفحه كاغذ نقش شده) از عدم به وجود آمده و مادّى ها درباره پيدايش اين سلسله صورت ها و شكل ها هرچه بگويند، ما همان را درباره پيدايش مادّه خواهيم گفت.

 

 



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ | 0:15 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سؤال : فتح مکه کے بعد پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله) نے مشرکین مکه کے ساته کیسا سلوک کیا ؟

جواب: اس سریع اور شاندار کامیابی کے بعد پیغمبر نے خانہ کعبہ کے دروازے کے حلقہ میں ہاتھ ڈالا اور وہاں پر موجود اہلِ مکہّ کی طرف رخ کر کے فرمایااب بتلاؤ تم کیا کہتے ہو؟اور تمہارا کیا خیال ہے کہ میں تمہارے بارے میں کیاحکم دوں گا؟
انہو ں نے عرض کیا:ہم آپ سے نیکی اور بھلائی کے سوااور کوئی توقع نہیں رکھتے !آپ ہمارے بزرگوار بھائی اور آپ ہمارے بزر گوار بھائی کے فر زند ہیں۔آج آپ برسرِ اقتدار آگئے ہیں ،ہمیں بخش دیجئے۔پیغمبر کی آنکھوں میں آنسو ڈبڈبانے لگے اور مکہّ کے لوگ بھی بلند آواز کے ساتھ رونے لگے ۔
پیغمبر اکرم نے فر مایا:”میں تمہارے بارے میں وہی بات کہتا ہوں جو میرے بھائی یوسف نے کہی تھی کہ آج تمہارے اوپر کسی قسم کی کوئی سر ز نش اور ملامت نہیں ہے،خدا تمہیں بخش دے گا،وہ ارحم الراحمین ہے۔“
اور اس طرح سے آپ نے ان سب کو معاف کر دیا اور فر مایا:”تم سب آزاد ہو،جہاں چا ہو جا سکتے ہو۔
یہا ں تک کہ جب آپنے یہ سنا کہ لشکرِاسلام کے علمدار”سعد بن عبادہ نے انتقام کا نعرہ بلند کیا ہے اور وہ یہ کہہ رہا ہے کہ:الیوم یوم الملحمة”آج انتقام کا دن ہے“تو پیغمبر نے علی علیہ السلام سے فرمایا۔۔۔۔۔جلدی سے جاکر اس علم کو لے لو اور اس سے علم لے کر یہ نعرہ لگاوٴکہ : الیوم یوم المرحمة“ آج عفو و بخشش اور رحمت کا دن ہے“۔
اور اسی طرح مکہ بغیر کسی خونریزی کے فتح ہو گیا ،، عفو و رحمت ِ اسلامی کی اس کشش نے، جس کی انہیں بالکل توقع نہیں تھیں ، دلوں پر ایسا اثر کیا کہ لوگ گروہ گروہ آکر مسلمان ہو گئے، اس عظیم فتح کی صدا تمام جزائر عربستان میں جاپہنچی۔
اسلام کی شہرت ہرجگہ پھیل گئی اور مسلمانوں اور اسلام کی ہرجیت سے دھاک بیٹھ گئی۔
اس کے بعد آپ اپنے اُونٹ سے نیچے اترے اور بتوں کو توڑنے کے لیے خانہ کعبہ کے قریب آئے۔آپ یکے بعد دیگرے بتوں کو سر نگوں کرتے جاتے تھے اور فرماتے جاتے تھے:”جاء الحق وزھق ا لباطل ان الباطل کان زھوقا”حق آگیا اور باطل مٹ گیا،اور باطل ہے ہی مٹنے والا“۔
بعض تاریخوں میں آیاہے کہ جب پیغمبر اکرم صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم خانہ کعبہ کے دروازے کے پاس کھڑے ہوئے تھے تو آپ صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم نے فرمایا: ”لا الہ الا اللہ وحدہ،وحدہ انجز وعدہ و نصر عبدہ، وھزم الاحزاب و ھزم الاحزاب وحدہ، الا ان کل مال اوماٴثرہ او دم تدعی فھو تحت قدمی ھاتین!
” خدا کے سوا اور کوئی معبود نہیں ۔ وہ یکتا و یگانہ ، اس نے آخر کار اپنے وعدے کو پورا کردیا ۔ اور اپنے بندے کی مدد کی ، اور اس نے خود اکیلے ہی تمام گروہوں کو شکست دے دی ۔ جان لو کہ ہرمال ، ہر امتیاز ، اور ہر وہ خون جس کا تعلق ماضی اور زمانہٴ جاہلیت سے ہے ، سب کے سب میرے ان دونوں قدموں کے نیچے ہیں ۔ ( یعنی اب اس خون کے بارے میں ، جوزمانہٴ جاہلیت میں بہا یا گیا تھا، یا وہ اموال جو لوٹے گئے تھے ، کوئی بات نہ کرنا) اور زمانہٴ جاہلیت کے تمام اعزازات اور امتیازات بھی باطل ہو گئے ہیں اور اس طرح تمام گزشتہ فائلیں بند ہو گئیں ہیں ۔
یہ ایک بہت اہم اور عجیب قسم کی پیش نہادتھی جس میں عمومی معافی کے فرمان سے حجاز کے لوگوں کو ان کے تاریک اور پر ماجرا ماضی سے کاٹ کر رکھ دیا اور انہیں اسلام کے سائے میں ایک نئی زندگی بخشی جو ماضی سے مربوط کشمکشوں اور جنجالوں سے مکمل طو رپرخالی تھی۔
اس کام نے اسلام کی پیش رفت کے سلسلہ میں حد سے زیادہ مدد کی اور یہ ہمارے آج اور آنے والے کل کے لئے ایک دستور العمل ہے ۔

2. تفسیر نمونه، جلد 27، صفحه 439.



تاريخ : پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ | 13:49 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سؤال: سوره "کوثر" میں "کوثر" سے کیا مراد هے؟
جواب: خداوند عالم سوره کوثر میں پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)کو خطاب کرتے هوئے فرماتا ہے:” ہم نے تجھے کو ثر عطا کیا“( اِنّا اعطینا ک الکوثر)” کوثر“ وصف ہے جو کثرت سے لیا گیا ہے، اور فراواں خیر وبرکت کے معنی میں ہے اور” سخی“ افراد کو بھی” کوثر“ کہا جا تا ہے۔
اس بارے میں کہ یہاں کوثر سے کیا مراد ہے، ایک روایت میں آیا ہے کہ جس وقت یہ سورہ نازل ہوا، پیغمبر اکرم منبر پر تشریف لے گئےاور اس سورہ کی تلاوت فرمائی۔ اصحاب نے عرض کیا یہ کیا چیز ہے جو خدا نے آپ کو عطا فرمائی ہے؟ آپ نے فر مایا کہ یہ جنت میں ایک نہر ہے ،جو دودھ سے زیادہ سفید اور قدح( بلور) سے زیادہ صاف ہے، اس کے اطراف میں دُر و یا قو ت کے قبے ہیں
ایک اور حدیث میں امام جعفر صادق علیہ ا لسلام سے آیا ہے کہ آپ نے فر مایا:
” کوثر جنت میں ایک نہر ہے جو خدا نے اپنے پیغمبر کو ان کے فرزند( عبد اللہ جو آپ کی زندگی میں فوت ہو گئے تھے) کے بدلے میں عطا کی ہے۔
بعض نے یہ بھی کہا ہے کہ اس سے مراد وہی” حوضِ کوثر“ ہے جو پیغمبر سے تعلق رکھتا ہے، اور جس سے مومنین جنت میں داخل ہونے کے وقت سیراب ہو گے۔
بعض نے اس کی نبوت سے تفسیر کی ہے، بعض دوسروں نے قرآن سے، بعض نے اصحاب و انصار کی کثرت سے اور بعض نے کثِر ت اولاد اور ذُریّت سے، جوسب آپ کی دُختر نیک اختر فا طمہ زہرا علیہا السّلام سے وجود میں آئی اور اس قدر بڑھ گئی ہے کہ حساب و شمار سے باہر ہو گئی ہے اور دامنِ قیا مت تک پیغمبر اسلام کے وجود کی یاد گار ہے۔ بعض نے اس کی ”شفا عت“ سے بھی تفسیر کی ہے اور اس سلسلہ میں امام جعفر صادق علیہ السلام سے ایک حدیث بھی نقل کی ہے
یہاں تک کہ فخر رازی نے ” کو ثر“ کی تفسیر میں ” پندرہ قول“ نقل کیے ہیں۔ لیکن ظاہر یہ ہے کہ ان میں سے زیادہ تر اس وسیع معنی کے واضح مصادیق کا بیا ن ہے، کیو نکہ جیسا کہ ہم نے کہا ہے” کوثر“ ” خیر کثیر اور فراداں نعمت“ کے معنی میں ہے، اور ہم جانتے ہیں کہ خدا وند تعا لیٰ نے پیغمبر اکرم کو بہت ہی زیادہ نعمتیں عطا فر مائی ہیں اور جو کچھ اوپر بیان کیا گیا ان میںسے ہر ایک اس کے مصاد یق میں سے ایک واضح مصداق ہے اور ان کے علاوہ اور بھی بہت سے مصداق ہیں، جنہیں آیت کی مصداقی تفسیر کے عنوان سے بیان کیا جا سکتا ہے- بہر حال تمام میدانوں میں پیغمبر اکرم کی ذات پر تمام نعمتیں۔ یہاں تک کہ دشمنوں کے ساتھ جنگوں میں آپ کی کامیابیوں میں،یہاں تک کہ آپ کی اُ مّت کے علماء جو ہر عصر اور ہر زمانہ میں قرآن واسلام کی مشعلِ فروزاں کی پا سداری کر تے ہیں، اوراسے دنیا کے ہر گوشہ میں لے جاتے ہیں۔ سب اس خیر کثیر میں شامل ہیں-
اس بات کو نہیں بھولنا چا ہئیے کہ خدا اپنے پیغمبر سے یہ بات اس وقت کہہ رہا ہے کہ ابھی تک اس خیر کثیر کے آثار ظاہر نہیں ہوئے تھے۔ یہ ایک ایسی خبر اور پیش گوئی تھی جو مستقبل بعید کے لئے کی جا رہی تھی۔ یہ ایک اعجاز آمیز اور رسو لِ اکرم کی دعوت کی حقا نیت کو بیان کرنے والی خبر ہے۔
ہم بیان کر چکے ہیں کہ ” کو ثر “ ایک عظیم جا مع ااور وسیع معنی رکھتا ہے۔اوروہ” خِیرکثیر و فراداں ہے“ او ر اس کے بہت زیادہ مصادیق ہیں۔ لیکن بہت سے بزرگ شیعہ علماء نے واضح ترین مصادیق میں سے ایک مصداق” فا طمہ زہرا“( سلام اللہ علیہا) کے وجود مبارک کو سمجھا ہے۔ چو نکہ آیت کی شانِ نزول سے ظاہر ہے کہ دشمن پیغمبرِاکرم کو ابتر اور بلا عقب ہو نے سے متہم کرتے تھے۔ قرآن ان کی بات کی نفی کے ضمن میں کہتا ہے:” ہم نے تجھے کو ثر عطا کیا ہے“ اس تعبیر کا مطلب یہی بنتا ہے کہ یہ” خیر کثیر“ فاطمہ زہرا سلام اللہ علیہا ہی ہیں کیو نکہ پیغمبر کی نسل اور ذریت اسی دُخترِ گرامی کے ذر یعے سا رے عالم میں منتشر ہوئی، جو نہ صرف پیغمبر کی جسمانی او لاد تھی بلکہ انہوں نے آپ کے دین اور اسلام کی تمام اقدار کی حفاظت کی اور اسے آنے والوں تک پہچایا۔ نہ صرف اہلِ بیت کے آئمہ معصومین، جن کی اپنی ایک مخصوص حیثیت تھی، بلکہ ہزارہا فرزندانِ فا طمہ عالم میں پھیل گئے، جن میں بڑے بڑے بزرگ علماء مئو لفین،فقہا،محدّ ثین، مفسّرین والا مقام، اور عظیم حکمران ہو گزرے ہیں جنہوں نے ایثار و قر بانی اور فدا کاری کے ساتھ دینِ اسلام کی حفاظت کی کو شش کی۔
یہاں پر” فخر رازی“ کی ایک عمدہ بحث ہمارے سامنے آئی ہے جو اُس نے کوثر کی مختلف تفسیروں کے ضمن میں بیان کی ہے:تیسرا قول یہ ہے کہ یہ سورہ ان لوگوں کے ردّ کے عنوان سے نازل ہواہے جو پیغمبر اکرم کی اولاد کے نہ ہونے پر طعن و طنز،اور تنقید و اعتراض کرتے تھے۔ اس بنا ء پر سورہ کا معنی یہ ہوگا کہ خدا آپ کو ایسی نسل دے گا جو زمانئہ دراز تک باقی رہے گیغور تو کرو کہ لوگوں نے اہلِ بیت کے کتنے افراد کو شہید کیا لیکن اس کے با وجود دُنیا اُن سے بھری پڑی ہے جب کہ بنی اُمیہ میں سے( جو اسلام کے دشمن تھے) کوئی قابل ذکر شخص دنیا میں باقی نہیں رہا پھر آنکھ کھول کر دیکھ اور غور کر کہ فاطمہ کی اولاد کے در میان باقر و صادق و رضاو نفسِ ذکیہ(۱)۔

 1. تفسیر نمونه، جلد 27، صفحه 397.



تاريخ : پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ | 13:48 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
ؤال: قرآن کریم نےسوره قارعہ کی آیات میں روز قیامت کا کس طرح تعرف کرایا ہے؟

جواب : ان آیات میں،جو قیامت کا تعارف کراتی ہیں، پہلے ارشاد ہوتا ہے : وہ چبھنے والا حادثہ“ ( القارعة
اور وہ کیسا چبھنے والا حادثہ ہے “۔ ( ما القارعة)۔
” اور تو کیا جانے کہ وہ چبھنے والا حادثہ کیاہے ؟ ( وما ادراک ما القاعة)۔
” قارعة“ ” قرع“ ( بروزن فرع) کے مادہ سے ، کسی چیز کو کسی دوسری چیز پر اس طرح رگڑ نے کے معنی میں سے کہ اس سے سخت آواز پیدا ہو، تازیانہ اور ہتھوڑے کو بھی اسی مناسبت سے ” مقرعہ“ کہتے ہیں ، بلکہ ہر اہم سخت حادثہ کو ” قارعة“ کہا جاتا ہے ۔ ( یہاں تاء تانیث کا تاء ممکن ہے تاکید کی طرف اشارہ ہو۔
ان تعبیروں سے جو دوسری اور تیسری آیات میں آئی ہیں ، جن میں پیغمبر اکرم صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم تک سے یہ فرمایا ہے کہ تو کیا جانے یہ سخت اور سر کوبی کرنے والا حادثہ کیا ہے : واضح ہو جاتا ہے کہ یہ چبھنے والا حادثہ اس قدر عظیم ہے کہ اس کے ابعاد اور مختلف جہات ہر شخص کے ذہن میں نہیں آسکتے ۔
بہر حال بہت سے مفسرین نے کہا ہے کہ ” قارعة“ قیامت کے ناموں میں سے ایک نام ہے ، لیکن انہوں نے ٹھیک طور سے یہ واضح نہیں کیا کہ کیا یہ تعبیر قیامت کے مقدمات کی طرف اشارہ ہے جس میں عالم ِ دنیا درہم بر ہم ہو جائے گا، آفتاب و ماہتاب تاریک ہو جائیں گے، سمندروں میں آگ لگ جائے گی ، اگر اس طرح ہو تو پھر اس حادثہ کے لیے ” قارعة“ کے نام کے انتخاب کی وجہ واضح ہے ۔
دوم اس سے دوسرا مرحلہ مراد ہو، یعنی مردوں کے زندہ ہونے اور عالم ہستی میں ایک نئی طرح ڈالنے کا مرحلہ ، اور ٹکرانے اور چھبنے کی تعبیر اس بناء پر ہے کہ اس دن وحشت وخوف اور ڈردلوں سے ٹکرائیں گے ان کی سر کوبی کریں گے۔
وہ آیات جو اس کے بعد آئیں ہیں ، ان میں سے بعض تو جہان کے خراب و برباد ہونے کے حادثہ سے مناسبت رکھتی ہیں اور بعض مردوں کے زندہ ہونے کے ساتھ ، لیکن مجموعی طور سے یہ پہلا احتمال زیادہ مناسب نظر آتا ہے ، اگر چہ ان آیات میں دونوں حادثے یکے بعد دیگرے ذکر ہوئے ہیں ( قرآن کی اور بہت سی دوسری آیات کے مانند جو قیامت کی خبر دیتی ہیں )۔
اس کے بعد اس عجیب و غریب دن کے تعار ف میں کہتا ہے :” وہی دن جس میں لو گ پراگندہ، حیران و پریشان ، پروانوں کی طرح ہر طرف جائیں گے “۔ ( یوم یکون الناس کالفراش المبثوث)۔
” فراش“ ” فراشة“کی جمع ہے ، بہت سے اسے” پروانہ“ کے معنی میں سمجھتے ہیں ، بعض نے اس کی ” ٹڈی دل“ کے معنی میں تفسیر کی ہے ، او رظاہراً یہ معنی سورہٴ قمر کی آیہ ۷ سے لیا ہے جو لوگوں کو اس دن پراگندہ ٹڈی دل سے تشبیہ دیتی ہے ،( کانھم جراد منتشر) ورنہ اس کے لغوی معنی ” پروانہ“ ہی ہیں ۔
بہر حال ” پروانہ“ کے ساتھ تشبیہ اس لیے ہے کہ پروانے اپنے آ پ کو دیوانہ وار آگ پر پھینک دیتے ہیں ۔ بد کار لوگ بھی اپنے آپ کو جہنم کی آگ میں ڈالیں گے ۔
یہ احتمال بھی ہے کہ پروانہ کے ساتھ تشبیہ ایک خاص قسم کی حیرت و سر گردانی کی طرف اشارہ ہے ، جو اس دن تمام انسانوں پر غالب ہوگی۔
اور اگر” فراش“ ٹڈی دل کے معنی میں ہوتو پھر مذکورہ تشبیہ اس لیے ہے کہ کہتے ہیں بہت سے پرندے اڑتے وقت ایک معین راستہ میں اکھٹے پرواز کرتے ہیں ، سوائے ٹڈی دل کے ، جو گروہ کی صورت میں اڑتے ہوئے بھی کوئی مشخص راستہ نہیں رکھتے، بلکہ ان میں سے ہر ایک کسی دوسری ہی طرف اڑرہا ہوتا ہے ۔
پھر یہاں یہ سوال پیدا ہوتا ہے کہ یہ حیرت و پراگندگی و سر گردانی اور وحشت و اضطراب جہاں کے خاتمہ کے ہولناک حوادث کی وجہ سے ہو گا ، یا قیامت اور حشر و نشر کے آغاز کی وجہ سے ۔
اس سوال کا جواب ہمارے اسی بیان سے جو ہم نے اوپر بیان کیا ہے واضح ہوجاتا ہے ۔
اس کے بعد اس دن کی ایک خصوصیت کو بیان کرتے ہوئے مزید کہتا ہے:” اور پہاڑ دھنکی ہوئی رنگین اون کے مانند ہو جائیں گے“۔ ( تکون الجبال کالعھن المنفوش)۔
” عھن“ (بر وزن ذہن ) رنگی ہوئی اون کے معنی میں ہے ۔
اور ” منفوش“ ” نفش “ ( بر وزن نقش) کے مادہ سے اون کو پھیلانے کے معنی میں ہے جو عام طور پردھنکنے کے مخصوص آلات کے ذریعے اون کو دھنکنے سے انجام پاتی ہے ۔
ہم پہلے بیان کرچکے ہیں کہ قرآن کی مختلف آیات کے مطابق قربِ قیامت میں پہاڑ پہلے تو چلنے لگیں گے ، پھر ایک دوسرے کے ساتھ ٹکراکر ریزہ ریزہ ہو جائیں گے اور انجام کار غبار کی صورت میں فضا میں اڑنے لگیں گے ۔ زیر بحث آیت میں ان کو رنگین اور دھنکی ہوئی اون سے تشبیہ دی گئی ہے ، ایسی اون جو تیز آندھی کے ساتھ چلے اور ا س کا مصرف رنگ ہی رنگ نمایاں ہو، اور یہ پہاڑوں کے ریزہ ریزہ ہو کر بکھر نے کا آخری مرحلہ ہو گا۔
ممکن ہے یہ تعبیر پہاڑوں کے مختلف رنگوں کی طرف اشارہ ہو کیونکہ روئے زمین کے پہاڑوں میں سے ہر ایک خاص رنگ رکھتا ہے ۔
بہر حال یہ جملہ اس بات کی گواہی دیتا ہے کہ اوپر والی آیات قیامت کے پہلے مرحلوں ، یعنی اس جہان کی ویرانی اور اختتام مرحلہ کی ہی بات کرتی ہیں ۔

1. تفسیر نمونه، جلد 27، صفحه 285.



تاريخ : پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ | 13:47 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سؤال: قوم ثمود کی سر گزشت کا خلاصہ کیا تها؟


جواب: قوم ” ثمود“، مدینہ اور شام کی درمیانی سر زمین میں ( جس کانا م وادی القریٰ ہے ) زندگی بسر کرتی تھی ۔ ان کا دین و مذہب بت پرستی تھا او روہ انواع و اقسا م کے گناہوں میں ملوث تھے خد اکے عظیم پیغمبر صالح علیہ السلام ان میں مبعوث ہوئے اور ان کی ہدایت اور نجات کے لئے کمر ہمت باندھی ، لیکن ناتو یہ لوگ بت پرستی سے دست بر دار ہوئے اور نہ ہی انہوں نے سر کشی اور گناہ کے بارے میں اپنا نظر یہ بدلا ۔جب انہوں نے معجزہ کا تقاضا کیاتو خدا نے ایک ناقہ ( اونٹنی ) اعجاز آمیز اور خارق العادہ طریقے سے پہاڑ کے اندر سے نکالی ، لیکن اس بناء پر کہ اس بارے میں ان کی آز مائش کرے یہ حکم دیاکہ اس بستی کا ایک دن کا سارا پانی اس اونٹنی کے لئے رہے گا اور دوسرے دن کا پانی خود استعمال کریں گے یہاں تک کہ بعض روایات میں آیا ہے کہ جب وہ پانی سے محروم رہتے تھے تو اونٹنی کے دودھ سے فائدہ اٹھاتے تھے ،لیکن عظیم معجزہ بھی ان کی ہٹ دھرمی اور فسق و فجور میں کمی نہ کرسکا ۔
لہٰذا انہوں نے ناقہ کو نابود کرنے کامنصوبہ بنایا اور حضرت صالح علیہ السلام کو قتل کرنے کابھی ، کیونکہ وہ انہیں اپنی خواہشات اور ہواوہوس میں مزاحم سمجھتے تھے ۔
ناقہ کی نابودی کا منصوبہ ایک بہت ہی بے رحمی اور شقی آدمی ” قدار بن سالف“ کے ذریعے عمل میں آیاہے اور اس نے کئی ضربوں کے ساتھ ناقہ کو زمین پر ڈھیر کردیا ۔
یہ بات حقیقت میں خدا کے ساتھ اعلان جنگ تھی ، کیونکہ وہ یہ چاہتے تھے کہ ناقہ کو ختم کردینے سے ، جو صالح علیہ السلام کا معجزہ تھی ، نورِ ہدایت کو خاموش کردیں گے ۔ اس موقع پر حضرت صالح علیہ السلام نے انہیں آگاہ کیا کہ وہ تین دن تک اپنے گھروں میں جس نعمت سے لذت حاصل کرنا چاہیں کرلیں ، لیکن وہ اچھی طرح جان لیں کہ تین دن کے بعد عذاب الٰہی سب کو گھیر لے گا۔ ( سورہ ہود ۔۶۵)
یہ تین دن آخری غور و فکر کے لئے مہلت تھی ، اور توبہ و باز گشت کے لئے ایک آخری فرصت۔ لیکن انہوں نے نہ صرف یہ کہ تجدید نظر نہیں کی ،بلکہ ان کے طغیان و سر کشی میں اضافہ ہو گیا ۔ اس موقع پر عذاب الٰہی ان پر نازل ہوا اور ” صیحہ آسمانی “ ”واخذ الذین ظلمواالصیحة فاصبحوا فی دیار ھم جاثمین“( ہود ۔۶۷)۔
وہ ایسے نابود ہوئے ، اور ان کی سر زمین اس طرح خاموش ہوئی کہ گویا ہر گز ہرگز ان گھروں میں کوئی رہتا ہی نہیں تھا ۔ لیکن خدا نے صالح اور ان کے مومن اصحاب کے اس مہلکہ سے نجات بخشی “۔ ( ہود۔ ۶۶)
قوم ثمود کی سر گزشت کی مزید تفصیل کے بارے مین تفسیر نمونہ جلد ۵ ص ۳۱۲سے آگے مطالعہ کریں(۱)۔

 
۱. تفسیر نمونه، جلد ۱۵، صفحه 74.



تاريخ : پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ | 13:47 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سؤال: قیامت کے روز اعمال کا مشاهده کرنے سے کیا مراد هے؟

جواب: اس سوال کا جواب سوره زلزله کی 6-8 ویں آیات میں بیان هوا هے خدا وند عالم فرماتا هے : (یَوْمَئِذ یَصْدُرُ النّاسُ أَشْتاتاً لِیُرَوْا أَعْمالَهُمْ) پس جس شخص نے ایک ذرہ کے وزن کے برابر بھی اچھا کام انجام دیا ہوگا وہ اسے دیکھے گا ۔
اور جس نے ایک ذرہ کے وزن کے برابر بر اکام کیا ہوگا وہ اسے دیکھے گا
” لیروا اعمالھم“ ( تاکہ ان کے اعمال انہیں دکھائے جائیں ) کے جملہ سے مراد اعمال کی جزا کا مشاہدہ ہے ۔
یا نامہٴ اعمال کا مشاہدہ مراد ہے جس میں ہر نیک و بد عمل ثبت ہے ۔
یا مشاہدہ باطنی مراد ہے جس کا معنی ان کے اعمال کی کیفیت کی معرفت و شناخت ہے ۔
یا ” تجسم اعمال “ کی صورت میں خود اعمال کا مشاہدہ مراد ہے ۔
آخری تفسیر ظاہر آیہ کے ساتھ سب سے زیادہ موافق ہے ، اور یہ آیت مسئلہ تجسم اعمال پر روشن ترین آیات میں سے شمار ہوتی ہے کہ ا س دن انسان کے اعمال مناسب صورتوں میں مجسم ہو کر اس کے سامنے حاضر ہو ں گے، اور ان کی ہم نشینی خوشی کا مو جب یا رنج و بلا کا باعث ہوگی۔ اس کے بعد ان دونوں گروہوں مومن و کافر، نیکو کار و بد کار کے انجام کار کی طرف اشارہ کرتے ہوئے فرماتا ہے : ” پس جس شخص نے ذرہ برابر بھی نیکی کی ہوگی وہ اسے دیکھے گا“۔ ( فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یرہ)۔
اور جس شخص نے ذرہ برابر بر اکام کیا ہوگا وہ اسے دیکھے گا“۔ ( ومن یعمل مثقال ذرة شراً یرہ(
یہاں بھی مختلف تفسیریں ذکرہوئی ہیں کہ کیا اعمال کی جزا کو دیکھے گا، یا نامہٴ اعمال کا کا مشاہدہ کرے گا، یا عمل کو۔
ان آیات کا ظاہر بھی قیامت کے دن“ تجسم اعمال“ اور خود عمل کے مشاہدہ کے مسئلہ پر،نئے سرے سے ایک تاکید ہے ، چاہے وہ عمل نیک ہو یا برا، یہاں تک کہ اگر ایک سوئی کے برابر بھی نیک یابرا کام ہوگا تو وہ بھی اپنے کرنے والے کے سامنے مجسم ہوجائے گا، اور وہ اس کا مشاہدہ کرے گا۔
”مثقال “ لغت میں بوجھ اور سنگینی کے معنی میں بھی آیاہے ، اور اس ترازوکے معنی میں بھی جس سے چیزوں کو تولا جاتا ہے ، اور یہاں یہ پہلے معنی میں ہی ہے ۔
”ذرة“ کے لیے بھی لغت اور مفسرین کے کلمات میں مختلف تفسیرں ذکر ہوئی ہیں ، کبھی تو چھوٹی چیونٹی کے معنی میں، اور کبھی اس گرد و غبار کے معنی میں جو زمین پر ہاتھ رکھ کر اٹھانے کے بعد اس سے چپک جاتا ہے اور کبھی غبار کے ان چھوٹے چھوٹے ذرات کے معنی میں تفسیرہوئی ہے جو فضا میں معلق ہوتے ہیں اور جب سورج کی شعاعیں کسی سوراخ سے تاریک کمرے میں پڑےتیں ہیں تو وہ ظاہر ہو جاتے ہیں ۔
ہم جانتے ہیں کہ موجودہ زمانہ میں ” ذرہ“ کا ” ایٹم“ پر بھی اطلاق کرتے ہیں ۔ اور ایٹم بم کو ” القنبلة الذریة“ کہتے ہیں ۔
” ایٹم “ اس قدر چھوٹا ہوتا ہے کہ نہ تو وہ عام آنکھ سے دیکھا جاسکتا ہے اور نہ ہی دقیق ترین خورد بینوں کے کے ذریعے قابل مشاہدہ ہے ، اور صرف اس کے آثار کا ہی مشاہدہ کرتے ہیں، اور اس کا حجم اور وزن علمی حساب و کتاب کے ذریعے ہی ناپاتولا جاتا ہے ، اور وہ اس قدر چھوٹا ہوتا ہے کہ سوئی کی ایک نوک پر لاکھوں کی تعداد میں سما جاتے ہیں ۔
ذرّہ کا مفہوم چاہے جو بھی ہو یہاں مراد سب سے چھوٹا وزن ہے ۔
بہر حال یہ آیت ان آیات میں سے ایک ہے جو آدمی کی پشت میں لرزہ پیدا کردیتی ہےں، اور اس بات کی نشان دہی کرتی ہیں کہ اس دن حساب و کتاب حد سے زیادہ دقیق اور حساس ہو گا۔ اور قیامت میں ناپ تول کا ترازو اس قدر ظریف ہوگا، کہ وہ انسان کے چھوٹے سے چھوٹے اعمال کا وزن اور اس کا حساب کرلے گا(1)۔

1- تفسیر نمونه، جلد 27، صفحه 242.



تاريخ : پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ | 13:46 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سؤال: قیامت کے روز بندوں کے حال احوال کی ان کے اعمال سے کیا نسبت هوگی؟

جواب: خدا وند عالم سوره قارعه کی 6- 11 آیات میں اس کے بعد حشر ونشر، مردوں کے زندہ ہونے اور ان کی دو گرہوں میں تقسیم کو بیان کرتے ہوئے فرماتا ہے : ” پس جس شخص کا ترازوئے عمل وزنی ہوگا “ ( فاما من ثقلت موازینہ)۔
” وہ ایک عمدہ او رپسندیدہ زندگی میں ہو گا“۔ ( فھو فی عشیة راضیة)۔
” لیکن جس شخص کا ترازوئے اعمال ہلکا ہو گا ( و امامَم خفت موازینہ)۔
” تو اس کی پناہ گاہ جہنم ہے “۔ ( فامہ ہاویة)۔
اور تو کیا جانے ھاویہ ( دوزخ ) کیا ہے ؟ ( وما ادراک ماھیہ) ۔
”ایک جلانے والی آگ ہے “ ( نار ھامیة)۔
عیشة راضیة“ ( خوش وخرم زندگی) کی تعبیر بہت ہی عمدہ اور بلیغ تعبیر ہے ، جو قیامت ،میں اہل بہشت کی پر نعمت اور سراسر سکون و آرام کی زندگی کے لئے بیان ہوئی ہے یہ زندگی اتنی پسندیدہ اور رضایت بخش ہے گویا کہ وہ خود ہی راضی ہیں ، یعنی بجائے اس کے کہ ” مرضیة“ کہا جائے، زیادہ تاکید کے لیے” اسم مفعول“ کی بجائے ” اسم فاعل“ استعمال ہوا ہے ۔
اور یہ عظیم امتیاز آخرت کی زندگی کے ساتھ ہی مخصوص ہے، کیونکہ دنیا کی زندگی چاہے جتنی بھی مرفہ، پر نعمت، امن و امان اور رضایت و خوشنودی کے ساتھ ہو، پھر بھی ناخوشی اور ناپسندید گی کے عوامل سے خالی نہیں ہوتی ۔ یہ صرف آخرت ہی کی زندگی ہے جو سراسر رضایت و خوشنودی، آرام اور امنیت و دل جمعی کا سبب ہے ۔
”فامہ ھاویہ“کے جملہ میں ”ام “ کی تعبیر اس بناء پر ہے کہ ”ام “ ماں کے معنی میں ہے ، اور ہم جانتے ہیں کہ ماں اولاد کے لیے ایک ایسی پناہ گاہ ہے جس کی طرف مشکلات میں پناہ لیتے ہیں اور اس کے پاس رہتے ہیں ، اور یہاں اس بات کی طرف اشارہ ہے کہ یہ ہلکے وزن والے، گنہگار، دوزخ کے علاوہ اور کوئی جگہ پناہ لینے کے لیے نہ پائیںگے ، اس شخص کے حال پر وائے ہے جس کی پناہ گاہ دوزخ ہوگی۔
بعض نے یہ بھی کہاہے کہ یہاں ”ام “ کامعنی”مغز“ ( دماغ) ہے کیونکہ عرب سر کے مغز کو ” ام الراٴس“ کہتے ہیں ، تو اس بناء پر آیت کا معنی یہ ہوگا کہ انہیں سر کے بل جہنم میں پھینکیں گے، لیکن یہ احتمال بعید نظرآتاہے کیونکہ اس صورت میں بعد والی آیت ” وما ادراک ماھیہ“( تو کیا جانے کہ وہ کیا چیزہے ) کا مفہوم درست نہیں رہے گا۔
” ھاویة“ ” ھوی“ کے مادہ سے گر نے اور سقوط کرنے کے معنی میں ہے ، اور وہ ”دوزخ“کے ناموں میں سے ایک نام ہے ، کیونکہ گنہگار اس میں گریں گے اور یہ جہنم کی آگ کے عمق اور گہرائی کی طرف بھی اشارہ ہے 
اور اگر ہم ”ام “ کو یہاں ” مغز“ کے معنی میں لیں ، تو ” ھاویة“ کا معنی گر نے والی ہوگا، لیکن پہلی تفسیر زیادہ صحیح اور مناسب نظر آتی ہے ۔
” حامیة“ ”حمی“ ( بروزن نفی)کے مادہ سے شدتِ حرارت کے معنی میں ہے ، اور ” حامیة“ یہاں جہنم کی آگ کی حد سے زیادہ حرارت او رجلانے کی طرف اشارہ ہے ۔
بہر حال یہ جملہ جو یہ کہتا ہے تو کیاجانے کہ ” ھاویة“ کیاہے ” ھاویة“ جلانے والی آگ ہے“۔ اس معنی پر ایک تاکید ہے کہ قیامت کا عذاب اور جہنم کی آگ تمام انسانوں کے تصور سے بالاتر ہے ۔



تاريخ : پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ | 13:45 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |