براي بهتر روشن شدن اصل پاسخ نكاتي به عنوان مقدمه ذكر مي گردد كه در واقع اين نكات مباني و اصول پاسخ را تشكيل مي دهد.

الف) تعريف معجزه:

معجزه در لغت از عَجز گرفته شده و به معناي عاجز ساختن و انجام دادن كاري كه ديگران از انجام دادن آن عاجز باشند.[1]

و در اصطلاح براي معجزه تعاريف زيادي ذكر كرده اند كه به چند مورد از آنها اشاره مي شود:

1. معجزه خواه از انبياء صادر بشود و خواه از ائمه هدي ـ عليه السلام ـ خرق عادتي است كه علت آن را بايد خارج از مجراي علل و اسباب طبيعي جستجو كرد.[2] يعني معجزه فقط متكي به اراده و خواست خداوند است و استناد و معجزه به خداوند مفاد آيات شريفه اي است كه خداوند مي فرمايد:«هيچ پيغمبري حق نداشت بدون اذن خداوند معجزه بياورد.»[3] البته در قرآن كريم از معجزه به «آيت» تعبير شده است و كلمه معجزه در آن استعمال نشده است.

2. معجزه آن است كه خلاف قوانين طبيعت باشد. مانند: سخن گفتن ريگ يا شن در دست پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و شهادت مارمولك به نبوت آن حضرت، معجزه به عالم امر مربوط است و از قانون علت و معلول خارج است كه عالم امر همان (كن و فيكون) است.[4]

3. معجزه امري است خارق العاده و بيرون از نظام علل و معلول و اسباب و مسبباتي كه عادتاً ما به آنها برخورده و آنها را مي شناسيم.[5]

4. معجزه آن است كه مدعي منصبي از مناصب الهي آن را بياورد كه خرق عادت باشد و ديگران از آوردن آن عاجز باشند تا گواه باشد بر مدعاي او. و اين ادعا مخالف عقل و نقل نباشد.[6]

ب) معناي كرامت:

1. كرامت امري است خارق العاده كه بواسطة تقرب در پيشگاه خداوند و لطافت روحي و صفاي باطن از انسان براي اثبات حق مثال آن صادر مي شود.[7]

2. كرامت آن است كه برخلاف عادت باشد (نه برخلاف قوانين طبيعت)مثلاً از خدا بخواهد كه او را ثروتمند كند يا مريضي را شفا بدهد و مانند اينها كه بنابراين تعريف كرامت مساوي با «استجابت دعا»است.[8]

ج) فرق كرامت با معجزه: اولاً، صاحب كرامت با جديت در عبادت و بندگي به مقام كرامت مي رسد و چنان نيست كه بالذات داراي مقام و كرامت باشد برخلاف صاحب معجزه مانند: پيامبر و امام كه داراي يك نوع امتياز ذاتي هستند و خداوند آن ذوات را برگزيده و يك امتياز ذاتي داده است كه مي توانند امور خارق العاده اي را انجام دهند.

ثانياً: معجزه هميشه مقرون به تحدي است يعني شخص پيامبر و امام براي اثبات مدعا با تحدي* اعجاز مي كند. لكن صاحب كرامت گر چه از اوليا است اما در مورد كار خارق العاده ادعاي تحدي ندارد.[9]

ثالثاً: معجزه برخلاف قانون طبيعت است اما كرامت بر خلاف عادت است.[10]

با توجه به نكاتي كه ذكر گرديد بايد گفت كرامت عرفا نمي تواند از جنس معجزه باشد. براي اينكه معجزه كنندگان و صاحبان كرامت هيچ وقت در يك رديف و از يك قدرت مساوي برخوردار نيستند، روي اين جهت معجزه آيه اي از آيات الهي است و آن را با دست هر كس جاري نمي كند بلكه اراده مستقيم خداوند در آن دخالت دارد و اينگونه نيست كه هر گاه صاحب معجزه بخواهد، بتواند معجزه كند.

در همين رابطه است كه امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: معجزه نشانه اي براي خداست كه خداوند آن را به كسي جزء پيامبران و رسولان و حجت هاي الهي عطا نمي كند و هدف از آن، اين است كه بوسيلة آن راستگوئي راستگو از دروغ گوئي دروغ گو شناخته شود.[11]

بنابراين ما سه فرق عمده در فرق معجزه و كرامت مي توانيم ذكر كنيم:

1. معجزه همراه با تحدي است ولي كرامت همراه با تحدي نيست.

2. معجزه امري خارق العاده است ولي كرامت اين گونه نيست و مستند به علل و عوامل طبيعي است.

3. معجزه من عندالله است و كسبي نيست ولي كرامت كسبي است.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. علامة طباطبائي، محمدحسين الميزان، ح 6، عربي ترجمه، ج 11 و 12.

2. سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج 10.

3. عبدوت، محمدتقي، بيست و پنج اصل از اصول اخلاقي امامان ـ عليه السلام ـ.

________________________________________

[1] . ركني يزدي، محمد مهدي، آشنائي با علوم قرآن، انتشارات آستان مقدس رضوي، چاپ اول، 1379 ش، ص 153.

[2] . طالقاني، مولا نظر علي، كاشف الاسرار، مؤسسة خدمات فرهنگي رسا، چاپ اول، 1379، ص 82.

[3] . انعام/110 و مؤمن/78.

[4] . رضوي،مرتضي، محي الدين در آئينة فصوص، قم، انتشارات فخر دين، 1383 ش، ص 92 و 91.

[5] . طباطبايي، محمدحسين، بررسي هاي اسلامي، بي نا، بي تا، ص 273، به كوشش سيد هادي خسروشاهي.

[6] . خوئي، ابوالقاسم، البيان في التفسير القرآن، مؤسسه الزهراء، چاپ بيروت، بي تا، ص 20.

[7] . طباطبائي، محمدحسين، بررسي هاي اسلامي، ص 274.

[8] . رضوي، مرتضي، محي الدين در آئينة فصوص، ص 93.

* . تحدي يعني مبارز طلبيدن.

[9] . اميني، ابراهيم، بررسي مسائل كلي امامت، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، 1373، ص 306.

[10] . رضوي، مرتضي، محي الدين در آئينة فصوص، ص 94.

[11] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ج 11. ص 77.

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ | 13:25 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |

لفظ عصمت با تمام مشتقات خود در قرآن، سيزده بار وارد شده است ومطابق معناي لغوي  نيز به كار رفته است و احيانا اگر در موارد ديگري استعمال شده باشد با  ملاحظة همين معناي لغوي ميباشد.[1]

به عنوان نمونه به آياتي چند اشاره ميشود.

 1- فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا  بِاللّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ.[2]

امّا آنها كه به خدا ايمان آوردند و به (آن كتاب آسمانى) چنگ زدند، بزودى همه را در رحمت و فضل خود، وارد خواهد ساخت».

مفسر بزرك شيخ طبرسي در معناي اين آيه ميگويد:

اي تمسكوا بالنور الذي انزله علي نبيه.[3] يعني تمسك جستند به نوري كه خداوند متعال بر پيامبرش نازل فرموده.

2- وَ مَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ.[4]

«و هر كس به خدا تمسّك جويد، به راهى راست، هدايت شده است‏».

شيخ طوسي در معناي آيه ميگويد: معناه يمتنع و العصم المنع... و منه قوله لا عاصم اليوم من امر الله، اي لا مانع و العصم:  الاوعال، لامتناعها بالجبال، والمعصم، لانه يمنع، و العصام، الحبل والسبب، لانه يعتصم به.[5] يعني... من يعتصم بالله،  به معناي يمتنع يعني امتناع و چنگ زدن است... و عصام به معناي طناب و سبب نيز آمده است چراكه به سبب آن تمسك و اعتصام حاصل ميشود.

3-قُلْ مَن ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُم مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً.[6]

«بگو: «چه كسى مى‏تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او بدى يا رحمتى را براى شما اراده كند».

شيخ طبرسي ميگويد: اي يدفع عنكم قضاءالله و يمنعكم من الله .[7] يعني چه كسي قضاي خدا را از شما دفع ميكند و از (عذاب) خدا منعتان كند؟

1-    خداوند متعال در حكايت از پسر نوح ميفرمايد:

  قَالَ سَآوِي إِلَى  جَبَلٍ يَعْصِمُني مِنَ الْمَاء.[8]

«گفت: «بزودى به كوهى پناه ميبرم تا مرا از آب حفظ كند!»

شيخ طوسي ميگويد: اي سارجع الي مأوي من جبل يعصمني من الماء اي الي جبل يمنعني منه و العصمة المنع من الافة في الدين...[9]

2-    در سوره يوسف خداوندمتعال ميفرمايد:

وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ.[10]

«من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد».

شيخ طوسي در معناي اين آيه ميگويد: اي امتنع من ذالك و الاستعصام طلب العصمة من الله بفعل لطف من الطافه ليمتنع من الفاحشة.[11]

يعني فاستعصم به معناي اين است كه يوسف 7 از آن امتناع ورزيد و استعصام به معناي طلب عصمت است... آيات ديگر نيز در قرآن وجود دارد كه در آنها مشتقات عصمت به كار رفته است و با دقت در آنها معلوم ميشود كه در همه آنها عصمت، اعتصام و استعصام به معناي منع و نگهداري و تمسك و خود داري استعمال شده است چنانكه همين معنا را از اهل لغت هم نقل نموديم.

 



[1] - رك جعفر سبحاني،  منشور جاويد، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين ، 1374 ش، ج5 ص4 و جعفر سبحاني،  عصمة الانبياء في القرآن الكريم ،قم، مؤسسه امام صادق  قم  1420 ه ق ، ص7

[2] -  نساء / 175، با ترجمه آية الله ناصر مكارم شيرازي

[3] -  فضل بن حسن،  مجمع البيان، بيروت، دارالمعرفة، 1406ق، ج 3 ص252

[4] -  آل عمران/ 101

[5] -  محمدبن حسن طوسي،  التبيان في تفسير القرآن، بيجا، 1409 ق، ج2 ، ص543

[6] - احزاب/ 17

[7] -  مجمع البيان ج8 ص141

[8] - هود /43

[9] -  التبيان ،ج5 ص490

[10] - يوسف/ 32

[11] -  التبيان ج6 ص133



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ | 13:24 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سه قول در مورد حقیقت عصمت 1-قول اوّل : عصمت عبارت است از یک الطاف خفیه ای که خداوند با آنان انجام می دهد و زمینه سازی فعل طاعات و ترک معاصی را در آنها ایجاد می کند. اما لطف هرگز به سر حد الجاء و اضطراب نمی رسد، بلکه با اختیار خویش ترک معاصی می کنند. 2-قول دوّم : عصمت همانند عدالت و شجاعت و ... نوعی ملکة نفسانیه( حالت ثابته ای در نفس که در اثر مداومت بر فعل طاعات و ترک معاصی در شخص پیدا می شود) است که در هر شخصی حاصل شود هرگز گرد کناه نمی گردد. شییه کسی که وقتی ملکة شجاعت در او یافت شد هرگز از چیزی نمی ترسد بدون این که جبری در میان باشد. 3-قول سوّم : عصمت عبارت است از عنایتی ویژه و لطف خفیی که خداوند با پیامبر و امام انجام می دهد و در زیر سایه این لطف در آنان انگیزۀ ترک طاعات و فعل معصیت کشته می شود و لذا هیچ گاه فعل معصیت نمی کنند، چون داعی بر آن ندارند و اسباب این لطف خفی عبارت اند از چهار عامل: 1- آنکه در نفس مقدس و روح مطهر او خاصیتی است که اقتضاء می کند ملکه مانعه از فجوردر اوپدیدآید 2-زیان معاصی و فوائد طاعات را نیکو می داند . 3- وحی پی در پی یا الهام او را پیوسته به پرهیز می کشاند . 4-مؤاخذه و عقاب بر ترک اولی آنانرا منهی است بر اجتناب از نافرمانی ،بعضی آنرا تشبیه به تنفر از خبائث کردند اگرچه حرام است اما طبع مردم هم از آن متنفر است از این جهت اجتناب می کند و معصوم چنان از معاصی متنفر است که مردم از خبائث . »

تاريخ : سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ | 4:39 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
سنت:« اقوال النبیو افعاله و اقراراته، و اهلها هم المتبعون لها و نسبوا اليها لتمسّکهم بها و انتسابهم اليها دون الطرق الأخری المنحرفة» «سنت یعنی گفتار، اعمال وتقریرات پیامبر واهل سنت کسانی اند که سنت رسول خدا را پیروی می کنند. اهل سنت را اهل سنت نامیده اند چون در گفتار، اعمال و تقریرات به رسول خدا تمسک می کنند و انتساب آنها به سنت به این خاطر است که به راه های انحرافی و غیر مسیر پیامبر چنگ نمی زنند.»

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:34 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
1ـ « السنة : الطريقة، و السيرة حميدة کانت او مذمومة .و سنة الله: حکمه فی خلقيته و سنة النبی ما ينسب اليه من قول أو فعلٍ أو تقريرٍ. و اهل السنة : هم القائلون بخلافة أبی بکر و عمر عن استحقاق و يقابلهم الشيعه. » یعنی: «راه و روش بد یا خوب و روش و حکم خداوند در آفرینش اوست سیره نبی آن چیزی است که نسبت داده شده از قول و فعل یا امضا و تأیید آن و اهل سنت کسانی هستند که می گویند: خلافت ابی بکر و عمر حق است در مقابل شیعه» 2ـ السنة:« ای قرآن و حديث و الاصل فيه الطريقة و السيرة هو السنة الطريقة المحمودة المستقيمة و لذلک قيل: فلان من اهل السنة ،معناه من اهل الطريقة المستقيمة المحمودة و هی مأخذة من السنن و هو الطريق. » یعنی: « یعنی: «قرآن و حدیث، و اصل در سنت سیره و روش است سنت خوب و مطلوب و راست است لذا است که گفته شده فلانی از اهل سنت است یعنی از اهل طریق راه راست محموده و خوب سنت گرفته شده از سنن و آن به معنای راه است» 3ـ سنت:« السنة هی الطريقة » یعنی: «راه»

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:33 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
لفظشیعه در اصطلاح مورخان و محققان برپیروان ودوست داران اهلبیت رسول خداص لّىاللّه علیه وآله وسلم،اطلاق می‌شود گرچه این واژه شامل زیدیه و اسماعیلیه نیز میگردد. در کتب ملل و نحل عنوان شیعه به طور مطلق به شیعه دوازده امامی اطلاق شده است، شهرستاتی در این زمینه می‌نویسد: «شیعه به کسانی که از امام علی علیه السلام پیروی نموده امامت و خلافت او را بواسطه نص و وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، می‌دانند، اطلاق می‌شود. ابن خلدون معتقد است که شیعه در لغت به معنی پیرو است و در اصطلاح فقهاء به پیروان علی علیه السلام گفته می‌شود. میر سید شریف جرجانی می‌نویسد: به کسانی که از امام علی علیه السلام پیروی نموده و امامت او و فرزندانش را بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پذیرفته و معتقد است که امامت از آن او و فرزندانش است، شیعه اطلاق می‌شود. شیخ مفید می‌فرماید: به کسانی که از امام علی علیه السلام پیروی می‌کنند و او را نسبت به دیگر صحابه مقدم می‌داند، شیعه گفته می‌شود. شیعیان معقتداند که پیامبر بزرگوار اسلام امام علی علیه السلام و فرزندان او را پس از خود توسط فرمان الهی به عنوان امام، وصی و جانشین خود منصوب کرده است. شاه عبد العزیز دهلوی در تحفه اثنا عشریه می‌نویسد هرگاه واژه شیعه به صورت مطلق ذکر شود مراد شیعه اثنا عشری است و نیز ابن تیمیه که کتابی در رد امامیه و کتاب منهاج الکرامه علامه حلی نوشته نامش را منهاج السنه فی نقض کلام شیعة القدریه نامیده و مرادش از شیعه فقط امامیه است و گویا چنین عبارتی را قفاری نیز در ابتدای کتابش اصول مذهب الشیعه دارد.

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:32 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
واژه شیعه در لغت به دو معنی آمده است: 1 - موافقت و هماهنگى در عقيده یا عمل ابن اثیر می‌نویسد: «... فاذا قیل فلان من الشیعة عرف ءنه منهم وفی مذهب الشیعة کذا ای عندهم » « وقتی گفته می شود فلان شخص ازشیعیان است، معلوم می شود که آن شخص از همان گروه است و در عقیده وعمل مثل شیعیان رفتار می کند . در لسان العرب آمده است: «و الشِّيعةُ: القوم الذين يَجْتَمِعون على الأَمر. و كلُّ قوم اجتَمَعوا على أَمْر، فهم شِيعةٌ. و كلُّ قوم أَمرُهم واحد يَتْبَعُ بعضُهم رأْي بعض، فهم شِيَعٌ.» شیعه طائفه‌ی است که نسبت به امری اجتماع و اتفاق نماید و هر قوم که در امری اجتماع نماید، شیعه است و هر قوم که امر آنها واحد باشد و بعضی آنها از دیگری متابعت کند، شیعه است. خلیل فراهیدی نیز همین معنا را برای شیعه بیان کرده است. 2 - پيروى کردن از ديگرى و محبت ورزيدن به او چنانکه در قاموس المحیط آمده است: «شیعه کسی، اتباع و انصار او هستند و پیروی از عقیده و راه و رسم دیگری معمولا با محبت و دوستی همراه است». همچنین در قرآن کريم در مورد مرد قبطی که از پیروان حضرت موسی بود آمده است: «فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوه‏» که آن شخص که شیعه موسی بود از او طلب کمک و دادخواهی نمود. بنابراین در کاربرد واژه شیعه این دو معنی مراد است اگرچه از دو معنی فوق معنی دوم شناخته شده تر و معروف تر است.

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:31 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
کتاب محیط اللغة معصیت را از باب عصی یعصی به معنی عصیان و گناه معنی نموده است « عَصَى عَصْياً و عِصْيَاناً » در کتاب تاج العروس این واژه به معنی کار مقابل طاعت ( مخالفت پروردگار معنی شده است« العِصْيانُ، بالكسْر: خِلافُ الطَّاعَةِ» عصيان يعنی خلاف اطاعت. در جای دیگر همین کتاب میگوید «و عَصَيِ العَبْدُ رَبَّه: خالفَ أَمْرَه.» بنده از مولايش عصيان کرد يعنی با فرمانش مخالفت نمود.

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:30 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
در اصطلاح علم کلام امام عبارتست از شخصی که ریاست فراگیر و همگانی در همه امور دینی و دنیوی در جامعه اسلامی دارد. اما در بین گروه ها و مذاهب اسلامی در شرائط و اوصاف معتبر در او اختلاف وجود دارد به طوری که بعضی از آنها امام را یک شخص عادی مانند سائر افراد جامعه اسلامی بلکه گاهی پایینتر از آن می دانند و تنها امتیاز وی ریاست بر جامعه اسلامی و دردست داشتن خلافت ونیابت از مقام رهبری امت اسلام یعنی رسول الله است لذا در جامعه اسلامی پادشاه و قیصر تعریف نشده است و چنین مقامی وجود ندارد. اما دسته دیگر امام را نه تنها مقام جانشین و خلیفه رسول الله می دانند بلکه وی مانند رسول الله حائز منصب الهی است و منصوب و معین از سوی وی و رهبری و هدایت جامعه اسلامی در امور تکوینی و تشریعی را بدست دارد با این توضیح به برخی از تعاریف اشاره شده توسط متکلمان عامه و خاصه در توضیح و تشریح مقام امامت می پردازیم: قاضی ایجی در المواقف:«قال بعض الناس الامامة : رياسة عامة فی امور الدين و الدنيا» بعضی از مردم گفته که امامت يعنی رياست عامه در امور دينی و دنيوی. ودر همان کتاب گفته:«الامامة خلافة الرسول فی اقامة الدين بحيث يجب اتباعه علی کافه الناس» امامت يعنی خليفة رسول در اقامة دين به نحوی متابعتش برعموم مردم واجب است. ابن خلدون در مقدمه معروفش امامت را چنین تعریف کرده است:«نيابة عن صاحب الشريعة فی حفظ الدين و سياسة الدنيا» يعنی نيابت از صاحب شريعت در محافظت دين و سياست دنيا. سید شریف جرجانی در التعریفات می گوید : «الامام هو الذی له الرياسة العامة فی الدين و الدنيا جميعاً» امام کسی است که براي او است تمام رياست عامه در دين و دنيا. و در نهایت فضل بن روز بهان اشعری این چنین گفته : «خلافة عن الرسول فی اقامة الدين و حفظ حاجة الملة بحيث يجب اتباعه علی کافة الامة» امامت يعنی خلافت از رسول در برپا نمودن دين و حفظ حاجت ملت به نحوی که اطاعتش بر همه مردم واجب است. پس بنابر تعاریف متکلمین عامه امامت خلافت و نیابت از رسول الله و ریاست ورهبری مردم و حفظ جامعه مسلمانان است که اقامه دین و امور دینی از رسول اعظم(ص)به عهده دارد وریاست و زعامت جامعه مسلمانان به عهده اوست ونیز بر تمامی آحاد جامعه اسلامی اطاعت و فرمانبری از وی واجب و لازم می باشد.لکن شخص امام و خلیفه مسلمین بنا بر نظر متکلمین عامه تنها رئیس جامعه مسلمین است مانند اشخاصی که در عصر و زمان ما رئیس جمهور یک دولت هستند و ریاست امور اجرایی دولت به عهده اوست بنا بر این انتخاب و انتصاب وی توسط مردم یا افراد منتخب از ناحیه آنها امکان پذیر است و او اگر چه از حیث فضیلت و برتری (بنا بر قول مشهر اهل سنت) مقامی مساوی ویا حتی پایین تر از افراد جامعه را دارا باشد با این انتخاب و انتصاب ریاست و رهبری جامعه اسلامی را به عهده می گیرد چه این که افراد زیادی باشند که افضل تر و شایسته تر از او باشند لکن چون ملک و ریاست در دست اوست اطاعت تمامی آحاد جامعه حتی افراد افضل از او واجب است«الامام من حدثه الملک بالعمل والتبليغ» پس باید توجه داشت که اگر شخص فاسقی بتواند ملک و ریاست را به دست بگیرد او امام است.! علامه حلی (ره)در کتاب الفین :«الامامة رياسة عامة فی امور الدين والدنيا بالاصالة فی دار التکليف » ( امامت ریاست عمومی و فراگیر جامعه اسلامی در همه امور دین و دنیای آنها در دارتکلیف (دنیا) وفاضل مقداددرشرح باب حادیعشر:«الامامة رياسة عامة فی امور الدين و الدنيا لشخص انسانی » امامت يعنی رياست عامه در امور دينی و دنيوی برای شخص انسانی. ومرحوم قاضی شهیدنور الله شوشتری دراحقاق الحق وازهاق الباطل:«الامامة هی منصب الهی حائز لجميع الشئون الکريمة و الفضائل النبوية وما يلازم تلک المرتبة السامية» . (امامت منصبی الهی است که شامل همه شئون و فضائل نبوت است و همه آنچه که در آن مرتبه والا لازم وشرط است در امامت نیز شرط است ) مشاهده می کنیم در همین تعاریفی که برخی ازمتکلمین برجسته شیعه مطرح کرده اند ، آنچه که در تعریف امامت بیان می شود با تعاریف متکلمین عامه اگر چه از لحاظ لفظ نزدیک است لکن در محتوی بیانگر تفاوت عمیق بین اعتقاد این دو گروه است زیرا یکی (عامه)این منصب و مقام رامنصبی دنیوی و ظاهری می داند اما متکلم شیعی آن را منصب الهی بسان مقام نبوت و رسالت می داند بنابراین هر چه از شرائط و اوصاف در نبی شرط است ، در امام نیز شرط است و او نه تنها ریاست ظاهری و امور مادی جامعه را بر عهده دارد بلکه هدایت معنوی وباطنی جامعه و افراد مسلمان نیز در دست اوست زیرا او وصی و نائب و جانشین الهی مقام رسالت است.

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:29 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
امام گاهی به معنی اقتدا و پیروی است يعنی کسی که به وی اقتدا شود خواه انسان باشد یا کتاب یا غیر این ها،امام حق باشد یا باطل؛ مرحوم راغب در المفردات می گويد«الامام المؤتم به ؛ انساناً کان يقتدی بقوله او فعله او کتاباًاو غير ذلک محققاً او مبطلاً وجمعه ائمة» (امام یعنی کسی که به او اقتدا شده ،خواه انسان باشد که به فعل یا قول و سخن او اقتدا شود یا اینکه کتاب باشد یا غیر آنها ، برحق باشد یا باطل باشد ، وجمع آن ائمه است ) «[قال]ابن سيده:الامام فی اصل اللغة هو المقدم سواءکان مستحقاً للتقديم او لم يکن مستحقاً» « امام در لغت یعنی مقدم، چه مستحق برای تقدیم باشد یا نباشد» الجوهری:«الامام الذی يقيد به» امام کسی که از او اقتدا شود. «قال ابن سيده:امام کل شی قيمه [متولی امر] والمصلح له و القرآن امام المسلمين و سيدنا محمد(ص) امام الائمة والخليفة امام الرعية و امام الجند قائدهم و...» امام هر چيزی متولی امر مصلح آن است،قرآن امام مسلمانان است،پیغمبرما حضرت محمد امام ائمه  است ،خلیفه امام رعيه است،فرمانده لشکر امام لشکر است و....

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:27 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
در تعریف اصطلاحی عصمت بین علما و دانشمندان اسلامی اختلاف وجود دارد اشاعره در تعریف آن گفته اند : عصمت شخص در این است که خدای متعال گناهی در آن شخص معصوم نیافریده باشد. محقق جرجانیدر کتاب تعریفاتش گفته است :«العصمة ملکه اجتناب المعاصی مع التمکن منها» (عصمت ملکه ای است که صاحب آن را از ارتکاب معاصی باز می دارد در حالی که وی توانایی و تمکن ارتکاب گناه را دارد ) «[عصمت]ملکه ای است که صاحبِ آن را، از فجور باز می دارد» «[العصمة ] ملکه نفسانيه تمنع عن الفجور و تتوقف علی العلم بمثالب المعاصی و مناقب الطاعات» (عصمت ملکه ای نفسانی است که صاحبش را از ارتکاب فجور و معاصی منع می کند وبر آگاهی به معائب معاصی ومناقب طاعات توقف دارد .) بیشتر متکلمین امامیه عصمت را تفضل و لطفی الهی می دانند که وقتی شخص معصوم به درجه ای از کمال نفسانی دست یافت این مقام والا به وی تفضل می شود که یک نوع بصیرت و آگاهی مخصوصی به او داده می شود که با آن حقیقت گناه را درک کرده ودر اثر اراده ای که در نفس آنهاست از ارتکاب به گناه باز داشته می شوند. شیخ مفیدمی فرمايد«العصمة من الله لحججه هی التوفيق واللطف و الاعتصام من الحجج بها عن الذنوب والغلط فی دين الله.» عصمت برای حجج خداوند توفيق و لطف است از جانب او و دوری از گناه و غلط در دين الهی از جانب منتخبين الهی است. علامه حلّیعصمت را چنین تعریف کرده است : «العصمة :لطف خفی يفعل الله بالمکلفين بحيث لا يکون له داع الی ترک الطاعة وارتکاب المعصية مع قدرته علی ذلک.» «عصمت عبارتست از یک لطف پنهانی و نامرئی که خداوند با مکلفی از مکلفین انجام می دهد یعنی چشم باطن او را بینا می کند و حقائق را آنگونه که هستند می بیند و لذا حقیقت گناه را هم مشاهده می کند که هر گناهی یک گام در مسیر سقوط و هلاکت است و هرگز گرد گناه نمی گردد و این سم مهلک را سر نمی کشد . و به برکت این عنایت نا محسوس انگیزه گناه و ترک طاعت در آن انسان به صفر می رسد و این شخص با اینکه قدرت بر ترک واجب و انجام فعل حرام دارد ولی هرگز به آناقدام نمی کند.» علامه شیخ جعفر سبحانی متکلم معاصر می فرماید: « مطلب صحیح و حق در مورد عصمت این است که عصمت شاخه یا از درخت تقوی و از نوع آن و یک ملکه نفسانی راسخ در نفس است که انسان را از معصیت به طور مطلق منع می کند بنابراین عصمت از نوع و جنس تقوی ودرجۀنهاییوکمالآناست

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:25 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |
عصمت در لغت به معناي منع، حفظ و نگهداري آمده است، چنانكه ابن منظور گويد:«العصمة‌في كلام العرب، المنع»يعني عصمت در كلام عرب به معناي منع و باز داشتن است، «وعصمة‌الله عبده ان يعصمه مما يوبقه» و عصمت دادن خدا به بنده‌اش، بدين معنا است كه او را از هلاكت (ظاهري و معنوي) باز دارد «و عصمه يعصمه عصما منعه و وقاه»يعني و ماده عصم يعصم به معناي منع و نگهداري است. و ابن فارس مي‌گويد:‌»اصل واحد يدل علي امساك و منع ... ومن ذالك العصمة: ‌ان يعصم الله تعالي عيبده من سوء يقع فيه»يعني ماده عصم اصلي است كه دلالت بر باز داشتن ومنع مي‌كند..و عصمت هم از همين معنا گرفته شده است. و به معناي آنست كه خدواند متعال بنده خويش را از واقع شدن در ناروايي و بدي حفظ كند. بعضي از محققين پس از بررسي در كلمات لغويين به اين نتيجه رسيده‌اند كه در معناي ماده "عصم" دو قيد لحاظ گرديده است يكي حفظ وديگري دفع و به لحاظ همين دو قيد در مواردي از قرآن كريم اين ماده و مشتقات آن به كار رفته است. راغب اصفهاني نيز اين ماده را به معناي باز داشتن وتمسك جستن گرفته است«العصم، الامساك و الاعتصام الاستمساك» يعني عصم به معناي نگهداشتن و اعتصام به معناي چنگ زدن و تمسك جستن است. البته برخي از فرهنگ شناسان، اين ماده را به معناي ابزار باز داشتن و وسيله حفظ كردن، گرفته‌اند. نه عمل بازداري چنانكه ابن منظور بعد از آنكه عصمت را به معناي منع گرفته از زجاج چنين نقل مي‌كند... قال الزجاج: اصل العصمة الحبل و كل ما امسك شيئا فقد عصمهيعني عصمت در لغت به معناي طناب است و بعد به هر چيزي كه يك چيز ديگر را حفظ كند ، عصمت اطلاق شده است. و ابن فارس هم اين مطلب را از عرب نقل نموده است. بهرحال منع كردن و باز داشتن كه عصمت به معناي آنست، مي‌تواند به دو صورت انجام گيرد. 1-كسي ديگري را مجبور به ترك كاري كند به نحوي كه از او سلب اختيار شود. 2-وسايل ومقدماتي را براي او فراهم آورد كه با اختيار خويش از انجام كاري امتناع ورزد به تعبير ديگر وقتي كسي مي‌گويد: "من فلاني را از كاري باز داشتم" هم با اين مي‌سازد كه وي را با قهر واجبار از انجام كاري باز داشته باشد و هم مي‌تواند به اين معنا باشد كه مثلا او را نصيحت كرده تا از انجام كاري اجتناب ورزد، او نيز باختيار خود به نصيحت عمل كرده باشد. عرب به ریسمانی که بوسیله آن، بار بسته می شود عصام می گویند زیرا بار را از سقوط و افتادن و تفرق وپراکندگی حفظ می کند. مرحوم شیخ مفید در ملحقات اوائل المقالات می فرمايد: «عصمت به چیزی گفته می شود که جنبه سپری داشته و انسان را از حوادث حفظ کند واز این جهتبلندیهای کوه را عصمت گویند زیرا پناهگاه وحفظ کننده انسان ازحوادث بد است »

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 3:24 | نویسنده : ارشادحسین مطهری |