سید محمد موسی کاظمی
سرکوبی شدید شیعیان در یمن که در مبارزه سال گذشته دولت با گروه شیعی "الحوثی" نمود یافت، موقعیت حاکمان صنعا را تا حد زیادی متزلزل کرد. "علی عبدالله صالح" رییس جمهور یمن با همپیمانی عربستان سعودی و آمریکا مقابله ای آشکار با شیعیان یمن را آغاز کرد و این مساله باعث شد تا شیعیان که اقلیت پرشمار و تاثیر گذاری در این کشور محسوب می شوند به سرسخت ترین دشمنان دولت صنعا تبدیل شوند.
یمن از جمله کشورهای اسلامیست که در زمان حاضر در کش و قوس تحمیل خواست مردم بر نخبگان سیاسی حاکم قرار دارد. به موازات تسری موج اعتراضات اسلامی-عربی به یمن چند عامل دیگر را جدا از دلایلی که تا به امروز مورد تاکید قرار گرفته است می توان به عنوان متغیرهای اصلی اعتراضات مردمی این کشور در نظر گرفت.
سرکوبی شدید شیعیان در یمن که در مبارزه سال گذشته دولت با گروه شیعی "الحوثی" نمود یافت، موقعیت حاکمان صنعا را تا حد زیادی متزلزل کرد. "علی عبدالله صالح" رییس جمهور یمن با همپیمانی عربستان سعودی و آمریکا مقابله ای آشکار با شیعیان یمن را آغاز کرد و این مساله باعث شد تا شیعیان که اقلیت پرشمار و تاثیر گذاری در این کشور محسوب می شوند به سرسخت ترین دشمنان دولت صنعا تبدیل شوند.
گذشته از مخالفت شیعیان با دولت فعلی، فقر و بیکاری و فشارهای اقتصادی جامعه یمن را از خود متاثر کرده است. ضعف اقتصادی و فقر عمومی این کشور را می توان یکی از مهمترین زمینه های نارضایتی یمنی ها به شمار آورد. علاوه بر این، رویکردهای ضد مردمی دولت در خصوص روابط و همکاری با واشنگتن به بهانه هایی مانند مبارزه با "القاعده" و تروریسم که در فعالیت های نظامی نیروهای آمریکایی در خاک یمن نمود یافته ، مشروعیت دولت را بیش از پیش خدشه دار ساخته است.
در طول 32 سال حکومت علی عبدالله صالح می توان دو عامل مهم را موجب دوام وی بر مسند قدرت دانست. عامل نخست حمایت کشورهای غربی و برخی دولت های منطقه از حکومت دیکتاتوری یمن به عنوان حافظ منافع این کشورها در جنوب شبه جزیره عربستان و عامل دوم مربوط به رضایت ضمنی سران طوایف و عشایر این کشور نسبت به تغییر نکردن وضعیت سیاسی موجود بوده است. در ماه های اخیر، تحولات یمن به گونه ای رقم خورده که ستون دوم تثبیت جایگاه عبدالله صالح یعنی ساختار قبیله ای و عشیره ای یمن، به تدریج با تغییر کارکرد خود به یکی از مهمترین مولفه های تاثیرگذار در سقوط احتمالی رییس جمهور بدل گشته است.
ویژگی جامعه قبیله ای یمن باعث شده بود تا مساله بیعت شیوخ یا رهبران قبایل گوناگون با رییس جمهور در سال های گذشته به یکی از ارکان قدرت وی تبدیل شود، اما در شرایط حاضر احزاب مخالف که هرکدام به نوعی یک تشکل سیاسی قبیله ای را نمایندگی می کنند، بر سر سقوط عبدالله صالح به یک نقطه مشترک رسیده اند. با شدت گرفتن اعتراضات مردمی در یمن شورای هماهنگی احزاب مخالف (اللقاء المشترک) با اعلان همبستگی و همسویی با تظاهرات مردمی از هواداران خود خواستند تا به جنبش مردمی بپیوندد.
قرار داشتن احزابی چون "اصلاح" با پشتوانه محکم در میان قبایل شمال کشور، حزب "اشتراکی"که دارای نفوذ نسبتا بالایی در مناطق جنوبی است و حزب "الحق" که متعلق به برخی علمای زیدی یمن است در کنار احزاب "وحدوی ناصری"، "تجمع" و "بعث" در اللقاء المشترک به نوعی نمایانگر این موضوع است که نخبگان سیاسی عشیره ای یمن بیش از هر زمانی بر سر ایجاد تغییر در نظام سیاسی به هم نزدیک شده اند.[1]
یکی از مهمترین اشتباهات دولت عبدالله صالح در ماه های اخیر دست بردن در قانون اساسی کشور بوده است. پارلمان یمن، چندی پیش با وجود مخالفت مردم و احزاب مخالف بر اساس طرح ایجاد اصلاحات قانونی، ابقای عبدالله صالح در پست ریاست جمهوری را تا پایان عمر تصویب کرد. موافقت حزب حاکم به عنوان پشتوانه قانونی دیکتاتور یمن با اصلاح جدید قانون اساسی به معنای از بین بردن نظام جمهوری و لغو قانون گردش پست ریاست جمهوری در میان شخصیت های گوناگون بود. از این رو اصلاحات ضد دموکراتیک قانون اساسی به یکی از مهمترین زمینه های مخالفت عمومی با نظام حاکم را فراهم ساخت تا جایی که طی ماه گذشته همزمان با اوج گیری اعتراضات در تونس و سپس در مصر، اعتراضات عمومی یمن به بالاترین میزان طی سال های اخیر رسید.[2]
با پیوستن شمار زیادی از رهبران نظامی و نخبگان سیاسی یمن به جمع مخالفان، پایه های حکومت عبدالله صالح لرزان تر از قبل شده است. تجمعات اعتراضی همچنان ادامه دارد و در این میان نقش شیعیان یمن که به انقلاب اسلامی ایران به عنوان الگویی برای رهایی بخشی و بیداری سازی اسلامی می نگرند در مقابله با حکومت دیکتاتور یمن پررنگ تر از گذشته به چشم می آید.
پی نوشتها
[1] - "یمن در آستانه دوران رهایی از دیکتاتوری" در:
http://www.hawzah.net/hawzah/magazines/ MagazineNumberID=5675&id=56333
[2] - "ملت های عرب خاورمیانه؛ گامهایی در مسیر تغییر"، مندرج در:
http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30233723
اكبرصفري
روشنگري و بيداري ملل مسلمان به واقع عمده ترين و اصلي ترين آرمان و اهداف سيد جمال الدين حسيني اسدآبادي درطي چهار دهه قيام و تلاش وي درممالك اسلامي به شمار مي رود. نهضت بيدارگري در جهان اسلام كه سيد جمال الدين آگاهانه و از روي شناخت و تجربه، سنگ بناي آن را بنانهاد و در راه آن مصائب و سختي هاي فراواني را به جان خريد ضروري ترين و حياتي ترين گام در زمان خويش محسوب مي شود. چرا كه آنچه جهان اسلام و جوامع مسلمين را در طول قرن هاي متمادي در برابر انواع مشكلات دروني و ناخواسته يا ترفندهاي بيروني و جريانات تحميلي به شدت تا به امروز نيز آسيب پذير ساخته است، عدم بيداري و فرو رفتن در خواب غفلت است.
لذا دراين يادداشت سعي شده ضمن اشاره به چرايي بيداري مسلمانان به عنوان يك ضرورت حياتي، بخشي از آثار و نتايج اين حركت ارزشمند سيدجمال الدين را به عنوان اولين پيشگام نهضت بيدارگري و روشنگري درجهان اسلام مورد توجه قرارگيرد.
اسلام تنها راه حل
به واقع اين شاخصه رفتاري و سلوك سياسي-بيداري و روشنگري- دربرخورد با جوامع اسلامي كه سيد و شاگردانش درسخت ترين شرايط آن را در اقصي نقاط جهان اسلام به اشكال مختلف دنبال كردند، نوعي تلاش براي بازگشت مسلمانان به اصل خويش درپرتو حقيقت اسلام بود. به باور وي تا زماني كه مسلمانان آگاهانه مباني و حقايق اسلام را از خرافات و انحرافات وارد شده در دين تشخيص ندهند و اين آموزه ها را در زندگي به معناي واقعي كلمه به كارگيري نكنند، شاهد نفوذ روزافزون و گسترش اين دين جاوداني در لايه هاي مختلف جامعه جهاني نخواهيم بود. لذا اسلام اصيل نيز كه به عنوان يك دين كامل زواياي پيدا و پنهان زندگي انسان ها را پوشش مي دهد، اثرپذيري و نفوذ پذيري آن مستلزم بيداري و آگاهي جوامع مسلمانان است. در پـرتو اين بيداري نه تنها زمينه براي جهاني سازي اسلام به عنوان يك الگوي موفق و بدون نقص درابعاد مختلف فراهم مي شود، بلكه زمينه براي خروج ساير اديان تحريف شده از ميدان زندگي انسان ها نيز با سرعتي مضاعف درجوامع مختلف فراهم خواهد شد. حقيقتي كه «پاپ بنديكيت شانزدهم» در سندي كه در واتيكان منتشر شد از آن تحت عنوان شعار جهاني «اسلام تنها راه حل» اظهار نگراني كرد و به تبع آن آينده اي مبهم را براي مسيحيان خاورميانه پيش بيني نمود.
استعمار ستيزي و تحول دردولت هاي اسلامي
مبارزه با موج اسلام خواهي كه همواره از سوي كشورهاي استعماري درقالب اسلام هراسي و اسلام ستيزي مورد توجه قرارگرفته است، نشان مي دهد اسلام مانعي جدي دربرابر چپاول و غارت منابع ارزشمند كشورهاي اسلامي به شمار مي رود. اما از آنجا كه فرياد اسلام خواهي و تلاش براي احيا ارزش هاي اسلامي تنها درپرتو بيداري ملل مسلمان ازخواب غفلت و روشنگري رهبران اسلام خواه شجاع شكل ميداني به خود مي گيرد، لذا هر نوع تغيير يا تحول بنيادي كه هر از چند گاه زمينه بيداري ملت هاي مسلمان را فراهم كرده و همواره از سوي استعمارگران جهاني و عوامل وابسته به شدت سركوب شده است.
سيدجمال الدين كه همواره دغدغه حضور بلند مدت كشورهاي سلطه جو و سلطه خو در ممالك اسلامي را با خود داشت و از سيطره آنان بر منابع و منافع مسلمانان به عنوان مانعي جدي در رشد و پيشرفت جهان اسلام رنج مي برد، تلاش جدي كرد تا اين بيدارگري را با هدف مبارزه با استعمارگران در قالب جنبش هاي مردمي و يا درمراحل تكاملي به انقلاب هاي مردمي تبديل كند. دراين ميان بيداري دولت هاي وابسته و درخدمت برنامه هاي موردنظر غربي ها راه ميان بر در رهايي از وابستگي كشورهاي اسلامي به شمار مي رفت. طوري كه در طول مبارزات سيدجمال الدين تلاش براي بيداري دولتمردان ممالك اسلامي نيز دركنار بيداري ملل مسلمان همواره مورد توجه و تاكيد اين رهبر ديني و متفكر برجسته قرارداشت.
به واقع تحول و تعالي موردنظر سيدجمال الدين كه در دو بعد مردمي و حكومتي در طول دوران مبارزات وي دنبال مي شد نشان از ضرورت اصلاح همزمان اين دو بخش داشت. يعني وجود مردمي بيدار و آگاه نسبت به جايگاه اجتماعي و سياسي خود در سطح جهان مي تواند درتعيين حاكمان صالح و لايق داراي اثر مستقيم باشد و از ديگر سو وجود رهبراني شايسته و شجاع كه ملت را نسبت به حقوق خود آگاه سازد و دراين مسير از آنان همراهي همه جانبه و هزينه طلب كند، مكمل همديگر مي باشند.
هرچند سيدجمال الدين در بيداري حكام وابسته به دنياي غرب موفقيت هاي چنداني كسب نكرد اما در نهضت بيداري ملل مسلمان به موفقيت هاي چشمگيري دست يافت طوري كه بنا به نظر برخي مورخين علل چرخش سيدجمال الدين از اتحاد دول اسلامي به سوي اتحاد ملل اسلامي را مي توان درهمين راستا جستجو كرد.
تلاش براي رهايي جهان اسلام از درد و رنج
نگاهي گذرا به وضعيت مسلمانان در اقصي نقاط دنيا و آنچه درمجموعه كشورهاي جهان اسلام به ويژه آنچه دريك دو قرن اخير تا به امروز روي داده، به خوبي نشان مي دهد بخش اعظمي از مشكلات و چالش هاي جهان همواره متوجه مسلمانان و كشورهاي اسلامي است. وقوع جنگ هاي داخلي، اشغالگري، انجام انواع عمليات هاي تروريستي، سقوط دولت ها، قتل و تجاوز، غارت و چپاول منابع، وجود بحران هاي جدي درحوزه امنيت، كاهش شاخص هاي رفاه، افزايش شديد فقر، وقوع بيماري و از همه مهمتر تبعيض هاي كاملاً آشكار جوامع جهاني بخشي از مشكلات كشورهاي اسلامي است كه نشان از آن دارد جهان اسلام با چالش ها و بحران هاي جدي مواجه است. اما از آنجا كه كشورهاي اسلامي به علت وجود منابع غني و ثروت هاي داراي ارزش مادي و معنوي فراوان همچنان از دير باز دركانون توجه دنياي غرب قرارداشته، تلاش براي وابستگي كشورهاي اسلامي در زمينه هاي مختلف راهبرد اصلي و نقشه راه دولتمردان غربي بوده است. طوري كه نقش دولت هاي استعماري در ايجاد بحران و چالش با شيوه هاي گوناگون همچون اشغالگري، تحريم، تفرقه، كودتا امكان ناپذير است و اين جريان با شيوه هاي نوين همچنان ادامه دارد.
لذا سيدجمال براي رهايي مسلمانان از درد و رنج هاي ريشه دوانده و كهن كه خود از نزديك در اقصي نقاط جهان اسلام آنان را به خوبي درك كرده بود، به بيداري دربرابر ترفندهاي بيگانگان و جلوگيري از تفرقه تاكيد مضاعف داشت و دراين راه برجزء پيشگامان تقريب مذاهب نيز به شمار مي رود.
هرچند امروزه جاي اسلام خواهان شجاع و انديشمندان اسلامي همچون سيدجمال الدين اسدآبادي در قيام هاي مردمي كشورهاي اسلامي همچون مصر خالي است اما باورها و آرمان هاي وي درحال به بار نشستن است و اميد مي رود اين حركات اسلامي كه از انقلاب اسلامي الگوگيري شده در آينده نزديك درتمام جهان اسلام به بار نشيند.
جواد منصوری
چكيده
پديدهی بيداری اسلامی كه با عبارات احيای اسلام، جنبش اسلامی و بينادگرايی مطرح میشود، حدود يك قرن است كه يكی از مسائل خاورميانه میباشد. پيروزی انقلاب اسلامی در ايران ابعاد بيداری اسلامی را بينالمللی و شتاب و تأثیر شگرفی بر تحولات سياسی و فرهنگی داشته است.
دولت آمريكا برای تسلط خاورميانه به عنوان اولين گام در راستای تسلط بر جهان و اجرای استراتژی تكقطبی كردن جهان و خود را «قلدر محله كردن»؛ با سه هدف مشخص، اقدامات خود را آغاز كرده است:
1.تسلط بر مراكز نفتی و دولتهای صاحب نفت برای تأمین هزينههای سلطهی جهانی خود و جلوگيری از قدرت گرفتن دولتهای صادركننده نفت.
2. تأمين امنيت و سلطهی اسرائيل و صهيونيسم بر خاورميانه كه بخشی از سياست مشترك جهانی آمريكا میباشد.
3. مهار و يا انحراف اسلام سیاسی و كنترل جنبشهای اسلامی برای جلوگيری از نفوذ اين جريان به خارج از منطقه خاورميانه.
اگرچه اقدامات انجام شده برای سركوب موج گرايش به اسلام سياسی ـ انقلابی موفقيتی نداشته اما استحاله فرهنگی، غلبهی تفكر سكولاريسم، نفوذ عوامل خود در مراكز آموزشی، فرهنگی و رسانهها و به راه انداختن جنگ روانی ـ تبليغاتی بر ضد اسلامو مسلمانان، تحت عناوين مبارزه با تروريسم، دفاع از حقوق بشر، نابودی سلاحهای كشتار جمعی و هستهای، برقراری دموكراسی، برنامه راهبردی آمريكا در قرن 21 میباشد كه تلاشهای زيادی در جهت اجرای آنها در جريان است و به اين دليل چالشهای گسترده در منطقه وجود دارد.
مقدمه
ابتدای قرن چهاردهم نقطهی آغاز تحول و حركت جديدی در جهان اسلام بود. اگرچه حركت مزبور كندوتا حدودی نامحسوس بود ولی به تدريج احيای حيات سياسی و اجتماعی مسلمانان و حضور آنان در صحنههای مبارزاتی و طرح گفتمانهای حكومت دينی، عدالتخواهی، استقلالطلبی، اصطلاح بيداری اسلامی را در فرهنگ سياسی و بينالمللی وارد كرد.
بيداری اسلامی كه در ابتدا بيشتر جنبه داخلی و مرتبط با مسائل اجتماعی مسلمانان داشت، پس از چند حركت سياسی بر ضد سلطه نيروهای خارجی و استعماری به موضوع مهم و حياتی دولتهای بزرگ تبديل شد. با اجرای طرحهای كوتاهمدت و بلندمدت توسط قدرتهای بزرگ استعماری، جريان بيداريو جنبشهای اسلامی حدود يك قرن مبارزات و مشكلات بسياری را پشت سر گذاشت و سرانجام در آخرين سال قرن چهاردهم هجری با پيروزی انقلاب اسلامی در ايران، اوضاع و احوال جديدی شكل گرفت كه در ادامهی خود تحولات و دستاوردهای فرهنگی، اقتصادی، سياسی و بينالمللی زيادی داشته است. به گونهای كه بازتاب و پيامدهای اين پديده، موضوع مستقلی است كه در غالب مراكز تحقيقات استراتژيك جهان اكنون مورد پژوهش درگفتگو و كتابها و مقالات بسياری در اين زمينه چاپ و منتشر شده است. آنچه در اين نوشتار مورد بررسی قرار میگيرد، سياست راهبردی سلطهی استكباری سرمايهداری و به ويژه ايالات متحده آمريكا به عنوان بزرگترين دولت استكباری و رهبر جهان سرمايهداری، در قبال بيداری اسلامی و استراتژی مقابله با حركتهای مبارزات ناشی از آن میباشد.
انقلاب اسلامی و پيامدهای آن
قريب چهل سال دوران پس از جنگ جهانی دوم، بيشترين اهتمام و برنامهريزیهای سلطهی سرمايهداری معطوف به مبارزات با كمونيسم و ادارهی جهان دوقطبی بود. به گونهای كه تماميمسائل در چگونگی روابط شرق و غرب و به عبارت ديگر سرمايهداری و كمونيسم خلاصه و هر تحولی در اين چارچوب تجزيه و تحليل میشد. در حالی كه جهان اسلام جنگ در سه جبهه را كه از ابتدای قرن چهاردهم آغاز كرده بود، همچنان ادامه میداد. جنگ با حكومتهای فاسد و وابسته كه همچنان در اشكال مختلف ادامه دارد؛ و جنگ با جريانهای فكری و فرهنگی وارداتی كه توسط قدرتهای استعماری و عوامل نفوذی آنها هدايت میشد و بالاخره جنگ با جهل و خرافات و عقبماندگیهای گوناگون كه جنگی بسيار سختو نيازمند زمانی طولانی میباشد. قدرتهای استكباری ادامهی سلطهو حاكميت خود را بر سرزمينهای مسلمانان در حكومتهای وابسته و ضد مردمی میديدند و رويكرد آنها به سركوب حركتهای مردمی و گسترش فرهنگ و ارزشهای غربی بود. مسلمانان مبارز در قالب تشكلهای غيررسمی، غيرمتمركز و تا حدودی ناشناخته برای قدرتهای استعماری به آموزش و اجرای فرایض دينی پرداختند و به تدريج با توسعهی آگاهیها و احيای روح دينی و انگيزههای اسلامی، فعاليتها و تأثیرات اجتماعی و سياسی خود را گسترش دادند.
انقلاب اسلامی در ايران از نظر تحليلگران سياسيو اجتماعی و قدرتهای بزرگ نه تنها پديدهای مهم و فوقالعاده بلكه عجيب و باورنكردنی بود. انقلابی كه عليرغم حاكميت نظام دوقطبی در جهان، شعار استقلال و نفی سلطهی شرق و غرب، و با وجود دو قرن مبارزه با دين، خواستار حضور دين در صحنههای اجتماعی،سياسی و بينالمللی شده وشعار حكومت دينی میدهد. بيداری اسلامی در واقع جريان ناشناخته و نيرومندی بر ضد سلطهی فكری، سياسی و اقتصادی شرق و غرب بود كه انقلاب اسلامی در ايران يكی از ثمرات و آثار برجسته و توسعهدهندهی آن بوده است.
«مايكل برانت» يكی از معاونان سابق سازمان اطلاعت مركزی آمريكا (سيا) در مصاحبهای گفت: «جهان اسلام از قرنها پيش تحت سيطرهی دول غربی بوده است و اگرچه در يك قرن اخير اغلب كشورهای اسلامی به ظاهر استقلال خود را به دست آوردهاند ولی نظامهای سياسی و اقتصادی و به خصوص فرهنگ اين جوامع، هنوز در كنترل غربیهاست و از آنها پيروی میكنند.
در سال 1357 با وقوع انقلاب اسلامی در ايران، آمريكاييها متحمل خسارات سنگينی شدند. ابتدا ما فكر میكرديم اين انقلاب خواست طبيعی جامعه مذهبی ايران است كه رهبران مذهبی آن قصد بهرهگيری از شرايط را دارند، و با كناره رفتن شاه ما میتوانيم به مرور افراد مطلوب خود را [نظير ساير كشورها و انقلابها] بر روی كار بياوريم و سياستهای خود را در ايران تداوم بخشيم. اما با گذشت زمان و گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی در كشورهای منطقه به خصوص در عراق، پاكستان، لبنان و كويت و ديگر كشورها، متوجه شديم كه در تحليلهای خود اشتباه كرديم.
در يك گردهمايی كه با حضور مقامات سازمان «سيا» برگزار شد و در آن نمايندهای از سرويس اطلاعاتی انگليس ـ به علت تجارت زياد اين كشور در جوامع اسلامی ـ نيز حضور داشت، به اين نتيجه رسيديم كه پيروزی انقلاب اسلامی ايران فقط نتيجهی سياستهای اشتباه شاه در مقابله با اين انقلاب نبوده است؛ بلكه عوامل ديگری مانند قدرت رهبر مذهبی آن و استفاده از فرهنگ شهادت دخيل بودند كه اين فرهنگ از هزار و چهارصد سال پيش توسط نوه پيامبر اسلام (امام حسين(ع)) به وجود آمده و هر ساله با عزاداری در ايام محرم اين فرهنگ ترويج و گسترش میيابد. ما همچنين به اين نتيجه دست يافتيم كه شيعيان بيشتر از ديگر مذاهب فعال و پويا هستند. در اين گردهمايی تصويب شد كه بر روی مذهب شيعه تحقيقات بيشتری صورت گيرد و طبق اين تحقيقات برنامهريزی داشته باشيم. به همين منظور 40 ميليون دلار بودجه برای آن اختصاص داديم. اين پروژه در سه مرحله به ترتيب زير انجام شد:
1ـ جمعآوری اطلاعات و آمار
2ـ اجرای اهداف كوتاهمدت با انجام تبليغات عليه شيعيان و راهاندازی اختلافات مذهبی ميان شيعيان با ديگر مذاهب اسلامی
3ـ اجرای اهداف بلندمدت جهت از بين بردن اين مذهب.» (1)
بيداری اسلامی كه در واقع بازگشت به اسلام (و به تعبيری ديگر «احيای اسلام») پس از يك دوره سكون و سكوت است، عامل ظهور جنبشهای اسلامی میباشد و شرايط جديدی را شكل داد كه نه تنها غيرمنتظره بود، بلكه با وجود بيش از يك قرن از آغاز آن و ربع قرن پس از پيروزی مرحلهای آن، هنوز هم برای شناخت و برای مقابله با آن با معضلات پيچيده و متعددی روبرو هستند. زيرا فرهنگ و ارزشهای درونی اين حركت علاوه بر انطباق با فطرت الهی انسان، برتر و نيرومندتر از فرهنگ و ارزشهای مادی است و برای ديگران كه فقط در سطح تئوری و نظری مسائل را میبينند تا حدودی قابل درك و محسوس نمیباشد. از اين رو برداشتهای متفاوت و در نتيجه شيوههای مختلفی برای برخورد با اين پديده تبيين و تحليل شده است. طبعا در اين نوشته برخوردهای مجموعهی قدرتهای سرمايهداری و به ويژه آمريكا مورد بررسی خواهد بود زيرا بلوك كمونيسم كه ديگر موجوديتی ندارد و ديگر كشورها يا از خود توان ندارند و يا تابع و از اقمار غرب میباشند.
شيوههای مقابله با بيداری اسلامی
دو گرايش عمده در برخورد با بيداری، احياگری و جنبشهای اسلامی ـ و در تعبير تبليغاتی و انحرافی آن بنيادگرايی اسلامی ـ در ميان دولتهای بزرگ و سياستمداران و استراتژيستها وجود دارد. اگرچه هر دو گرايش هدف واحدی ـكه حذف و از بين بردن نفوذ و حضور اسلام در صحنههای سياسی و بينالمللی استـ را دنبال میكنند، گروهی معتقد به تقابل و گروه ديگری معتقد به تعامل میباشند. گروه اول چنين باور دارند و تبليغ میكنند كه اسلام و مسلمانان همچون كمونيسم انحصارطلب، استبدادی و عميقا سازشناپذير و ضد سرمايهداری و در نهايت ضد غرب (2) میباشند. به اين ترتيب اسلام ضد دموكراسی و ليبراليسم و طبعا مخالف سكولاريسم رايج و مورد حمايت غرب میباشد. تقابلگرايان در واقع معتقدند تهديد اسلام مشابه تهديد كمونيسم است.
«از منظر اين گروه، اسلام به عنوان يك تهديد راهبردی عمده در دورهی پس از جنگ سرد جانشين كمونيسم شده است... «دانيل پايپتس» ـاز مشاوران شورای امنيت آمريكا در دوران نومحافظهكارانـ بر اين نكته تأكید میورزد كه چالش بنيادگرايان اسلامی نسبت به غرب ژرفتر از چالش كمونيستها است. كمونيستها صرفا با سياستهای ما مخالف بودند و نه با كل جهانبينی، شيوهی لباس پوشيدن، شيوهی عبادت و شيوهی همسرگزينی ما! از نظر او اسلام ذاتاً با غرب مخالف است. آمريكايیها به اسلام به عنوان يك دشمن مینگرند و همانند كمونيسم دوران جنگ سرد، اسلام را تهديدی عليه غرب میدانند.
اين خط فكری توسط معاون پيشين «ريچارد نيكسون»، «واتر مك دوگال» ايجاد شد كه روسيهی شوروی را به اتحاد با جبههی مسيحيت عليه دشمن مشتركشان يعنی اسلام دعوت كرد.
تقابلگرايان با توجه به اين باور كه دموكراسی با اسلام ناسازگار است، از ايالات متحده میخواهند به متحدين خاورميانهای خود برای تحقق حقوق بشر و اصلاحات دموكراتيك فشار نياورد. فشار برای دموكراتيزاسيون زودرس میتواند باعث تضعيف چشمگير رژيمهای طرفدار ايالات متحده و ظهور نظامهای ديكتاتوری، تئوكراتيك و متعصبتر گردد. در اين ديدگاه دموكراسی در خاورمیانه كالايی است كه راه رژيمهای ضددموكراتيك را برای كسب قدرت هموار میسازد.» (3) طرفداران درگيری فيزيكی و همهجانبه برای نابودی جريان بيداری اسلامی و حركتهای مردم اسلامگرا به دلایل متعددی علاوه بر موارد اشاره شده، نگران آيندهای میباشند كه اوضاع از كنترل آنان خارج و گسترش موج گرايش به اسلام به حدينيرومند و نافذ باشند كه نظام فكری، اقتصادی و حتی امنيتی و سياسی آنان را تحت تأثیر قرار دهد. «ساموئل هانتينگتون» از نظريهپردازان معروف تقابلگرا با بيداری و جنبشهای اسلامی، میگويد: «در جهان جديد منبع اصلی تعارض، ايدئولوژی يا اقتصاد نخواهد بود. شكافهای بزرگ ميان بشريت و منبع اصلی تعارض، فرهنگی خواهد بود. رويارويی تمدنها، سياست جهانی را تحتالشعاع قرار خواهد داد! در هر دو سوی، تعامل اسلام و غرب با عنوان برخورد تمدنها تلقی میشود.» (4) وی پيشبينی میكند كه جنگ جهانی آينده جنگ تمدنها است.»
اهداف سلطه بر خاورميانه
از طرف ديگر ايالات متحده برای تحقق استراتژی تكقطبی كردن جهان و به اصطلاح خودشان «قلدر محله شدن» به دلائل زير تسلط بر خاورميانه را ضرورتی اجتنابناپذير میداند.
1ـ مقابله با بيداری اسلامی
روند گسترش بيداری اسلامی به گونهای میباشد كه بعد از فروپاشی شوروی و محو كمونيسم به يكی از جدیترين مباحث بينالمللی درآمده است، زيرا نه تنها مسلمانان را در شرايط جديدی قرار داد، بلكه ساير اديان نيز به تدريج نقش اجتماعی و سياسی بيشتری يافتند و مهمتر آنكه مقولهی دين به يكی از موضوعات مطرح و مؤثر در صحنهی بينالمللی درآمد. (5)
امروز اصطلاحاتی نظير «اسلام سياسی»، «اسلام انقلابی»، «اسلام خمينی» و «اسلام ايرانی»را نظام استكبار سرمايهداری جايگزين اصطلاحاتی نظير «غول كمونيسم»، «بلوك شرق»، «دنيای پشت پردهی آهنين» كرده است.
فلسفهی اصلی رويكرد به جايگزينی تهديد بيداری اسلامی بلافاصله پس از فروپاشی شوروی به دو سياست استراتژيك بلندمدت غرب برمیگردد.
1ـ 1ـ دشمن نيرومند خارجی
اروپا و آمريكا در دو قرن اخير برای توجيه جنايات استعماری و اقدامات سلطهجويانه خود و برای جلب حمايت مردم خود و جلب آرای آنان و برای به حداكثر رساندن منافع خود، جريانی را به صورت تهديد مشترك خود معرفی مینمايند. لذا پس از اضمحلال كمونيسم و بلوك شرق، اسلام به عنوان دشمن اصلی غرب و حتی جهان بشريت معرفی شد. اگرچه به دلايلی و از جمله منافع عظيم و دولتهای دستنشانده در جهان اسلام، مجبور به انتخاب كلمهی «تروريسم» شدند. بنابراين در ذهنيت و تصور زمامداران و مردم، اسلام همان تروريسم و به همين علت محكوم به نابودی است؛ از اينروبايد جنگ صليبی جديد راهاندازی شود.
«دولت بوش بعد از حوادث 11 سپتامبر 2001 (20 شهريور 1380) به گونهای عمل كرد كه نشان دهد جهان اسلام در قالب تروريسم به جنگ آمريكا آمده است. ابتدا از ورود به جنگ صليبی خبر دادو آنگاه انگشت اتهام را متوجه مسلمانان و گروههای اسلامی كرد. اما عملكرد بعدی آن در سه بخش نظامی، سياسی و تبليغاتی نشان داد كه اتخاذ سياست نظامیگری فصلی تنظيم شده از پروندهی تغيير در نظم جهانی برای ارتقای نقش و موقيعت آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت باقيمانده از جنگ سرد است.» (6)
آنچه كه در چند سال انجام شد و همچنان ادامه دارد ـكه خسارات و مصائب بسياری بر امت اسلام بر جای گذاشت ـدر راستای اجرای اين سياست بوده است. مقاومت مسلمانان در مقابل سلطهی غرب و حمايت استكبار سرمايهداری از دولتهای دستنشانده و احتمال قطع منافع آنان در جهان اسلام، از جمله دلايل رويكرد به اين سياست استراتژيك میباشد. منافع غرب در اين منطقه به اندازهای گسترده و استراتژيك میباشد كه تصور نمیكنند بدون سلطهی كامل بر جهان اسلام و متوقف كردن روند بيداری اسلامی بتوانند به حيات سياسی و اقتصادی خود ادامه دهند.
1ـ 2ـ ضديت با اسلام
ضديت و دشمنی آشكار و تاريخی غالب مسيحيان و يهوديان با اسلام و مسلمين در قرن اخير با بيداری اسلامی و حركت اجتماعی ـ سياسی و با حضور مسلمانان در صحنهی بينالمللی تشديد شد. اقدامات اروپا و اخيراً آمريكا در جنگ با اسلام بسيار گسترده و جدی است. فروپاشی خلافت عثمانی، تأسيس رژيم غاصب اسرائيل، تأسيس سلسلهی پهلوی، نابودی ثروتهای مادی و معنوی مسلمانان،ايجاد تفرقه و جنگ مستمر در ميان مسلمانان، رواج ناسيوناليسم و ملتپرستی و جلوگيری از تحقق امت به معنای واقعی آن، مبارزهی همهجانبه و گسترده با انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ايران و تبليغ بر ضد مسلمانان بخشی از اقداماتی است كه ناشی از دشمنی دولتهای استكباری با اسلامو حضور مسلمانان در صحنههای ملی و بينالمللی برای حفاظت و دفاع از هويت و منافع خود میباشد.
كوشش برای شكل دادن و بنيانگذاری نظامی جديد كه با جهانبينی مادی و سلطهگرا در تضاد است و تلاش برای تحقق نظام ديگری متفاوت از نظام تحميلی «دولت ـملت» به عبارت ديگر حركت در جهت همگرايی و در نهايت وحدت جهان اسلام به منظور مقابله با سلطهی فرهنگی و ارزشی غرب و احيای فرهنگ و ارزشهای دينی ـ توحيدی، نگرانی ديگر است كه علت بسيج امكانات و جنگ بر ضد بيداری اسلامی شده است. زيرا اسلام انقلابی مستقيما فهم رايج از نقش خنثی و خاموش مذهب در سياست و اخلاق را هدف قرار میدهد. تغيير برنامههای آموزشی، ايجاد شبكههای ماهوارهای ويژهی مسلمانان، اعراب و ايرانيان به زبانهای فارسی و عربی، تغيير اسامی اسلامی، حذف مفاهيمی همچون جهاد، امر به معروف و نهی از منكر و شهادت، ترويج سكولاريسم و لائيسم، رواج گستردهی فساد و فحشا بخشی از اقدامات در حال اجرا در راستای استراتژی بلندمدت غرب برای «استحالهی فرهنگی جهان اسلام و جلوگيری از گسترش بيداری جنبشهای اسلامی»میباشد.
«مايكل برانت» معاون سابق سيا در اين زمينه میگويد: «مراجع شيعه در طول تاريخ هيچگاه از حاكم غيراسلامی و ظالم تبعيت نكردهاند. در ايران با فتوای آيتالله شيرازی سياستهای انگليس با شكست مواجه شد و حكومت شاه كه همپيمان با آمريكا بود توسط آيتالله خمينی برچيده شد. در عراق صدام با تمام توان نتوانست حوزهی علميهی نجف را مجبور به تبعيت از خود كند، و به همين منظور موسی صدر ارتشهای انگليس، فرانسه و اسرائيل را مجبور به فرار از اين كشور كرد و حزبالله لبنان نيز صدمات سنگينی را به ارتش اسرائيل در جنوب اين كشور وارد كرد. اين تحقيقات ما را به اين نتيجه رساند كه به طور مستقيم نمیتوان با مذهب شيعه رودرو شد و امكان پيروزی بر آن بسيار سخت است و بايد پشت پرده كار كنيم.
ما به جای ضربالمثل انگليسی «اختلاف بينداز و حكومت كن» از سياست «اختلاف بينداز و نابود كن» استفاده میكنيم. در همين راستا برنامهريزیهای گستردهای را برای سياستهای بلندمدت خود طرح كرديم. حمايت از افرادی كه با مذهب شيعه اختلاف دارند، ترويج كافر بودن شيعيان به گونهای كه در زمان مناسب عليه آنان توسط ديگر مذاهب اعلام جهاد شود. همچنين بايد تبليغات گستردهای را عليه مراجع و رهبران دينی شيعه صورت دهيم تا آنان مقبوليت خود را در ميان مردم از دست بدهند.
يكی ديگر از مواردی كه بايد روی آن كار میكرديم، موضوع فرهنگ عاشورا و شهادتطلبی بود كه هر ساله شيعيان با برگزاری مراسمی اين فرهنگ را زنده نگاه میدارند. ما تصميم گرفتيم با حمايتهای مالی از برخی سخنرانان و مداحان و برگزاركنندگان اصلی اينگونه مراسم كه افرادی سودجو و شهرتطلب هستند، عقايد و بنيانهای شيعه و فرهنگ شهادتطلبی را سست و متزلزل كنيم و مسائلی انحرافی در آن به وجود آوريم، به گونهای كه شيعه يك گروه جاهل و خرافاتی در نظرآيد. در مرحلهی بعد، بايد مطالب فراوانی عليه مراجع شيعه جمعآوری شده و به وسيلهی مداحان و نويسندگان سودجو انتشار دهيم و تا سال 1389 (2010 ميلادی) مرجعيت را كه سد راه اصلی اهداف ما میباشند تضعيف كرده و آنان را با دست خود شيعيان و ديگر مذاهب اسلامی نابود كنيمو در نهايت تير خلاص را بر اين فرهنگ و مذهب بزنيم. (7)
2ـتسلط بر نفت و بازار منطقه
پس از جنگ جهانی اول و با شدت بيشتری بعد از جنگ جهانی دوم، نفت به صورت كالايی استراتژيك، مهم و حياتی برای اقتصاد قدرتهای بزرگ شد. به گونهای كه تسلط بر كشورهای صادركننده نفت به ويژه در خاورميانه، محور سياست خارجی و بينالمللی دولتهای بزرگ گرديد. غرب تلاشگستردهای كرد تا منافع دسترسی شوروی به منافع منطقه بشود و لذا تسلط بر ايران برای شرق و غرب به صورت اساسیترين سياست ثابت آنها درآمده بود. از اين رو اتحاد موضع شرق و غرب در مقابله به نهضت اسلامی ملت ايران از معدود مواردی بود كه پس از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد. زيرا خود را در مقابل دشمن مشتركی میديدند كه سلطهجويی استكبار را نمیپذيرفت و با فرهنگ و ارزشهای جديدی به صحنهی سياسی و مبارزاتی آمده است.
استخراج و صدور نفت و سودهای حاصل از آن به اندازهای از اهميت و وضعيت مناطق نفتخير و دولتهای صادركنندهی نفتدارد. هرگونه تحول مهمی در خاورميانه و به ويژه در خليج فارس تأثیر زيادی بر وضعيت بازار نفت، اعم قيمت آن، قيمت سهام در بازارهای بورس، وضعيت اقتصادی و تراز بازرگانی بسياری از كشورها خواهد داشت. از اين رو منطقهی خاورميانه به دليل برخورداری از حدود دو سوم ذخاير شناخته شدهی نفتی، توليدو صدور روزانه بيش از نيمی از نفت مصرفی جهان در مراكز ثقل سياستهای نظام سرمايهداری به ويژه آمريكا و اروپا قرار دارد.
در ارتباط با اين جريان موضوع ديگری كه اهميت نفت را مضاعف میكند، بازگرداندان دلارهای حاصل از فروش نفت به غرب، برای به گردش درآوردن چرخهای نظام سرمايهداری است. به عبارت ديكر دلارهای نفتی برای توليد كالا و ايجاد اشتغال و فروش محصولات غرب به قيمتهای تحميلی به كشورهای صادركننده كه در واقع استثمار مضاعف میباشد. به همين دليل بخش عمدهای از سياستها و اقدامات دولتهای بزرگ در خاورميانه به سياستهای نفتی معروف است. اكنون در صحنهی بينالمللی سه مقولهی بيداری اسلامی، نفت و خاورميانه آن چنان به يكديگر وابسته شدهاند كه مسائل و جريانهای فكری، اقتصادی و ژئوپلتيكی جهان را تحتالشعاع خود قرار داده و به گونهای است كه امكان جدا كردن آنها از يكديگر غيرممكن شده است.
ارائه طرح «خاورميانه بزرگ» در راستای تحقق دو هدف مهم و حل دو معضل جدی استكبار غرب در منطقه میباشد. تسلط بر خاورميانه به منزلهی اولين مرحلهی اجرای تك قطبی كردن جهان، و بهرهگيری از نفت و دلارهای حاصل از فروش آن برای تأمین هزينههای اجرای پروژه قلدر محله شدن است. مهار و يا انحراف بيداری اسلامی و پياده كردن فرهنگ و ارزشهای آمريكايی دو هدف راهبردی ديگر برای پيروزی در اولين مرحله اجرای طرح استراتژيك قرن 21 آمريكا و سياست منزوی كردن رقبا و انحصاری كردن قدرت ايالات متحده میباشد. در واقع آمريكا باتسلط بر نفت و بازار خاورميانه، از كليهی دولتهای ديگر باج ارزانفروشی نفت و دريافت مابهالتفاوت با قيمت واقعی، و دريافت بخشی از سود حاصل از فروش كالاها را در اين منطقه، به عنوان ژاندارم و حافظ و حاكم منطقه خواهد گرفت. اگرچه تاكنون عليرغم تلاشها و هزينههای بسيار و از دست دادن حيثيت و آبرو نتوانسته كاملا به خواستههای خود برسد ولی از آنجا كه طرح بلندمدت میباشد، لذا ممكن است كه با وجود تهديدات و معضلات پيچيده اين تلاشها ادامه پيدا كند. ميزان و چگونگی موفقيت يا شكست طرح بستگی به قدرت جنبشهای اسلامی و مقاومت آنها و گسترش و تعميق بيداری اسلامی دارد. (8)
3ـبراندازی جمهوری اسلامی ايران
موقعيت استراتژيك و ژئواستراتژيك ايران هميشه و به ويژه در دو قرن اخير مورد توجه دولتهای بزرگ بوده است. تلاش پرتغالیها، هلندیها، روسها، عثمانیها، انگليسیها، آمريكايیها و حتی افغانها! (در دورهی صفويه) برای تسلط بر ايران بخشی از تاريخ پرفراز و نشيب قرون معاصر اين كشور است. با تسلط مشترك آمريكا ـ انگليس بعد از كودتای 28 مرداد 1332، ايران در سياست جهانی قدرتهای بزرگ از موقعيت ويژهای برخوردار شد و رژيم وابسته و فاسد پهلوی آنچنان در خدمت منافع غرب به ويژه آمريكا بود كه كيسينجر گفت: «شاه نادرترين متحد آمريكا در جهان و يك همپيمان نامشروط بود.» (9)
انقلاب اسلامی در ايران به دلايل متعدد نمیتوانست برای غرب به ويژه آمريكا قابل قبول و قابل تحمل باشد. لذا از همان اولين روزهای پس از پيروزی انقلاب تلاشهای گسترده در اشكال گوناگون برای براندازی و يا حداقل تغيير رفتار و استحالهی فرهنگی آغاز شد. مجموعهی اقدامات و چالشهای آمريكا و ايران و دلايل هريك از آنها خود به تنهايی تحقير جداگانهای را میطلبد. «... آمريكا ايران را نيروی هدايتكننده در پشت خيلی از ستيرهجويیهای اسلامگرايان در جهان میبيند. اين دغدغه و عطف توجه به ايران تحت حاكميت روحانيون نه تنها ناشی از تجربهی تلخ اين كشور درطول بحران گروگانها، بلكه به دلايل هراس اين كشور از ايدئولوژی اسلام انقلاب ايران نيز هست... از اين رو، تمايز نظری كه مقامات ايالات متحده بين اسلامگرايان ميانهرو و جنگ سالار قائل میشوند در مورد ايران كاربرد ندارد. ... مسأله ايران رويكردی را كه ايالات متحده به اسلامگرايان داشته است روشن میسازد. سردرگمی فكری ايالات متحده دربارهی بيداری اسلامی و سوءظن اين كشور به اسلامگرايان را نمیتوان بدون رمزگشايی از علل هراس عميق دستگاه سياست خارجی آمريكا از ايران فهميد. چنين به نظر میرسد كه واشنگتن از انقلاب ايران به عنوان معيار اوليه برای سنجش اسلامگرای احيا شده در سراسر خاورميانه و شمال آفريقا، استفاده میكند. در اين زمينه، سياست آمريكا در قبال ايران، پيامدهای گستردهتری برای روابط آمريكا با اسلامگرايان در همه مناطق جهان دارد.» (10)
چالشهای سياسی، اقتصادی و امنيتی آمريكا با ايران در 25 سال گذشته به اعتراف بعضی از مقامات ايالات متحده نتوانست از گسترش بيداری اسلامی حتی در داخل اروپا و آمريكا جلوگيری كند. به گونهای كه امروز يكياز مباحث و عناوين همايشها و تحقيقات پيرامون راههای مقابله بااين پديده به ويژه آمريكا و اروپاست. وزارت خارجهی انگليس در يك تحقيق راهبردی برای دولت، روند تحولات آينده را چنين تحليل میكند: «رويارويی احتمالی ايدههای مذهبی و فرهنگی به احتمال قوی انگلستان و دموكراسیهای غربی را تحت تأثیر قرار خواهد داد. عقايد مذهبی مجددا به نيروهای محرك روابط بينالملل بدل خواهد شد. در پارهای از موارد اين نيرو با اهداف و انگيزههای سياسی درهم میآميزد. به نظر میرسد مسائلی در روابط ميان دموكراسی غربی و پارهای از كشورهاو گروههای اسلامی بروز خواهد كرد. علل تنش در روابط بسيار پيچيدهاند. مسالهی اسرائيل ـفلسطين اگر حل نشود به قوت خود باقی خواهد ماند. تنشهای مذهبی خارجی میتوانند به صورت مستقيم و غيرمستقيم اوضاع انگلستان را تحت تأثیر قرار دهد.
مديريت روابط با كشورهای اسلامی و ملل مسلمان يكی از چالشهای مهم و استراتژيك جهان غرب طی دههی آينده و پس از آن خواهد بود. جهان بايد شناخت مذهبی و انگيزههای سياسی ناشی از آن را تقويت كند.
علیرغم اشتراكات ارزشی موجود در مذاهب، اهميت پاسخ دادن به تعامل ميان دموكراسیهای غربی با كشورهای اسلامی به سرعت رو به افزايش است.به همين دليل تنظيم روابطبا كشورهاياسلامی و مسلمانان يكی از مهمترين چالشهای راهبردی انگليس و جهان غرب در آينده خواهد بود...» (11)
برخوردهای غيرقانونی و غيردموكراتيك با گروهها و مراكز و مظاهر اسلامی ـ از جمله غيرقانونی اعلام كردن حجاب در چند كشور اروپايی و محدوديتهای فوقالعاده برای تمامی مسلمان و مراكز آنان در آمريكا ـ نمودی از نگرانیهای غرب در اين زمينه میباشد. اگرچه تاكنون نتوانستهاند در كنترل اين جريان توفيق داشته باشند، اما همچنان به تشديد تبليغات بر ضد اسلام، مسلمانان و ايران میپردازند. از اين رو قرن 21 را بعضی دوران ظهور قدرت فكری و معنوی اسلام و مقابله با سلطهی فرهنگی و ارزشی غرب میدانند. سرانجام پيام قرآن كريم است كه فرمود: يريدون ليطفئوا بافواهمم والله متم نوره ولو كره الكافرون. خواست دائمی كفار اين است كه نور خدا را با تبليغات و فريبهايشان خاموش كنند.در حالی كه ارادهی پرودگار اين است كه نور حق را گسترده و كامل كند، اگرچه كفار ناراحت و مخالف باشند. (12)
پینوشتها
1.«نقشهای برای جدايی مكاتب الهی» به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی، 4/3/83، ص 16.
2. منظور از غرب، جنبهی جغرافيايی آن نيست، بلكه مجموعه قدرتها و دولتهای در چارچوب نظام سرمايهداری میباشد كه غالباً در غرب جغرافيايی جهان اسلام قرار گرفتهاند.
3. جرجييس، فؤاز، ای. «آمريكا و اسلام سياسی»، ترجمه، سيدمحمدكمال سروريان، (تهران: انتشارات پژوهشكده مطالعات راهبردی،چاپ) صص 59 ـ 56.
4. همان منبع، ص 54.
5. در همين ارتباط سازمان ملل توجه ويژهای به مسأله دين و اديان پيدا كرد و تاكنون دو سمینار بينالمللی تشكيل و قرار شد صاحبان اديان نقش بيشتری در حل معضلات كنونی جهان داشته باشند.
6. دكتر محمدی، منوچهر، «استراتژی نظامی آمريكا بعد از 11 سپتامبر» (تهران: انتشارات سروش، 1382)، چاپ اول، ص 182
7.روزنامه جمهوری اسلامی، مورخ 4/3/83، ص 16
8. حضرت امام خمينی(ره) به پيروزی اين حركت و شكست قدرتهای استكباری ايمان داشتند و بارها با اطمينان نسبت به آيين موفقيتآميز بيداری اسلامی و پيروزی مسلمانان مطالبی را با تأكید بيان كردهاند.
9. زونيس، ماروين؛ «شكست شاهانه». ترجمهی عباس مخبر، (تهران: نشر طرح نو، چاپ دوم، 1370)، ص 396
10. آمريكا و اسلام سياسی، ص 237.
11. جهان يك دههی آينده: ديدگاه بلندمدت و استراتژيك انگلستان.
12. سورهی صف، آيهی 8.
فهرست منابع
1.قرآن كريم
2. آمريكا و اسلام سياسی، نوشتهی جرجييس فؤاز،ای؛ ترجمهی سيدمحمدكمال سروريان
2. نقشهای برای جدايی مكاتب الهی، به نقل از روزنامهی جمهوری اسلامی، 4/3/83
4. استراتژی نظامی آمريكا بعد از 11 سپتامبر، نوشتهی دكتر منوچهر محمدی
5. شكست شاهانه، نوشتهی ماروين زونيس، ترجمهی عباس مخبر
6. جهان يك دههی آينده، ديدگاه بلندمدت و استراتژيك انگلستان
7. نهضتهای اسلامی معاصر، نوشتهی كليم صديقی، ترجمهی سيدهادی خسروشاهی.
نویسنده: دكتر جواد منصوری
مشاور سابق وزیر امور خارجه
یکی از چهره های کم نظیر جهان اسلام که فریاد استکبار ستیزی و اسلام خواهی او فراتر از مرزرهای جغرافیائی کشورش طنین انداز شد شهید سید قطب می باشد. با نگرشی کوتاه به تاریخچه جهاد و مبارزه در بسیاری از کشورهای اسلامی مانند ایران، افغانستان، پاکستان، مصر، ترکیه و... رگه های بسیار تاثیرگذاری از افکار و نظریات سید قطب را بوضوح می توان مشاهده کرد. در مقطع زمانی دهه سی و دهه چهل در ایران، ترجمه کتابهای سید قطب بود که خوراک فکری مبارزان بویژه طلاب جوان در شناخت اهداف و روشهای استعمار مارکسیست را فراهم می کرد. کتابهای کوچک همو بود که مجاهدین افغان با خواندن آنها خشم شعله ور خود را بر پیکره کمونیست خالی کردند و هم اینک نیز کتابخانه های بسیاری از مسلمانان آزادی خواه در جهان دهها کتاب و صدها مقاله از شهید سید قطب را به یادگار دارد.
نکته جالب توجه در اندیشه ها و آرای سید قطب در مسائل سیاسی و اجتماعی، یکسانی آنها با ایده ها و نظرات حضرت امام خمینی (ره) می باشد. اگر بررسی تطبیقی بین نظرات این دو شخصیت به خصوص درباره غرب، امریکا، صهیونیست و رمز موفقیت مسلمین داشته باشیم، همسانی خاصی را مشاهده می کنیم که حکایت از نبوغ فکری سید قطب دارد.
هفتم خرداد مصادف است با سالگرد شهادت شهید والامقام سید قطب. به این مناسبت نگاهی کوتاه و گذرا داریم بر سیر زندگی و افکار او.
سید قطب به سال1906 میلادی مطابق با 1285 شمسی در روستای موشه از توابع استان اسیوط مصر دیده به جهان گشود. پدرش حاج قطب ابراهیم از محترمین و فعالان اجتماعی دیار خود بود. سید قطب دوران ابتدایی را در روستای خود گذراند و همزمان با تحصیل در سن ده سالگی حافظ کل قران شد. از آنجائیکه پدرش حاج ابراهیم عضو حزب وطنی اللواء بود، به همین دلیل هرهفته جلسات بحث و بررسی مسائل مهم مصر و جهان اسلام در منزلش تشکیل می شد. در انقلاب سال 1919 م به همراه پدر برای مردم سخنرانی می کرد و آنها را به جهاد ومقاوم تتشویق می نمود و این در حالی بود که او 13 سال بیشتر نداشت.
وی در سال 1920 م برای ادامه تحصیل به قاهره سفر کرد و در سن 16 سالگی وارد دانشسرای عبدالعزیز قاهره شد. وی دانشگاه دارالعلوم را هم تجربه کرد.امام دانشجویی همچون سایرین نبود. استادان از استعداد و پشتکار او متعجب و در عین حال خوشحال بودند. سپس سید قطب به استخدام وزارت تعلیم و تربیت مصر درآمد.
ورود به دنیای مطبوعات:
سید قطب پیش از آنکه وارد عرصه نگارش در مطبوعات شود، ادبیات را به خوبی آموخت. به گونه ای که در زمان تحصیل در دانشگاه کنفرانسی ترتیب یافت تا او مقاله ادبی خود را عرضه دارد و تحسین همگان را برانگیزد. از این رو مقالات وی دارای استحکام ادبی نیز بود. اما وجه تمایز آثار سید قطب لبه تیز تهاجمات وی به هیئت حاکمه مصر و سران غرب زده باعث شد هر نشریه های که اقدام به چاپ چند مقاله از سید می کرد بلافاصله توسط دولت تعطیل شود. از این روی وی تصمیم گرفت خود مجله ای را راه اندازی کند.«العالم العربی» نشریه ای بود که به ابتکار سید قطب و برخلاف سایر نشریات مصری که تاریخ روز را به میلادی درج می کردند، بر اساس تاریخ هجری قمری منتشر می شد.
وی در این نشریه تحلیلهای سیاسی متفکرین و سیاسیون عالم عرب را به چاپ می رساند، همچنین خودش با نوشتن مقاله، سیاست استعمار در قبال اعراب را محکوم و افشا می کرد. در همین ایام دولت مصر تصمیم گرفت سید قطب را به بهانه برخی تحقیقات به امریکا اعزام کند و هدف از این کار دور نگه داشتم سید از مصر و قرار دادن او در متن جامعه وفرهنگ امریکا بود تا شاید تفکراتش مانند برخی از اساتید مصری تحت تاثیر آمریکا قرار گیرد. اما اقامت دو ساله او در امریکا نه تنها ذره ای از اعتقاداتش را سست نکرد بلکه باعث شد از نزدیک جامعه آمریکا را که به اعتقادش عامل بدبختی مسلمانان بود، بشناسد. لذا تصمیم گرفت هنگام بازشگت به مصر مردم کشورش خصوصا جوانان را با ماهیت واقعی امریکا آشنا کند.
حضور سید قطب در فضای نشریات مصر هرروز پررنگ تر می شد. مقالات او در این مطبوعات از تندترین و در عین حال قوی ترین مقالات آن زمان یه شمار می ورد. به عنوان نمونه مقالات با عنوان «ای بردگان امریکا و روس و انگلیس آزاد شوید»، «ای جوانان مصر آماده وآگاه باشید»، «به خود ایمان بیاوریم» عناوینی است کوبنده که بیانگر موضوعات حساس و قابل تامل مردم و دولتهای عرب بود.
در سال 1945 م جمعیت اخوان المسلمین مجله ای به نام «اخوان المسلمین» منتشر کرد و سید قطب را به عنوان رئیس هیئت تحریریه آن انتخاب کرد. این هفته نامه روزهای پنج شنبه هر هفته منتشر می شد. سید در این نشریه افکار انقلابی – اسلامی خود را بیش از گذشته بیان کرد. لذا بعد از چاپ دوازده شماره، از انتشار آن توسط دولت جلوگیری شد. و این آخرین فعالیت مطبوعاتی سید به شمار می رود. زیرا در همین سال دستگیر و روانه زندان شد. سید قطب در طول حیات 25 ساله مطبوعاتی خود 455 مقاله و قصیده در مجلات و روزنامه های مختلف به چاپ رساند.
اندیشه های سید قطب:
محور اصلی اندیشه های سیاسی _ اجتماعی سید قطب ایجاد حکومت الهی برمبنای قوانین اسلام بود. به همین علت هم استکبار و استعمار ستیزی را همواره قدم اول استقلال و ایجاد حکومت اسلامی می دانست. با توجه به این موضوع به چند محور اصلی اندیشه های سید قطب می پردازیم:
1-غرب ستیزی:
سید قطب همانند دیگر متفکران متعهد جهان اسلام مانند سید جمالدین اسد آبادی، آیت الله کاشانی، محمد عبده، اقبال لاهوری و... به شدت با فرهنگ غرب مخالفت می کرد و از اندیشه و اخلاق غربی انتقاد می نمود. وی مقاله ای به نام «عود الی الشرق» به چاپ رساند و در آن فرهنگ غرب را فرهنگی حیوانی و پست خواند. در قسمتی از این مقاله آمده است: «حیات غرب بدون شک هم لذیذتر است و هم راحت تر ولی از نظر انسانیت بهتر، والاتر و گرامی تر نیست. حیات غرب حیاتی است که زن در آن از هر قیدی رهاست. آری حیات غرب، حیات لذیذی است. لکن حیاتی است پست تر از حیوان، زیرا فقط غرایز جنسی دیده می شود. در غرب هیچ قیدی نیست و این را آزادی می نامند. بله آزادی است اما نه آزادی روح بلکه آزادی بد ن، ازادی حیوانیت نه آزادی انسانیت.»
2- اسلام امریکایی:
اولین اندیشمند جهان اسلام که کلمه اسلام امریکایی را مطرح کرد، سید قطب بود. او قائل بود دو اسلام وجود دارد یکی اسلام راستین و یکی اسلامی که امریکا می خواهد. وی در این زمینه می نویسد: «این روزها امریکائی ها باز به فکر اسلام افتادند. انها نیازمند اسلام هستند تا در خاورمیانه و کشورهای اسلامی آسیا و آفریقا با کمونیسم بجنگند... البته اسلامی که امریکا و غربی های استعمارگر و همپیمانانشان در شرق میانه خواستار آن هستند، همان اسلامی نیست که با استعمار می جنگد و با خودکامگی ها مبارزه می کند، بلکه فقط اسلامی است که با کمونیست مبارزه می کند. زیاا آنها اسلامی نمی خواهند که حکومت کند و اصولا تحمل حکومت اسلامی را ندارند. چراکه وقتی اسلام حکومت یافت امتی دیگر تربیت و ایجاد می کند و به ملتهای می آموزد که تهیه قدرت و قوه واجب است و طرد و نفی استعمار فرض است و کمونیست هم مانند استعمار آفتی است و هر دو دشمن هستند و تجاوز کار.»
وی درباره تقسیم جامعه به جامعه اسلامی و جاهلی می گوید: «یا اسلام یا جاهلیت ! حد وسطی وجود ندارد که نیمی اش اسلام و نیم دیگرش از جاهلیت باشد و اسلام آنرا بپذیرد و بدان رضایت دهد. دیدگاه اسلام روشن است. حق واحد و تعدد ناپذیر است. حکم یا حکم خداست و یا حکم جاهلی است. قانون یا قانون خداست و یا هوا و هوس.»
این اندیشه سیاسی سید قطب ما را به یاد حضرت امام خمینی می اندازد که فرمود: «حکومت یا طاغوت است یا اسلام».
3- مبارزه با صهیونیسم:
سید قطب از خطر یهود و صهیونیسم به کرات صحبت می کرد. حتی چند روز قبل از اعدام به یکی از دوستانش گفته بود: «یهود خود را برای سلطه جهانی آماده می کند. همه مردم جهان مخصوصا مسلمانان باید مراقب باشند» سید قطب نسبت به جنبش یهود و صهیونیسم شدیدا بد گمان بود و آن را عامل انحطاط و عقب ماندگی جوامع اسلامی میدانست. وی در این باره می نویسد: «معتقد هستم که هرکجا دعوتی برخلاف اخلاق و دعوت به بی عفتی و اشاعه فحشاء وربا و جنگ است دست صهیونیسم در کار است. کارل مارکس یهودی بود و از پشت پرده کمونیسم اخلاق و ادیان را کوبید. دورگهایم با نقاب جامعه شناسی و اخلال در سازمان خانواده فضیلت و اخلاق را از میان برد و ساتر یهودی و یا نیمه یهودی از ماورای اگزیستانسیالیسم و احترام منتهی به حیوانینت فرد – و فروید یهودی از پشت منطق روانکاوی – غریزه جنسی را مرجع احساس دینی، هنری و خانوادگی دانست. اینها یک تصادف نیستند.
4- اسلام یگانه دین رهایی بخش:
سید قطب اسلام را یگانه دین رهایی بخش از مشکلات جوامع بشری می داند و معتقد است هیچ نظامی غیر از نظام اسلام نمی تواند سعادت بشری را فراهم کند. وی همچنین معتقد است آینده در قلمرو اسلام خواهد بود.در این باره می نویسد: «شکی نیست علی رغم این دشمنی ها و کارشکنی ها، آینده در قلمرو اسلام است و ما اینک جهادی طولانی، دشوار و پرخطر داریم. این جهاد برای نجات فطرت از لابلای انبوه ابرهای تیره و پیروز ساختن آن بر تیرگی هاست. باید برای این جهاد مجهز شویم و قوای فراوان آماده سازیم. تجهیزات لازم برای این جهاد فقط یک چیز است: آشنایی کامل با حقایق اسلام و فراگرفتن دین در سطح عالی آن.»
مبارزات سیاسی سید قطب و همکاری با اخوان المسلمین:
با شکل گیری جمعیت اخوان المسلیمن در مصر، فصل جدیدی از فعالیتهای سیاسی در این کشور آعاز شد. مهمترین اهداف اخوان المسلمین عبارت بودند از:
1- آزادی وطن از سلطه بیگانگان مخصوصا اسرائیل
2- تشکیل حکومت اسلامی در مصر
3- اصلاحات اجتماعی و اقتصادی
4- مبارزه و مخالفت با استعمار
5- طرفداری از استقلال کشورهای اسلامی در هر نقطه از جهان
6- ضدیت با ملی گرایی و تلاش برای وحدت جهان اسلام.
سید قطب پس از بازگشت از امریکا، با مطالعه دقیق اهداف و تفکرات این جمعیت در سال 1951 میلادی بدان پیوست. او آنچنان به اخوان المسلمین علاقه داشت که همیشه می گفت: «من در سال 1951 م متولد شدم.» همانگونه پیشتر بیان شد سید پس از عضویت در ارگان جمعیت اخوان المسلمین، به عنوان رئیس هیئت تحریریه نشریه جمعیت منصوب شد.
مقالات تند و صریح او در روزنامه ها و انتقاد از سیاست استعماری انگلستان و ضرورت تشکیل دولت اسلامی باعث شد که سید قطب در سال 1945 م به همراه دیگر مجاهدان اخوان المسلمین دستگیر و به مدت 15 سال محکوم به زندان شود. اما 5 سال از زندانی شدن وی نگذشته بود که به علت وخامت حالش از زندان آزاد شد.
با ادامه فعالیتهای سید قطب و تاثیر افکار و آرای وی بر مردم به خصوص جوانان مصر و جهان عرب، سید قطب در سال 1965 م مجددا دستگیر و زندانی شد. سید در تمام دوران بازجویی با شهامت تمام از افکار و عملکرد خود دفاع کرد به گونه ای که علنا خواستار برچیده شدن حکومت ظلم مصر شد. پس از اتمام بازجوئی ها، سید قطب و یارانش را به زندان منتقل کردند. در این مقطع سید قطب شکنجه های زیادی را تحمل کرد به گونه ای که پیش چشم او خواهر زاده اش رفعت را شکنجه و به شهادت رساندند.
شهادت:
سرانجام پس از چهار ماه به دستور جمال عبدالناصر سید قطب و چند نفر از رهبران اخوان المسلمین به اعدام محکوم شدند. هنگامی که رای دادگاه خوانده شد سید گفت: «من پیش از این هم می دانستم طبقه حاکم نمی خواهد من زنده بمانم. بار دیگر اعلام می کنم که نه پشیمان هستم، و نه اظهار ندامت می کنم ونه از این رای اندوهناکم. بلکه خوشحال و مسرورم که در راه هدف مقدس و ایده آلم کشته شده ام. البته تاریخ آینده درباره ما و حکومت داوری خواهد کرد که کدام یک از ما صادق و برحقیم.»
سرانجام روز اعدام فرا رسید. 9/8/1966 م مطابق با 7 / 3/ 1345 ش. هنگام طلوع خورشید سید قطب و دوستانش به سوی جوخه اعدام هدایت شدند. سید سربلند و با روی گشاده و خندان جمله ای به سربازان گفت که ترجمه اش شعر اقبال لاهوری است:
نشان مرد مومن با تو می گویم که چون مرگش رسد خندان بمیرد
سپس تفنگها به سوی وی نشانه گرفته شد و او با آوای صفیر گلوله ها پرواز کرد و در سن 60 سالگی به شهادت رسید.
سید قطب چهره محبوب جهان اسلام:
فریاد اسلام خواهی سید قطب درست در زمانی طنین انداز شد که مسلمانان تحت سیطره فکری، اقتصادی و سیاسی استعمارگران بودند. آزادی خواهان و روشنفکران متعهد کشورهای اسلامی اقدام به ترجمه و نشر مقالات و کتابهای سید قطب نمودند تا جایی که در برخی کشورها همچون افغانستان خواندن و نگه داشتن برخی از کتابهای سید جرم محسوب می شد.
در ایران نیز بسیاری از مقالات و کتابهای سید همزمان با دوران تبلیغی ضد دینی، یعنی در دهه سی و چهل به فارسی ترجمه شدند. نتیجه ای که ترجمه این آثار داشت، تقویت افکار مذهبی و فراهم آوردن خوراک فکری تازه برای روحانیونی بود که به منبر می رفتند. تا این زمان، پس از سه چهار دهه غفلت و سرکوبی روحانیت، چنین تصور می شد که تنها روشنفکران غیر مذهبی هستند که با مسائل اجتماعی سروکار دارند. با آمدن این آثار به صحنه در کنار آثار شماری از نویسندگان مذهبی در داخل، راه ورد طلاب به حوزه های روشنفکری و اجتماعی فراهم گردید.
چرا که نگرش سید قطب در آثار تک نگاری اش و هم در تفسیر «فی ظلال القران»، طرح یک اسلام سیاسی فعال و خواستار به دست آوردن حاکمیت بود تا همزمان با اجرای کامل شریعت اسلام، بتواند بر ضد زیاده خواهی های غرب و دنیای کمونیستی بایستد.
اینک از مصر و الجزایر گرفته تا ترکیه و ایران و افغانستان، آثار سید قطب پشتوانه فکری مدافعان حکومت دینی بر مبنای احکام الهی است. چراکه او مرزها را مانع وحدت جهان اسلام می دانست و معتقد بود در هرکجا که مسلمانان پیشرفت و پیروزی داشته باشند، پله ای است برای ایجاد حکومت جهانی اسلام. در همین زمینه نامه سید قطب به آیت الله کاشانی به مناسبت ملی شدن صنعت نفت بسیار مهم و خواندنی است. سید در این نامه نکات بسیار مهمی را بیان می کند. به اعتقاد او، نهضت ملی شدن صنعت نفت «ملی» نیست. بلکه نهضتی اسلامی به رهبری یک روحانی است. وی در بخشی از این نامه آورده است: «استعمار غربی می داند که اگر میهن اسلامی یکپارچه شود، چه موقعیت استوار نظامی، سیاسی، و اقتصادی نیرومندی خواهد داشت. امپریالیسم از منابع مادی و انسانی فراوانی که جهان اسلام می تواند فراهم بیاورد بخوبی آگاه است. برای استعمار کاملا عیان است که وقتی صد میلیون نفر زیر یک پرچم و در سایه عقیده ای واحد و نظام اجتماعی واحد گرد هم بیایند، کفه ترازو به نفع اینها سنگین خواهد شد.»
سید قطب تاکید کرده است: «کمونیسم بوسیله بوقهای خود هشدار داده و همواره سعی می کند از ارزشهای اندیشه اسلامی بکاهد و وانمود کند که زمینه عملی برای ایجاد آن وجود ندارد. در این راستا گام به گام سرمایه داری را همراهی می کند اما در میان تمام این دشمنی ها و تجاوزها، فریاد مشترک از گوشه و کنار جهان اسلام برخاسته است که خواستار اتحاد مسلمانان برای ایجاد حکومت واحد اسلامی است.»
آثار سید قطب:
سید قطب اندیشمند مبارز مصری در طول نیم قرن حیات خود توانست بیش از 500 مقاله و 50 کتاب در موضوعات مختلف ادبی، اسلامی، اجتماعی و سیاسی بنویسد. برخی از تالیفات وی بارها و بارها در سراسر جهان و به زبانهای گوناگون به چاپ رسیده است.
با دقت در آثار سید قطب، نوعی تکامل و پیشرفت در آثار وی مشاهده می شود. به این معنا که وی اولا کتابهای ادبی می نگاشته و کم کم وارد حوزه حرکت اسلامی شده است.
برخی از تالیفات وی عبارتند از:
- التصویر الفنی فی القران
- مشاهدات القیامه فی القران
- القصص الدینی للاطفال
- العداله الاجتماعیه فی القران
- معرکه الاسلام و الراسمالیه
- الاسلام العالمی و الاسلام
- تفسیر فی ظلال القران
- خصائص التصور الاسلامی
- المستقبل هذا الدین
- معالم فی الطریق
عناوین برخی از کتابهای سید قطب که به فارسی ترجمه شده است بدین شرح می باشد:
- «آفرینش هنری در قران» ترجمه محمد مهدی فولادوند
- «دورنمای رستاخیز در ادیان پیشین و قران» ترجمه غلام رضا خسروی حسینی
- «عدالت اجتماعی در اسلام» ترجمه محمد علی گرامی و سید هادی خسروشاهی
- «اسلام و سرمایه داری» ترجمه سید محمد شیرازی
- «زیر بنای صلح جهانی» ترجمه سید هادی خسروشاهی و زین العابدین قربانی
- «تفسیر فی ظلال القران» که دو جزء اول ان توسط حضرت آیت الله خامنه ای و تمام هشت جلد توسط مصطفی خرم دل با عنوان در سایه قران منتشر شده است
- «ما چه می گوییم» ترجمه سید هادی خسروشاهی
- «ویژگی های ایدئولوژی اسلامی» ترجمه سید محمد خامنه ای
- «آینده در قلمرو اسلام» ترجمه حضرت آیت الله خامنه ای
منابع:
- شهید سید قطب آیت جهاد. علی احمدی
- سازمانها و جریانهای مذهبی سیاسی ایران. رسول جعفریان
- بیداری اسلامی در جهان عرب، ایران و شبه قاره هند. علی ولایتی
- بررسی مقایسه ای مفهوم عدالت (از دیدگاه شهید مطهری، دکتر شریعتی، سید قطب). علیرضا مرامی
حسام الدين برومند
اين روزها به دنبال اتفاقات و رخدادهايي كه در كشور تونس به وقوع پيوسته و منجر به سرنگوني حكومت ديكتاتوري «بن علي» شده است بازار تحليل ها و تفسيرها پيرامون اين موضوع بطور جداگانه و همچنين در افق منطقه اي داغ است و هريك از رسانه ها و ناظران سياسي از منظر و زاويه اي بدان پرداخته و ارزيابي هايي ارائه مي دهند. اين نوشته در پي آن نيست كه به تحولات داخلي اين كشور بپردازد و يا از دريچه امنيت منطقه اي موضوع را مورد واكاوي و تحليل قرار دهد. آنچه كه محرز و مشخص بوده اين است كه از نوامبر 1987 تا 15 ژانويه 2011 كه با اعتراضات مردمي، رئيس جمهور ديكتاتور تونس به عربستان گريخت مردم در اين كشور اسلامي با شرايط سخت و اختناق آميزي روبرو بوده اند و حكومت «بن علي» در تمام ابعاد اقتصادي، سياسي و فرهنگي با الگو گرفتن از كشورهاي غربي- بويژه فرانسه- به طرد مذهب و دين بخصوص آيين اسلام و سركوب جنبش ها و نهضت هاي اسلام گرا متمركز بوده است. البته اين روند در سه دهه قبل از «بن علي» نيز استمرار داشته است بطوري كه حتي در 55 سال گذشته (از 1956 تا 2011) و در طول دوران حكومت هاي استبدادي« حبيب بورقيبه» و «بن علي» اجازه پخش هيچ برنامه ديني از جمله نماز و اذان داده نمي شد.
اما نكته قابل تامل اين است كه پس از انتفاضه مردم تونس عليه حكومت ديكتاتوري و سياست هاي ضد اسلامي «بن علي» كه منجر به سرنگوني آن شد شماري از كشورهاي منطقه همچون مصر، اردن، يمن، عربستان و ليبي و... به اضطراب و تشويش خاطر افتادند؛ چرا كه حاكمان آنها همچنانكه بسياري از تحليلگران جهان عرب اعتقاد دارند دريافته اند كه احتمال تكرار تجربه تونس در كشورشان وجود دارد.
از باب نمونه مي توان به تشكيل جلسه اضطراري در مصر اشاره كرد كه رژيم كمپ ديويدي حسني مبارك بخاطر وحشت از تكرار حادثه تونس ناگزير دست به اين اقدام زد.
جالب است كه هزاران مصري با برپايي تجمعات و تظاهرات گسترده در خيابان ها شعار انقلاب، انقلاب سردادند و فرياد برآوردند كه: امروز در تونس و به زودي در مصر.
از همين روي؛ خبرگزاري رويترز پس از فروپاشي حكومت «بن علي» در تونس طي تحليلي تصريح مي كند كه انقلاب تونس زنگ خطر را براي حكام عرب به صدا درآورده است.
اين تحليل در تشبيهي اضافه مي نمايد تونس به مثابه شهر «گدانسك» جهان عرب محسوب مي شود؛ شهري در لهستان كه زنگ تغيير از آن آغاز شد و كشورهاي كمونيستي شرق اروپا را يكي پس از ديگري فرا گرفت.
نكته ديگري كه در راستاي انتفاضه مردمي تونس بايد بدان اشاره كرد موج بيداري افكار عمومي منطقه است. اكثريت مردم منطقه خاورميانه بر اين اعتقاد و باور هستند كه تحولات تونس در بسياري از كشورهاي عربي نيز تكرار خواهد شد. پايگاه خبري «النسيج» در اين نظرسنجي اعلام مي كند كه 80 درصد از مردم در خاورميانه اسلامي به سرنگوني حاكمان در كشورشان خوشبين هستند.
بديهي است كه علت اعتراض شديد افكار عمومي به حكومت هاي عربي همچون تونس، مصر، اردن، عربستان و... به فقدان مردم سالاري ديني و شيوه ديكتاتورمآبانه آنها برمي گردد. مضافا كه اين حكومت ها به لحاظ سياسي وابستگي خارجي در آنها موج مي زند و به لحاظ اقتصادي و مالي تنها متكي به نفت هستند.
بنابراين آسيب پذيري اين كشورها كه فاقد پايگاه مردمي هستند و تنها خصوصيت و ويژگي «اسلامي بودن» را يدك مي كشند اما آموزه هاي ديني و اسلامي را از صحنه اجتماع و حكومت حذف كرده اند بسيار شديد است و در مواجهه با تنش ها و چالش ها به فوريت مي شكنند و فرو مي پاشند.
آنچه كه اين نوشته در پي آن است تا با توضيحات بالا، تصويري از واقعيت موجود را ترسيم نموده و ريشه و علت العلل مشكلات حكومت هاي مورد اشاره را بيان كند اين است كه «ساختار حكومتي» مهمترين پاشنه آشيل آنهاست.
اكنون كه مردم تونس توانسته اند به حكومت ديكتاتوري كشورشان خاتمه دهند و شواهد و قراين منطقه حاكي از آن است كه در آينده اي نه چندان دور اين انگيزه طرد حكومت هاي فاسد و ديكتاتوري به خيزش و خروش آحاد مردم منطقه منجر خواهد شد آنچه بايد در ميان ملت ها بسط يابد تبيين الگوي حكومتي كارآمد و بومي شده منطقه اي است.
در اين ميان سؤالي كه پيش مي آيد اين است كه كدام الگوي حكومتي از شاخصه ها و مباني و مولفه هايي برخوردار است كه مي تواند در برابر استبداد و استعمار تاب مقاومت داشته باشد؟ بدون ترديد بهترين راه نگاه به سابقه و مدل حكومتي كشورهاي منطقه است. تجربه دهه هاي اخير در منطقه ثابت مي كند الگوي حكومتي جمهوري اسلامي بايد مورد عبرت و مداقه ملت ها و كشورها قرار بگيرد.
اين ادعا متكي به دلايل متقن و غيرقابل خدشه اي است كه اثبات مي كند جمهوري اسلامي بر پايه دو ركن ركين جمهوريت و اسلاميت طرحي نو درانداخته و مبتكرانه و مقتدرانه توانسته است الگوي «مردم سالاري ديني» را در سه دهه گذشته به صحنه حكومت و اجتماع بياورد و علي رغم تمام كارشكني ها و دشمني ها به تعبير مجله آمريكايي «فوربس» براندازي نظام جمهوري اسلامي به رويايي تعبيرنشدني تبديل شده است.
آيا براي كارآمدي يك الگوي حكومتي كارآمد و بومي شده و براساس موازين اسلامي همين بس نيست كه دشمنان نشان دار نظام ناگزير زبان به اعتراف مي گشايند كه ايران خار چشم آمريكا در جاي جاي خاورميانه و سد راه چپاولگري ها و افزون خواهي هاي آنها است.
واشنگتن پست صريحاً با اشاره به اقتدار و توانمندي ايران مي نويسد: «خاورميانه ديگر حياط خلوت آمريكا نيست».
«بوستون گلوب» عجزآلود تأكيد مي كند كه زمان رهبري ايران در منطقه فرا رسيده است.
حتي مقامات اطلاعاتي و امنيتي غرب بر اقتدار و قدرت ايران كه توانسته در تمامي سه دهه گذشته در رويارويي با گزينه هاي نظامي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي و... دشمنان مقاومت نمايد و به مسير بالندگي و تعالي مادي و معنوي خود ادامه دهد اقرار مي نمايند.
شخصيتي مثل «رابرت بائر» كه خود نزديك به سه دهه از اعضاي برجستهCIA بوده و بر منطقه خاورميانه تمركز و اهتمام داشته است اقرار مي كند اين ايران است كه قادر بوده به برتري غربي ها در منطقه خاورميانه پايان دهد.
يا همين چندي پيش بود كه نوام چامسكي كارشناس و استراتژيست برجسته آمريكايي اعتراف كرد؛ آمريكا ديگر نمي تواند خواسته هاي خود را به ايران تحميل كند.
طرفه آنكه حتي در حوزه «جنگ نرم» كه امروزه شيوه غالب و شيوع يافته دشمنان عليه ايران اسلامي است دشمنان ناكام بوده اند. اجازه بدهيد باز هم به قول خودشان استناد نمايم و گفته اي يا تحليلي از خود به ميان نياورم.
«فلينت من لوورت» مدير پروژه ايران در بنياد نوين آمريكا به همراه «هيلاري من لوورت» در مقاله اي مشترك در هافينگتون پست با صراحت مي نويسد: «قدرت نرم ايران، سدي در برابر آمريكا است».
اين مقاله كه پس از سفر رئيس جمهور كشورمان به لبنان به نگارش درآمده است با اين توضيح كه «قدرت نرم در سياست خارجي از اهميت بالايي برخوردار است و به معناي قانع كردن ديگران است تا آنها آنچه را مي خواهيد بخواهند»، خاطرنشان مي نمايد: «ما تصور نمي كنيم هيچ يك از مسئولان و رهبران غربي يا عربي بتوانند مسير فرودگاه بيروت تا كاخ رياست جمهوري لبنان را در خودرو سرباز طي كنند و در طول اين مسير براي ده ها هزار استقبال كننده از مردم لبنان دست تكان دهند و به ابراز احساسات آنان پاسخ گويند...»
اين نوشته بيش از آن مجال بسط پيدا كردن ندارد و آنچه مورد استناد قرار گرفت تنها اندكي از بسيارها است. كشورهاي عربي وابسته به قدرت هاي استعماري كه به تعبير روزنامه عرب زبان تشرين «مشكل آنها اين است كه به آمريكا تكيه مي كنند» با استبداد و ديكتاتوري نمي توانند ادامه مسير دهند.
در حالي كه در سوي مقابل؛ اقتدار جمهوري اسلامي برآمده از مدل حكومتي مردم سالاري ديني بوده است. مدلي كه تمامي پيشرفت هاي ايران اسلامي در 32 سال گذشته در گرو آن بوده است و تأمين اقتدار منطقه اي با بسط اين الگوي حكومتي در سراسر منطقه و جهان اسلام ميسر خواهد بود.
شطرنج با گوريل. اين نامي است كه مي توان بر تحولات يك سال اخير خاورميانه و شمال آفريقا گذاشت. اصطلاح «شطرنج با گوريل» پيش از اين، تمثيلي از امر محال به شمار مي رفت اما مي توان گفت كه اين اتفاق اكنون امكان پذير شده است. در روزگاري كه منطقه به مدت يك دهه بوي جنگ و خون مي داد و آمريكا و ناتو و اسرائيل، جنگ جهاني چهارم را پيش مي بردند، جمهوري اسلامي ايران و سپس ملت هاي مسلمان منطقه، همين قدرت هاي ياغي را مجبور كردند دست و پا بسته بنشينند و تن به جنگ نرم بسپارند، نوعي از شطرنج سياست كه در آن، تدبير و درايت و شناخت امواج حقيقي قدرت (مردم) حرف اول را مي زند نه زور بازو و تعداد كلاهك هاي اتمي و رزمناوهاي پيشرفته و جنگنده هاي رادار گريز و بمب هاي هيدروژني و اورانيومي. تسليحات اتمي بلوك محافظه كار غرب و حتي سرويس ها و امكانات پيشرفته جاسوسي آنها نه از پس ايران برآمد و نه توانست دومينوي انقلاب اسلامي در مصر و تونس و ليبي و بحرين و عربستان و يمن را مهار كند.
7 سال پيش مدتي پس از آن كه آمريكا افغانستان را فتح كرد، دانيل پايپز مشاور ارشد بوش و استاد موسسه هوور وابسته به دانشگاه استنفورد سخني گفت كه بسياري ديگر مانند رئول مارك گركت (از متخصصان سابق سازمان سيا در امور خاورميانه) با الفاظي مشابه تكرار مي كردند؛ «اگر در عراق انتخابات برگزار كنم، طرفداران ايران و فرزندان معنوي آيت الله خميني روي كار خواهند آمد.» پايپز البته يك جمله اضافه تر گفت و آن اينكه «صدام با همه عيب ها يك حسن داشت و آن ديكتاتوري و سركوب او بود. ما بايد دست كم به مدت 10 سال مدل حكومت نظاميان در تركيه را به اجرا بگذاريم.» كسي كه 7 سال پيش علنا از حكومت نظامي دفاع مي كرد، اكنون فهميده كه آنچه در خاورميانه پيش آمده، جنگي نرم از جنس شطرنج است و زور بازوي محض كارآمدي خود را از دست داده است. پايپز 10 روز پيش در روزنامه صهيونيستي جروزالم پست نوشت: «طغيان ها از مراكش تا جنوب خاورميانه، در متن يك شطرنج منطقه اي و جنگ سرد تعريف مي شوند. در يك سوي اين جنگ، بلوك مقاومت به رهبري ايران (با حضور تركيه و لبنان و سوريه و غزه) قرار دارد كه در جست وجوي به لرزه درآوردن و تغيير نظم فعلي به نظم مبتني بر دينداري قوي تر اسلامي و خصومت بيشتر با غرب است. جبهه ديگر طرفداران حفظ وضع موجود و از جمله عربستان و اسرائيل هستند. اينها ترجيح مي دهند همه چيز به شكل فعلي خود حفظ شود.»
به اين مفهوم، جنبشي كه در منطقه در جريان است اسلامي- ايراني و ضدآمريكايي- ضدصهيونيستي است. يعني محتوا و جوهره آن اسلامي است و از انقلاب اسلامي ايران تأثير مي پذيرد بي آن كه كسي بتواند كوچك ترين اثري از مداخله ايران پيدا كند. چگونه مي توان هويت اين جنبش ها را انكار كرد درحالي كه به عنوان مثال، طبق نظرسنجي 8 ماه پيش مركز تحقيقاتي آمريكايي موسوم به PEW «83 درصد مردم مصر از آمريكا متنفرند و 84 درصد آنان خواستار تطبيق قوانين با شريعت اسلامي هستند.» از ديگر سو چگونه مي توان نقش الهام بخش انقلاب اسلامي و رهبري حكيمانه امام خميني و امام خامنه اي را در اين جنبش هاي به هم پيوسته انكار كرد حال آن كه روزنامه واشنگتن تايمز اول اسفند امسال با صريح ترين بيان نوشت: «تحولات و ناآرامي هاي جديد خاورميانه همان هدفي را دنبال مي كند كه انقلاب اسلامي از سال 1979 به دنبال آن بوده و آن، تضعيف قدرت آمريكاست. ايراني ها از همان ابتدا در پي گسترش الگوي انقلاب خود و كمرنگ كردن نفوذ آمريكا بودند و به نظر مي رسد اكنون اين اتفاق آشكار شده است. اتفاقات جديد خاورميانه و شمال آفريقا ادامه همان راهي است كه آيت الله خميني آغاز كرد. اينك به رغم ارزيابي غلط تحليل گران غربي، نفوذ ايران رو به افزايش است و شايد در آينده حتي شاهد پايان حيات اسرائيل باشيم.»
اين تحليل را نتانياهو نخست وزير اسرائيل اواخر مهرماه گذشته در جمع سركرده هاي يهودي عنوان كرد كه «ايران به مرزهاي اسرائيل رسيده است. ما از جنوب لبنان خارج شديم و ببينيد كه چگونه حكومت اسلامي به جدار مرزي ما رسيده است. و از غزه خارج شديم و ببينيد كه چگونه ايران خود را به جدار اسرائيل رسانده است. نبايد اجازه داد چنين وضعي براي بار سوم تكرار شود [اتفاق سوم، كمتر از 3 ماه بعد در جنوب غزه و در مصر شكل گرفت]. امروز نفوذ ايران را از غزه تا لبنان و از افغانستان تا آمريكاي جنوبي و آفريقا مي بينيم.» همان ايام كه هنوز طوفان از مصر برنخاسته بود، هفته نامه آمريكايي ويكلي استاندارد گزارش داد: «مركز ثقل امنيتي خاورميانه در روزگار جنگ سرد، مصر بود اما اكنون اين مركز ثقل به ايران منتقل شده است. ايران قدرت خود را هم عرض آمريكا مي بيند». دو ماه و نيم بعد «ايلينا راس لتينن» رئيس كميته روابط خارجي مجلس نمايندگان آمريكا درحالي كه مانند ديگر سياستمداران اين كشور بي خبر از سونامي انقلاب هاي جديد در شمال آفريقا و خاورميانه بود، گفت «ايران چالش شماره 1 و 2 و 3 سياست خارجي آمريكا در سال 2011 خواهد بود». اين سخنان مربوط به اوايل دي ماه امسال است. اما اكنون اگر كسي بخواهد چالش هاي پيش روي آمريكا را بشمارد، حكايت كسي خواهد بود كه خواست آمار گل هاي يك بازي فوتبال را با ريختن سنگ در جيب خود داشته باشد و بازي كه تمام شد، هر دو جيب او پر از سنگ بود چون حريف قدرتمندتر، بازي فوتبال را تبديل به بسكتبال كرده بود! بشماريد: ايران، تركيه، لبنان، فلسطين، عراق، افغانستان، مصر، تونس، ليبي، مراكش، بحرين، يمن، عربستان، اردن و... احتمالاً شمارش مناطقي كه هنوز دچار چالش و خيزش عليه آمريكا نشده اند، آسانتر باشد.
مقامات آمريكايي پاي اين ميز بزرگ شطرنج- جنگ نرم جديد معطوف به انقلاب ملت هاي مسلمان- زياد حرف مي زنند و مي كوشند خود را از تك و تاب نيندازند اما صحنه آن قدر پيچيده نيست كه نتوان فهميد كدام حرف، زيادي است و كدام سخن درست. پريروز بود كه خانم كلينتون به كنگره رفت تا به پرسش هاي استيو راسمن نماينده جمهوريخواه پاسخ دهد. وزير خارجه آمريكا درباره حوادث بحرين گفت: «من از حساسيت شما درمورد ايران تشكر مي كنم. ما به دقت رويدادهاي شمال آفريقا و خاورميانه را رصد مي كنيم و حواسمان به ايران هست. اگر شما مي پرسيد كه آيا ما حواسمان به تلاش هاي ايران براي نفوذ در منطقه هست من مي گويم بله حواسمان هست. ما به دقت مراقب حركات ايران هستيم و معتقديم ايران هركسي را كه بتواند عليه آمريكا تحريك مي كند. اما اعتراضات بحرين به خواست 70درصد مردم اين كشور شكل گرفته است... حق با شماست ما بايد نگران عراق باشيم تا در آنجا نيز مانند لبنان، نفوذ خود را از دست ندهيم. شبي نيست كه من به عراق و اوضاع آن در اين سالها فكر نكنم. برنامه هاي ما بايد به گونه اي باشد كه اين كشور بتواند استقلال خود را حفظ كند و نيازمند كمك گرفتن از ايران نباشد.»
اين وسط اتفاقي افتاده كه نه راه پس براي آمريكايي ها گذاشته و نه راه پيش. آنها يقين دارند كه آواي جنبش ها در منطقه اي به وسعت ده ها ميليون كيلومترمربع از شمال غرب آفريقا تا جنوب خاورميانه، «اسلامي» و هم آهنگ با انقلاب اسلامي ايران است. حال با اين درد چه كنند. نگويند، مي تركند ضمن اينكه بايد هشدار بدهند. بگويند، وضع را بدتر مي كنند و خود، پژواك صداي انقلاب اسلامي خواهند شد. به همين دليل وقتي آقاي رابرت گيتس پس از ديدار با سران رژيم بحرين، به گفت وگو با خبرنگاران در هواپيما مي نشيند، آشفته سخن مي گويد: «نشانه اي ديده نمي شود كه ايران پشت سر ناآرامي هاي كشور پادشاهي بحرين يا نقاط ديگر منطقه باشد. من به پادشاه و وليعهد بحرين گفتم ما شواهدي نداريم كه حاكي از اقدام ايران در به راه انداختن انقلاب ها و تظاهرات مردم در منطقه باشد اما شواهد روشني وجود دارد كه در صورت طولاني شدن وضعيت فعلي و عدم اصلاحات به خصوص در بحرين، ايران به دنبال بهره برداري از ناآرامي هاي خاورميانه مي رود. زمان به سود ما كار نمي كند.» اين مشابه همان تحليلي است كه واشنگتن پست از قول جان مك لافلين (معاون سيا در دولت بوش) نوشت: «ايران با اعتماد به نفس همه چيز را در انقلاب هاي خاورميانه وفق مراد خود مي بيند درحالي كه در امور ديگر كشورها مداخله نمي كند.»
گر بگويم كه مرا با تو سر و كاري نيست، در و ديوار شهادت بدهند آري هست. اين همان حكايت انقلاب اسلامي ما و عطرافشاني قيام ملت هاي مسلمان در جاي جاي منطقه است و هرچه نام ايران را بيشتر بياورند، شمع تازه اي از اين نام و ياد در دل ملت ها برخواهند افروخت. پس همان بهتر كه اين حقيقت را كتمان كنند و 2ماه پس از ضربات گيج كننده اوليه، در مطبوعات غربي لاف بزنند جنبش هاي منطقه به ضرر ايران و به نفع آمريكاست چراكه دموكراسي ها روي كار مي آيند! قمارباز همه چيز باخته اگر نگويد به جهنم كه باختم، مي تركد. اين همان آمريكايي است كه سران آن از آغاز امسال مدام اعلام كردند با تحريم هاي گزنده اقتصادي و سياسي، ايران را ايزوله و فلج مي كنند. بعد هم با لطايف الحيل، قطعنامه 1929 را از شوراي امنيت گرفتند كه اگر امروز مفت آن گران است، اما در خردادماه قيمتي مي نمود. يك سال پس از آن همه غوغاي مقامات آمريكا، اگر كسي بگويد تحريم و قطعنامه كيلو چند، سخني كاملاً ارزيابي شده در قواره هاي ديپلماتيك گفته است.
سالي كه به نام همت مضاعف و كار مضاعف سپري شد، شاهدي بر آيات الهي بود كه «انّ مع العسر يسراً» و «ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم». ديگربار يقين كرديم كه «ولينصرنّ الله من ينصره». ديديم كه تصاوير امام خميني و امام خامنه اي در بحرين و لبنان و بوليوي دست به دست گشت. اگر زمامداران آمريكا دزدكي به عراق و افغانستان و لبنان و مصر مي روند، همين مهرماه امسال دنيا ديد كه مردم لبنان از طوايف و مذاهب گوناگون و درحالي كه تصاوير امام خميني و آيت الله خامنه اي و سيدحسن نصرالله بر دستشان بود به استقبال پرشكوه نماينده و رئيس جمهور ايران رفتند. دنيا مقارن همان هفته ها بود كه شكست پروژه آمريكا و تشكيل دوباره دولت اسلامي در عراق را ديد همچنان كه اندكي بعد، سقوط دولت غربگراي لبنان و نخست وزيري نامزد پيشنهادي حزب الله را نظاره كرد. آن روزها هنوز، طوفان از مصر عليه حسني مبارك بر نخاسته بود.
اين صحنه واقعي است. ملت ها گوريل آمريكا و صهيونيسم بين الملل را دست و پا بسته نشانده اند تا از موضع پايين تمرين شطرنج كند. اگر تعبير ديگري مي پسنديد، ورزش رزمي جوجيتسو را به خاطر آوريد كه نظريه پردازان كودتاي مخملي در سازمان«سيا» بسيار به كار بستند. آنها مي گفتند براي كودتاي مخملي- از جمله در ايران- بايد از نيروي حريف و نقطه ضعف هاي خود وي براي ضربه زدن به او استفاده كرد. اگر جوجيتسو اين است، پرچمداران انقلاب اسلامي در منطقه، در واقع مشغول مشت و مال دادن آمريكا در عراق و لبنان و مصر و بحرين و يمن و عربستان هستند. يك قلمش كاري كه اسلامگرايان در عراق با پروژه هفت ماهه آمريكا پس از انتخابات پارلمان كردند و قلم دوم ضربه بزرگي كه حزب الله به گيجگاه آمريكا در لبنان زد و سومي اش مطالباتي است كه ملت مسلمان مصر همين هفته ها يكي پس از ديگري به آمريكا و حكومت انتقالي ديكته كرده اند. چهارمي اش بازي ويكي ليكس براي منزوي نشان دادن ايران كه كمانه كرد و به پاي آمريكا و متحدان مرتجعش پيچيد. راست مي گويد آقاي گيتس كه زمان به ضرر آمريكا پيش مي رود و اين هنوز اول راه است. باشند تا شجره طيبه «محمدرسول الله والذين معه» تناور و ستبر شود. اين بشارت آنان در انجيل است «و مثلهم في الانجيل كزرع اخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوي علي سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار...»(آيه 29 سوره فتح). اكنون هنگام بشارت دوباره «انا فتحنا لك فتحاً مبينا» است. مكه هم بدون كمترين جنگي فتح شد چرا كه سپاه اسلام پيش از آن هزينه ها را پرداخته بود.
محمد ايماني
حوادث اخير در دنياي اسلام كه از تونس آغاز شد، در مصر به اوج رسيد و اكنون به سرعت در حال بسط به بقيه ديكتاتوري هاي عربي در خاورميانه است، همه اخبار را در حاشيه قرار داده است. بحث دقيق درباره ريشه هاي اين حوادث و عوامل شتاب دهنده به آن موضوع اين نوشته نيست و بسيارند كساني كه بهتر از صاحب اين قلم از عهده آن برآيند. آنچه اين نوشته در پي بيان مجمل آن است اين است كه آمريكايي ها چگونه با اين حوادث برخورد كردند و تناقض موجود ميان ادعاي حمايت از دموكراسي و برخوردي كه با حركت بوضوح مردم سالارانه مردم كشورهاي عربي كرده اند چگونه قابل حل است.
اگرچه آمريكايي ها تلاش كردند در مواجهه با اين حوادث- كه آشكارا نمي توانستند آن را ناديده بگيرند يا از اظهارنظر در مورد آن فرار كنند- جانب احتياط را از دست ندهند ولي مجموعه منافع در هم تنيده آنها در منطقه بويژه در قبال مصر اجازه نداد كه رياكاري را از حد معيني فراتر ببرند. در اولين اظهارنظرها كه به وقايع تونس مربوط بود، آمريكا با چشم سفيدي تمام اعلام كرد كنار مردم تونس ايستاده است انگار نه انگار كه ديكتاتور تونس سال هاي طولاني غلام حلقه به گوش آن بوده و هرچه كرده به فرمان كاخ سفيد كرده است. فقط يك نمونه از اسنادي كه در اين باره وجود دارد، سندي است كه ويكي ليكس اخيرا منتشر كرد و ديدار سفير آمريكا در تونس را با بن علي روايت مي كند. بن علي در اين ديدار به صراحت مي گويد كه تابع همه آنچه آمريكايي ها بخواهند خواهد بود و از جمله براي اثبات نوكري خود تاكيد مي كند از ايران و از شيعه متنفر است.
نوبت به مصر كه رسيد براي آمريكايي ها بسيار دشوار بود همان ژستي را كه درباره تونس گرفته بودند تكرار كنند. مصر جايگاه مهمي در استراتژي منطقه اي اوباما دارد و فعلا آمريكايي ها در موقعيتي نيستند كه براي ديكتاتوري مطيع مبارك، جايگزيني بهتر بيابند. مبارك خصوصا در 3 حوزه كمك هايي جدي و غير قابل انكار به آمريكا كرده است. نخست، مصر نقشي كليدي در پس پرده پروژه عادي سازي روابط كشورهاي عربي و اسلامي با رژيم غاصب صهيونيستي و پيش برد طرح هاي سازش از طريق فشار به جبهه فلسطيني داشته است. درست است كه اين پروژه آمريكايي به دليل برخورد به مانع سفت و سخت محور مقاومت و بيزاري ملت هاي مسلمان از آمريكا و اسراييل، آن طور كه آنها مي خواستند پيش نرفت ولي اين چيزي از نقشي كه مصر بازي كرد و تلاشي كه به خرج داد كم نمي كند.
براي آمريكايي ها بسيار حياتي است كه به نحوي اسراييل را به ژئوپلتيك منطقه تحميل كنند و همه شواهد مي گويد دولت مبارك سرپل اصلي اين پروژه بوده است آنقدر كه در برخي اسناد اخيرا منتشر شده از جانب ويكي ليكس مقام هاي امنيتي و ديپلماتيك مصر بويژه عمرسليمان رييس سرويس اطلاعاتي اين كشور، «مرداني حقيقتا اسراييلي» خوانده شده اند. مصر قبل از جنگ هاي 33 و 22 روزه از وقوع آنها آگاه بود و در طراحي هاي اسراييل براي به انجام رساندن آنها شركت كرد، در حين جنگ به مثابه يك پادگان يا يگان كمكي براي ارتش اسراييل عمل كرد و بعد از جنگ هم توطئه اي عليه محور مقاومت نبوده كه مصر در آن پيش گام نباشد. پروژه دوم تلاش براي باز كردن جاي پاي آمريكايي ها در مناطق حساس جنوب آسيا و شمال آفريقا و تثبيت آن به عنوان امري طبيعي و درازمدت است كه براي خود داستان بلندي دارد. مصر قبل از جدي شدن نقش عربستان در منطقه همواره دوست نزديك آمريكا و محرم رازهاي سياسي و امنيتي آن در منطقه بوده است و بعد هم كه آمريكا تصميم گرفت به دليل ملاحظات مربوط به بازار جهاني انرژي و برخي تنگناهاي ايدئولوژيك در ميان اهل سنت، نقش بيشتري به عربستان بدهد، محور مصر-سعودي مجري شماره يك طراحي هاي منطقه اي آن بوده است. و محور سوم، مقابله با نفوذ معنوي و قدرت نرم ايران در منطقه از طريق تهديدنمايي برنامه هاي هسته اي و منطقه اي ايران، بزرگنمايي اين تهديدها و تلاش براي ايجاد يك ائتلاف منطقه اي عليه ايران است كه براي استراتژي امنيت ملي آمريكا از نان شب هم واجب تر است. مصري ها در اين زمينه نه فقط فعال بلكه بيش فعال بوده اند.
رايزني هاي ديپلماتيك مصر و آمريكا مملو است از بدگويي هاي كينه توزانه عليه ايران و اعلام ترس و هشدار پي در پي درباره اينكه اگر جلوي ايران گرفته نشود منطقه را خواهد بلعيد. اگرچه نه مصر و نه هيچ كدام ديگر از آن ديكتاتورهايي كه در خلوت خود با آمريكايي ها پشت سر ايران صفحه گذاشته اند جرئت ابراز علني آن مواضع را ندارند (همه آنها آنچه را كه خصوصي به آمريكا گفته بودند و ويكي ليكس منتشر كرد، تكذيب كردند) و ترجيح مي دهند آمريكا مشكل ايران را براي آنها حل كند (؟!)، اما سعي و تلاش پي گير آنها عليه تنها دموكراسي خاورميانه عمق ترسي را كه به جانشان افتاده به خوبي نشان مي دهد.
بسيار خوب، آمريكايي ها با متزلزل شدن پايه هاي ديكتاتوري چنين مطيع و دوست داشتني چگونه بايد برخورد مي كردند؟ آيا اوباما مي توانست به اين مرده ريگ ويلسوني بچسبد كه «ايالات متحده حافظ و حامي آزادي هاي مردمي و جنبش هاي دموكراسي خواهانه در سراسر جهان است»؟ آيا اوباما مي توانست مثل مورد تونس شرم و حيا را كنار بگذارد و بگويد در كنار مردم مصر ايستاده است؟ اينجا بود كه آزموني براي تمييز دادن ادعا از واقعيت بنا نهاده شد و به وضوح مي شد ديد كه آمريكايي ها در اين باره كه چگونه بايد به آن وارد و از آن خارج شوند، درمانده شده اند. باراك اوباما در سخناني دستپاچه و نسنجيده گفت مبارك يكي از بهترين متحدان آمريكا در منطقه است و خدمات بي نظيري به طرح هاي آمريكايي عرضه كرده است. فيليپ كراولي سخنگوي وزارت خارجه آمريكا اندكي پخته تر حرف زد. كراولي گفت اعتراض حق مردم مصر است اما اين كار را با حفظ «ثبات» هم مي توانند انجام بدهند!
اين جاست كه با يك مفهوم كليدي در راهبردهاي بين المللي آمريكا مواجه مي شويم: «ثبات»! اين واژه اي است كه در ادبيات استراتژيك آمريكايي ها بيش از هر واژه ديگري به كار برده مي شود و كمتر درباره مفهوم واقعي آن بحث شده است. وقتي آمريكايي ها مي گويند در يك نقطه از جهان ثبات برقرار است، يا وقتي مي گويند فلان كشور يا فلان حادثه ثبات را در نقطه اي از جهان بر هم زده است، يا وقتي از گروهي مي خواهند «بي ثباتي» ايجاد نكنند منظورشان دقيقا چيست؟ براي پيدا كردن جواب اين سوال بايد از كليشه هاي رايج و فيلترهاي خبري تعبيه شده در گوشه گوشه ماشين عظيم پروپاگانداي غربي تا مي توانيم فاصله بگيريم. يكي از كساني كه پاسخي دقيق، عالمانه و مبتني به شواهد و قرائن به اين سوال ها داده، نوام چامسكي است.
او در جايي مي گويد اگر مي خواهيد دقيقا متوجه منظور اهالي كاخ سفيد از واژه هاي ثبات و بي ثباتي بشويد، بايد علاوه بر دفترچه لغت، يك نقشه جغرافيايي هم پيش رويتان داشته باشيد. اين واژه ها بسته به اينكه درمورد كدام نقطه از جهان به كار مي رود، معاني كاملا متفاوتي دارد. اينكه ايران منطقه را بي ثبات مي كند يعني منافع آمريكا را به خطر مي اندازد و راهي هم براي متوقف كردن آن نيست. اينكه اعراب خواستار ثبات هستند يعني بايد تا جا دارند به آنها اسلحه فروخت ولو اينكه همه بدانند آنها قادر به استفاده از هيچ كدام از آنها نيستند. ثبات در روسيه، چين و اروپا به اين معناست كه روس ها، اروپايي ها و چيني ها بپذيرند امتيازهاي تاكتيكي را استراتژيك فرض كنند و آنجا كه منافع حياتي آمريكا مورد بحث است، پا در كفش آن نكنند. ثبات در خاورميانه هم يعني اينكه نفت فراوان و ارزان به پالايشگاه ها و صنايع آمريكا برسد، كسي به دلار چپ نگاه نكند و برتري استراتژيك اسراييل به چالش كشيده نشود.
مخرج مشترك همه اين تعريف ها اين است كه ثبات يعني تامين با ثبات و مطمئن منافع اقليتي كوچك در اروپاي غربي وآمريكاي شمالي ولو اينكه به قيمت پايمال شدن همه آنچه ارزش هاي انساني و صلح و امنيت بين المللي خوانده مي شود، تمام شود.
آمريكايي ها اكنون در ميانه اين پارادوكس گير كرده اند. اگر جانب مفهوم ثبات را بگيرند بايد پشت سر ديكتاتورهاي رو به سقوط خاورميانه بايستند و اگر به دفاع از آرمان دموكراسي برخيزند آن وقت منافع حياتي شان در منطقه به خطر خواهد افتاد. البته روشن است كه آمريكا به كدام سو ميل خواهد كرد.
اين بار اول نيست كه آمريكايي ها ديكتاتوري هاي سود رسان را به دموكراسي هاي مستقل و زير بار نرو ترجيح مي دهند. از 1945 به اين طرف كه همواره امور بر همين منوال بوده است. در واقع مسخره است از كشوري كه درون جامعه خود براي دموكراسي پشيزي ارزش قائل نيست انتظار داشته باشيم در ديگر نقاط جهان براي حرف و خواست توده هاي مردم ارزش قائل شود و در راه آن هزينه كند. آمريكا پشت ديكتاتورها خواهد ايستاد. درجريان فتنه 88 در ايران هم كاري جز اين نكرد. در مصر ديكتاتورها درون كاخ هستند و در تهران 88 كف خيابان بودند. تا آنجا كه به آرمان دموكراسي به مثابه ضرورت حاكم بودن نظر اكثريت مربوط مي شود ذره اي ميان اين دو تفاوت نيست.
فقط يك چيز نسبت به گذشته تفاوت كرده و آن هم اين است كه اين بار ظاهرا ديگر پشتيباني آمريكا هم افاقه نمي كند. آمريكايي ها بخواهند يا نه قطار فروپاشي ديكتاتورها در خاورميانه به راه افتاده و دموكراسي بر استعاره مقدس ثبات غلبه خواهد كرد.
بي.بي.سي در واكنشي منفعلانه به بيانات مقام معظم رهبري نوشت: «اخوان المسلمين در پاسخ به اظهارات رهبر ايران، اعلام كرد كه «قيام مردم مصر» شامل همه اقشار است و يك «انقلاب اسلامي» نيست.» هرچند اين ادعا توسط منابع خبري گوناگون از جمله العربيه تكذيب شد، در اين نوشتار ابعاد گوناگون خيزش كشورهاي عربي بررسي شده است. تحولات فوق سريع كشورهاي عربي، هندسه ذهني مفسران سياسي را درهم ريخته و در اين ميان كارشناسان سياسي مغرب نشين در ابهامي گرفتار شده اند و درمانده از اين كه رويدادهاي پديد آمده را چگونه مي توان تفسير كرد.
ملت هاي عرب كه مدت ها است در مقابل حكومت هاي مستبد خود سكوت كرده و جز برخي اعتراض هاي كور، حركت اعتراضي جدي را در پيشه خود ندارند به يك باره خيزشي را تجربه كردند كه با وجود گستردگي، از رهبري و سازمان برخوردار نيست، سلسله وار مي چرخد و در تب و تاب خواست هاي تلنبار شده مردم عرب، در فراز و فرود است.
طيف متنوعي از تحليل ها در واكاوي تحولات منطقه وجود دارد. معدودي از آن ها اين تحولات را در دايره توطئه پيش ساخته غرب براي هدر دادن انرژي انباشته شده مردم عرب و ساختن مدل مطلوب خود و برخي ديگر آن را تكرار انقلاب اسلامي ايران و گروهي ديگر آن را در قالب اعتراضاتي كور، تحليل مي كنند. پس محورهاي نام برده شده و پذيرش خودجوش خواندن اعتراض مردمي در اين مناطق، باعث مي شود اين حركت ها قابل اهميت گردند، آن چه مهم است تقابل دو جريان «دموكراسي خواهي» و «اسلام گرايي» است. نبردي كه وراي نبرد مردم اين كشورها با حكومت هاي وقت خود در جريان است. نبرد اصلي، ميان اين دو جريان فكري است. در راستاي مطالعه رويدادهاي اخير، آن چه ذهن مخاطب را درگير مي سازد اين پرسش مطرح است كه آيا جريان اسلام گرايي، ظرفيت جذب انرژي آزاد شده مردمي را دارد؟ پاسخ به اين سؤال، دغدغه اصلي اين نوشتار است.
نبرد پنهان
اسلام گرايي نامي است كه به جريان سياسي فكري اسلامي، تعلق دارد. هرچند اصطلاحاتي چون بنيادگرايي اسلامي، بيداري اسلامي، راديكاليسم اسلامي و اسلام سياسي نيز شامل آن مي شود.
اسلام سياسي اصطلاحي جديد است و به دنياي مدرن تعلق دارد. پيش از غلبه و سيطره مدرنيسم غربي و سيطره آموزه سكولاريسم در جهان، چنين اصطلاحي كاربرد نداشته است. در جهان اسلام، براساس تلقي سنتي، اسلام، ديني جامع تلقي شده و شامل مباحث سياسي نيز مي شده است و براين اساس، نيازي به توصيف مجدد و تقييد اسلام به قيد سياسي نبوده است. با تهاجم همه جانبه غرب به جهان اسلام و شكل گيري مقاومت اسلامي در برابر آن و رد آموزه هاي مدرنيسم غربي و تلاش احياگران مسلمان براي احياي تمدن اسلامي و بازگرداندن اسلام به عرصه زندگي سياسي، غربيان براي نابه هنجار و ارتجاعي نشان دادن آن، از واژگاني چون بنيادگرايي و راديكاليسم اسلامي استفاده كردند. كاربرد اصطلاح «اسلام سياسي» نيز محصول چنين تلاشي بوده است. از ديدگاه مدرنيسم غربي، دين از سياست جدا بوده و در نتيجه هرگونه حضور و دخالت دين در عرصه سياسي، امري نابه هنجار، منفي و ارتجاعي تلقي مي شود.(1)
بنابراين اسلام گرايي جرياني است كه در مقابل سكولاريسم سربرافراشته است. برخلاف آن چه امروز رسانه هايي چون «بي بي سي» در پي القاي آن هستند، تاريخ سياسي تركيه، مصر و ساير كشورهاي مسلمان را پس از آشنايي انديشمندان شان با غرب، مي توان آغازگر دو جريان فكري نام برده شده، دانست. ظهور جنبش هاي اسلام گرا در خاورميانه در طول قرن بيستم و به ويژه مصر(هم چون جنبش اخوان المسلمين) نشان گر انگيزه هاي قوي ديني در نزد رهبران اين جنبش ها و نيز عامه مردم منطقه است. به عبارتي، اسلام خواهي و اجراي آموزه ها و احكام شريعت، همواره خواست عمومي مردم مسلمان منطقه بوده و البته اسلام گرايان هيچ گاه موفق به تحقق اين هدف والا نشده اند.
جمهوري اسلامي ايران تنها مدل موفق چنين تجربه اي بود كه با رهبري الهي امام خميني(ره) و با تمسك به ايدئولوژي اسلامي توانست نسخه اي از اسلام سياسي را كه انديشمندان اصول گراي اسلامي مانند «ابوالاعلي مودودي»، «حسن البنا»، «سيدقطب»، «راشد الغنوشي» و ديگران در پي آن بودند، به واقعيت تبديل كند. به همين دليل به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، جنبش هاي اسلامي در منطقه جان تازه اي گرفته و افق اسلام گرايي روشن تر از گذشته شد.(2) اما سياست هاي سركوب گرانه حكومت هاي عرب منطقه به همراه حمايت غرب مانع از پيشرفت هاي عيني اين جنبش ها شده و آن ها را محدود و گاه سركوب كرد.
تداوم اين تقابل فكري، اينك در كشورهاي عربي به نوعي ديگر خود را به رخ كشيده است. بررسي حوادث و رويدادهاي سياسي كه در هفته هاي اخير، تونس را درنورديد و در روزهاي پس از آن لابه لاي حوادث مصر پنهان شد؛ نمود تقابل پنهان اين دو جريان است كه در رويدادهاي سياسي اين مناطق قابل جست وجو است. پرواضح است كه غلبه هر يك از اين دو جريان فكري در اين مناطق، مي تواند آينده اي متفاوت را در سطح خرد براي هر يك از اين كشورها و در سطح مياني براي منطقه و در سطح كلان در نظام بين الملل، رقم بزند.
سرچشمه خيزش عربي
هر چند تظاهرات در ليبي، الجزاير، مصر و يمن نشان مي دهد كه مردم منطقه از دولت هاي ديكتاتوري و راكد خود كه اغلب چندين دهه است كه بر آنان حكومت مي كنند، به ستوه آمده اند، اما اين كه چه مي خواهند، قصد آن ها تغيير ساختار قدرت فعلي است و به چه الگوي جانشيني فكر مي كنند بسته به ساختار فرهنگي و ظرفيت هاي هر يك از حاميان اين دو جريان فكري است كه تا چه ميزان توانسته اند زمينه هاي تأثير خود را در اين كشورها رشد دهند. برخي بر اين باورند كه مردم اين مناطق به دليل آن كه رهبران شان هميشه به همان خصوصيات سنتي خود گرايش داشته و قادر به مقابله با چالش هاي دنياي مدرن امروز نيستند به تنگ آمده و به فكر تغيير ساختارهاي كهنه قدرت افتاده اند. از اين منظر، جامعه اين كشورها برخلاف حكومت هاي خود درگير و دار تحولات جهاني در پويايي به سر مي برند. علاوه بر اين، بسياري از دولت هاي حاكم در جهان عرب فاقد اعتبار و آينده نگري لازم براي مقابله با اين گونه مشكلات و ناتوان در ايجاد رشد اقتصادي پايدار در كشورشان بوده اند. در مجموع در نگاه اين دسته، فقدان دموكراسي كامل در جهان عرب باعث شده تا برخي از احزابي كه اجازه حضور در عرصه سياسي را نيافته اند، توانايي خود را به جاي معرفي سياست هاي كارآمد مبتني بر اصلاحات، در بي ثبات كردن و سرنگوني رژيم حاكم به كار گيرند.(3) در كل اين ديدگاه، سبب ساز رويدادهاي اخير را تقابل سنت و مدرنيسم، مي داند. هرچند نمي توان منكر وجود مشكلاتي چون استبداد و يا ناتواني حكومت هاي عرب در اين مناطق شد اما در اين ميان بي توجهي به جريان اسلام گرايي به عنوان يك گزينه هميشه فعال در خاورميانه به مانند اعلام رويدادهاي اين كشورها به عنوان انقلاب اسلامي، گرفتار شدن در نوعي سطحي نگري است.
اين تحليل با توجه به مباني و پذيرش جرياني قابل قبول است كه دموكراسي را مدل مطلوب حكومت ارزيابي مي كند. در مقابل اين تحليل، مقام معظم رهبري رويداد سياسي تونس و مصر را موجي برخاسته از بيداري اسلامي عنوان و با اشاره به تحليل هاي جهاني درباره حوادث تونس و مصر، خاطرنشان مي فرمايند: «در اين تحليل ها سعي مي كنند عامل اصلي اين قيام ها ناديده گرفته شود و اشاره به مسايل اقتصادي و غيراقتصادي مي كنند كه البته اين مسايل در حوادث اخير، موثر است اما عامل اصلي اين حركت عظيم مردم در تونس و در اوج آن در مصر احساس تحقيري است كه در مردم به خاطر وضعيت سران شان و نوكري آنها نسبت به آمريكا به وجود آمده است.(4)
افزون بر اين، برخي نيز از رويكرد دولتهاي عربي در مقابل فلسطين و «مماشات در برابر اسرائيل» و يا به تعبير مقام معظم رهبري «تحقير ملت عرب» به عنوان عاملي براي رويدادهاي اخير، ياد مي كنند.(5)
پاسخ دومي كه به ادعاي غربي ها مبني بر غيراسلامي بودن جنبش اعتراضي كشورهاي مورد بحث مي توان داد، توجه دادن آنها به اين نكته حياتي است كه در مقابل حس حقارت ملي در كشورهاي عربي، اسلام در قالب يك مولفه هويت ساز مطرح است. براي نمونه، كشوري همچون مصر كه نسبت به ديگر كشورهاي عربي از سطح آگاهي سياسي بيشتري برخوردار است، نشان مي دهد كه اسلام به عنوان ظرفيت موثر، به ارائه راهكار مبارزه در مقابل غرب كمك مي نمايد.
هراس از اسلام گرايي
ترس غرب از سلطه اسلام خواهي بر موج اعتراض مردم مناطق عربي، باعث شده تا فعاليت نيروهاي غربي و به خصوص آمريكايي در اين شرايط، افزايش يابد. سفر «هيلاري كلينتون» به تونس و حمايت «باراك اوباما» از مردم مصر، نشان مي دهد كه نيروهاي وابسته به جريان فكري دموكراسي خواهي در تلاش هستند از شكل گيري حكومتي مبتني بر اسلام خواهي تا حد ممكن پيشگيري كنند. اين مساله البته اعتراض اسرائيلي ها را به دنبال داشته، در اين باره سايت: «همدمي» وابسته به وزارت امور خارجه اسرائيل نوشت:
«به دنبال انتقادهاي صريح و قاطعانه اي كه پرزيدنت باراك اوباما در آخرين اظهارات خود از پرزيدنت حسني مبارك به عمل آورد و عملا در كنار تظاهركنندگان قرار گرفت و حكومت مصر را به حال خود رها كرد، برخي آگاهان مي پرسند آيا همان گونه كه پرزيدنت جيمي كارتر به علت ناآگاهي از اوضاع سياسي و اجتماعي ايران موجب سقوط رژيم گرديد و دولت هاي غربي يك هم پيمان صديق را در خاورميانه از دست دادند، اكنون نيز پرزيدنت اوباما به علت نداشتن شناخت عميق از ماهيت سياسي و اجتماعي اوضاع در مصر، موجب از دست رفتن يك هم پيمان مهم ديگر غرب در منطقه عربي خواهد شد؟»(6) از دست رفتن هم پيمان و ايجاد حكومتي با نيروهايي اسلام گرا اساس ترس اسراييلي ها -را تشكيل مي دهد اظهارات «ايلي شاكيد» سفير اسبق اسراييل در قاهره، اين امر را ثابت مي كند: «درست است كه الان اخوان المسلمين در اين كشور روي كار نيستند، اما آن ها در عرصه مصر حضور دارند، در صورت برگزاري انتخابات (سالم) در مصر، آن ها مي توانند 30 تا 40درصد كرسي هاي پارلمان را از آن خود كنند».(7) ترس از اسلام گرايي به صراحت در سخنان و مواضع كارشناسان اسراييلي موجود است. به همين علت آن ها هشدار گونه به آمريكا، چنين مي گويند.
«اين موج به صورت خطرناكي از تونس شروع شده و به نظر مي رسد كه آمريكا نيز با اين وجود از هم پيمان خود در مصر دست كشيده است، اين امكان وجود دارد كه اين موج به عربستان سعودي و اردن نيز وارد شود»
به دليل جلوگيري از تكرار تجربه انقلاب اسلامي ايران و ترس از هژمون شدن جريان اسلام گرا بر مصر، اين بار غرب تصميم دارد تا اين تحولات را در قالب رفرم محدود كند.
به نظر مي رسد حذف نيروهايي همچون بن علي و حسني مبارك به عنوان متحدين غرب، خاطره حذف «محمدرضاشاه» را براي سردمداران و حاميان منطقه اي كاخ سفيد زنده مي كند. به خصوص احتمال فرار مبارك در مصر گويا حس نوستالژيك غرب و اسراييل را برانگيخته، چرا كه از دست دادن محمدرضا شاه به عنوان متحد غرب با ايجاد حكومتي براساس مباني مذهبي هم زمان شد. اين امر موجب شد تا بلوك ضد هژمون غرب ايجاد شود كه عرضه كننده ايدئولوژي بديلي در جهان بود و به معارضه با نظام سلطه مستقر، برخاست؛ در سال 1357، انقلاب اسلامي در ايران به طلايه داري امام خميني(ره) پيروز شد و غرب را به چالش كشيد.
بنابراين به دليل جلوگيري از تكرار تجربه انقلاب اسلامي ايران و ترس از هژمون شدن جريان اسلام گرا بر مصر، اين بار غرب تصميم دارد تا اين تحولات را در قالب رفرم محدود كند. رفرمي در چارچوب فكري خود، به نظر برخي كارشناسان در همين راستا، دست اندركاران نظام در مصر سعي خواهند كرد كه حسني مبارك را به كناره گيري از قدرت و اعطاي برخي آزادي هاي سياسي به مردم، ترغيب كنند تا بدين وسيله خشم مردم كاهش يافته و آنان از ادامه شورش منصرف شوند.(8) استفاده از عنصري مسالمت پذير و اهل نرمش همچون «البرادعي» از سوي غرب نيز در اين چارچوب قابل بررسي است. غرب حتي البرادعي را به عنوان نيرويي براي تشكيل دولت انتقالي معرفي كرد، امري كه از (سوي اخوان المسلمين تكذيب شد.(9)
همچنين مبارك براي فرو نشاندن اعتراض مردم، دستور كاهش قيمت ها و ايجاد اصلاحات در كشور را داد اما علي رغم اين اقدام مبارك، مردم همچنان در خيابان ها حضور دارند. مبارك در مقابل درخواست غرب براي بركناري از قدرت در گزارش تلويزيوني اعلام كرد كه تنها نگران است كه بركناري اش منجر به آمدن اخوان المسلمين شود.(10) گويا او هم متوجه است كه هراس اصلي، از قدرت يافتن اسلام گرايي است و در تلاش است تا حاميان خود را در خارج از مرزهاي مصر به پيامدهاي از دست دادن حامي چون خود، آگاه سازد.
نبردي براي مهار انقلاب ها
تحليل هاي پيش گفته مويد آن است كه وراي جنبش هاي انقلابي اخير كشورهاي عربي، نبردي ميان دو مدل يعني اسلام خواهي و دموكراسي خواهي در جريان است. نبردي كه غرب در تلاش است تا اثرگذاري انقلاب ايران را در آن، به حداقل برساند و هم چنين دامنه اثرگذاري آن را حداقل نشان دهد، اما برخورد سلبي آن ها به نوعي ترس از تاثير پذيرفتن از گفتمان انقلاب اسلامي، ايران را اثبات مي كند. تلاش غرب براي مصادره اين رويدادها در راستاي اين امر قابل تحليل است. از نظر غرب، اسلام گرايي بستر تولد جنبش هاي سلفي و طالباني است بنابراين عمده تلاش رسانه اي خود را بر اين امر مستقر نموده كه با مغالطه ميان اسلام گرايي و بنيادگرايي هر دو نوع اين ديدگاه ها را به يك چوب براند و در عوض مهار اسلام گرايان را در قالب ترويج اسلام تركيه اي دنبال كند.
تبليغات گسترده و منفي غرب موجب حاكم شدن جوي شده كه الغنوشي به عنوان كسي كه در دهه هاي قبل بر هم رايي خود با امام خميني(ره) شهادت مي داد و مدل حكومتي جمهوري اسلامي را حكومتي مطلوب عنوان مي كرد؛ اينك بر تمايز خود از خميني، طالبان وهم ساني خود با «رجب طيب اردوغان» تاكيد كند (11) اين امر نشان مي دهد هر چند اسلام خواهي در بطن جامعه اين كشورها وجود دارد و براي نمونه پس از فرار بن علي، پس از سال ها دختران تونسي با گذاشتن حجاب در عرصه اجتماع راه يافتند اما غرب تمام تلاش خود را به كار گرفته تا عرصه مداخله دين در سياست، را به چالش كشيده و در مقابل جريان اسلام گرايي كه محصولش جمهوري اسلامي ايران است، ايستادگي نمايد، بنابراين سعي مي كند صدور انقلاب ايران را در بن بست نشان دهد و با تلاش بسيار در پي صدور انقلاب 1789(م) خود باشد، انقلابي كه پيام آن دموكراسي خواهي بود. اما علي رغم سياست ها و تلاش هاي غرب، رويداد تونس، الجزاير، مصر و ساير كشورها نشان داد دست كم مردم مسلمان عرب به حداقل هاي آموزه ها و رهنمودهاي امام خميني(ره) عمل كرده اند كه در اموري چون آزادي خواهي، استقلال و رهايي از ظلم و ديكتاتوري خلاصه مي شود.
بي ترديد اين امور براي جهان عرب كه سال ها در سايه ديكتاتوري، خفقان و وابستگي به بيگانگان زيسته اند، دستاورد كمي نيست.(12)
آن چه برآيند اين تحولات نشان مي دهد، عربستان نيز به دليل پناه دادن به مستبدان فراري و با توجه به برخي شورش هاي مردمي به اين موج اعتراضي، خواهد پيوست، آن زمان تقابل دو جريان فكري طرح خاورميانه بزرگ با خاورميانه اسلامي، در ميدان ايده هاي حكومت مطلوب خاورميانه اي، شكل خواهد گرفت. در اين تقابل فكري، آينده بهار اعراب نيازمند رهبراني در حد و قواره امام خميني(ره) است كه جنبش هاي نام برده شده از داشتن آن محروم هستند. اين امر بر نقش سازماندهي و عامل خارجي در اين مناطق مي افزايد. آمريكا به دليل آن چه در گذشته نيز گفته شد در ميان مردم اين مناطق، محبوب نيست. بنابراين اگر حكومت ها و نيروهاي اسلامي بخواهند مي توانند جريان غربي را به انزوا بكشانند و آن زمان مي توان به بهار اعراب ايمان داشت.
فرار رئيس جمهور ديكتاتور تونس و مصر به دليل اعتراضات مردمي يادآور فرار ديكتاتورهايي است كه به رغم داشتن پشتوانه هاي سياسي قدرت هاي بزرگ دوام چنداني نداشتند.
ژانويه 1979 ايران: در 16 ژانويه 1979 تظاهرات مردم ايران عليه محمدرضا شاه پهلوي ديكتاتور مورد حمايت آمريكا وي را به مصر فراري داد و بدين ترتيب نظام شاهنشاهي در ايران ساقط شد. فرار شاه، راه را براي بازگشت پيروزمندانه امام خميني(ره) از فرانسه در اول فوريه باز كرد. چند روز بعد با اعلام عدم حمايت ارتش از نظام شاهنشاهي انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد.
اوت 2003 ليبريا: چارلز تيلور، رئيس جمهور ليبريا و رهبر سابق جنگ كه متهم به كشاندن بخشي از غرب آفريقا به درگيري هاي خونين و وحشتناك است. مجبور به كناره گيري از قدرت شد و به نيجريه فرار و زندگي در تبعيد را انتخاب كرد. با فرار اين ديكتاتور كه بر اثر فشار جنبش شورشيان، گروه اقتصادي كشورهاي غرب آفريقا، و سازمان ملل به وقوع پيوست، جنگ داخلي كه 14 سال به طول انجاميد و 270 هزار كشته برجاي گذاشته بود به پايان رسيد.
در سال 2006 تيلور به نيجريه فرستاده شد و سپس به ليبريا، سپس سيرالئون و در نهايت لاهه فرستاده شد، جايي كه دادگاه ويژه سيرالئون وي را محاكمه كرد.
اكتبر 2003 بوليوي، گونزالس سانچز دلوسادا، رئيس جمهور بوليوي استعفا كرد و شبانه كاخ رياست جمهوري را با هلي كوپتر به سوي آمريكا ترك كرد تا از اعتراضات مردمي نسبت به يك طرح گازي و سياست هاي ليبراليستي شديدش بگريزد. وي به اتهام سركوب تظاهراتي كه طي آن 65 تن كشته و بيش از 500 تن زخمي شدند، همچنان در بوليوي تحت پيگرد است.
فوريه 2004 هائيتي، جان برتراند آريستيد، رئيس جمهوري هائيتي كه در نوامبر سال 2000 براي يك دوره پنج ساله ديگر (فوريه 2001 - فوريه 2006) انتخاب شده بود، زير فشارهاي مردمي وجامعه بين المللي استعفا و در 29 فوريه كشور را ترك كرد.
وي در نهايت تبعيد به آفريقاي جنوبي را برگزيد. استعفاي وي يك ماه پس از وقوع انقلاب مسلحانه اي صورت گرفت كه نزديك 100 كشته و 100 زخمي برجاي گذاشت.
مارس 2005 قرقيزستان: دولت عسگر آقايف، رئيس جمهور قرقيزستان كه 15 سال قدرت را در دست داشت، در عرض چند ساعت و به دنبال اعتراضات هزاران تظاهركننده اي كه به نتايج انتخابات و فساد دولت اعتراض داشتند، سقوط كرد. رئيس جمهور از كشور گريخت و روسيه به وي پناهندگي داد.
آوريل 2010 قرقيزستان: دولت قربان بيك باقي اف، رئيس جمهور قرقيزستان كه به فساد و زورگويي متهم بود، به دنبال قيام مردمي و سركوب آن توسط نيروهايش كه 87 كشته برجاي گذاشت، سقوط كرده ومخالفان، دولت موقتي به رياست رزا اتونبايوا تشكيل دادند. باقي اف نيز زندگي تبعيدي در بلاروس را برگزيد.
بیداری اسلامی و نیازهای فکری معاصر آن
اگر بخواهیم با نگاهی همهجانبه به چشماندازهای آیندهی امت اسلامی بنگریم، [باید بدانیم که] این چشماندازهای آینده در گرو بیداری اسلامی معاصر و توسعه و رشد تمدنی آن میباشد.
بنابراین برای اینکه بتوانیم با یک نگاه واقعی و متد علمی سنجیده در مسیر آینده گام برداریم و به نقش بزرگی که مؤسسات دینی، کمیتههای علمی و علمای اسلام در این ساختار تمدنی برعهده دارند، پیببریم، لازم است مفهوم بیداری اسلامی را شناخته و عوامل درونی و بیرونی آن را مورد بررسی قرار دهیم.
بیداری اسلامی پدیدهیی اجتماعی است که به معنای بازگشت بیداری و هوشیاری امت اسلامی است تا به خودباوری رسیده و به دین و کرامت و استقلال سیاسی، اقتصادی و فکری خود مباهات کرده، و در راستای ایفای نقش طبیعی خود به عنوان «بهترین امت برای مردم» تلاش کند.
این بیداری فرخنده عوامل و ریشههای تاریخی دارد که بایستی آنها را مورد بررسی قرار دهیم.
1- عوامل درونی:
منظور از عوامل درونی، برخورداری امت اسلامی از عناصر تمدنی گنجینههای فرهنگی و فکری و آراء اجتهادی تکامل یافتهیی است که در قالب دین مبین اسلام تبلور یافتهاند. دینی که با دربرگرفتن ارزشها، افکار، عقیده، شریعت و اخلاق در ابعاد دنیوی و اخروی، [از دیگر ادیان] متمایز است.
دین اسلام مشکلات روانی، جسمانی، دنیوی و اخروی انسان را حل کرده است بطوری که انسان مسلمانی که سلوک و نحوهی زندگی او برگرفته از اسلام است در آرامش و آسایش بسر میبرد. اسلام با تربیت درونی انسان و [ایفای] نقش در حفظ انسان از بیماریهای اخلاقی و رفتاری، و کسب فضائل و صفات نیکو، و تقویت ارتباط با خدا (سبحانه و تعالی) و توکل بر او، و ایجاد انسجام در روابط اجتماعی، چشماندازهای کلی اخلاق را برای وی ترسیم مینماید.
همچنین اسلام با احیای بعد روحی و معنوی در انسان، از وی فردی اجتماعی میسازد که میتواند در تربیت جامعه مشارکت جوید.
اسلام توانسته تمام نیازهای انسانی را پوشش دهد و نقش طبیعی او را در جانشینی خدا در زمین به وی عطا کند.
این بعد سرنوشت انسان که اسلام برای فرد و جامعه چه در بعد جهانبینی و چه در بعد تشریع و قانونگذاری تکامل یافته، و چه در بعد اخلاق نیک، منادی آن بوده سرآغازی برای بیداری [اسلامی] گردیده است.
2- عوامل برونی:
امت اسلامی در گرداب تمدن مادی وارد شده از شرق و غرب گرفتار شده و مورد تهاجم فکری قرار گرفته است که فروکش کردن اسلام از صحنه، بر اثر عوامل متعدد و برای مدت زمان طولانی و عدم حضور رهبری امانت دار، پرداختن حاکمان مسلمان به امور شخصی و ضعف روحیهی امر به معروف و نهی از منکر، خود در این فرآیند سهیم بودهاند. چرا که این عوامل، و شعارهای فریبندهیی که استعمارگران در مورد آزاد ساختن و پیشرفته کردن مسلمانان سر میدادند، و همزمانی این شعارها با پیشرفت تکنولوژیی که استعمارگران به عنوان دلیلی برای اثبات پیشرفت تمدنی خود بدان استناد مینمودند، همه و همه موجب دوچندان شدن جهل و نادانی امت نسبت به حقیقت اسلام گردیدهاند.
این ضعف، نادانی و آمیختگی بین تمدن، فرهنگ و علم منجر شد به این که امت اسلامی تحت سیطرهی تمدن جدید قرار گیرد. تا جایی که نویسندگان و روشنفکران [مسلمان] نیز فریفتهی آن شده و برای آن به نظریهپردازی پرداختند. بعد از مدتی نه چندان کوتاه سرپوشها کنار رفته و چهرهی دروغین تمدن معاصر و کذب داعیان آن برملا شد و بعد از مصیبتها و بحرانهایی که دامنگیر امت اسلامی شده بود [تازه به خود آمد] و احساس کرد مغلوب و مورد استثمار قدرتهایی قرار گرفته که ثروتها و امکانات آن را به غارت بردهاند. و برای امت اسلامی روشن شد که همگان میخواهند منافع آن را ربوده، و آن را استعمار کنند و آن را به ذلت بکشانند، و از ارزشها، عقیده و فکر اسلامیاش دور سازند.
همانطور که روشن شد برخورد تمدنی کنونی، درگیری بر سر منافع است که مسلمانان به جز شکست و پس رفت نصیبی از آن نبردهاند. این حقایق چشم [بصیرت] بسیاری از قربانیان مغلوب این قدرتها را گشوده و آنان را به سوی یافتن یک نجاتدهنده داده است. در نتیجه بعضی از علما و اندیشمندان اصلاحگر به مقابله با این تهدید و برخورد تمدنی معاصر پرداختند.
پیآمد عکسالعملهای ناشی از برخورد تمدنی و درگیری شدید میان اسلام و تمدن ماتریالیستی در مقابله با سلطهی فکری و سیطرهی بیگانگان به نام اسلام و احساس مسئولیت امربه معروف و نهی از منکر و جهاد در راه خدا، سرآغاز دیگری برای بیداری اسلامی در عصر حاضر شده است. و از عوامل بیرونی بیداری اسلامی میتوان به برخورد تمدنهای نوین جهت سیطره بر جهان سوم و نتایج تلخی که از این درگیریها عاید بشریت شده و ستم آشکارا و صریحی که از آن رنج برده است، اشاره کرد.
دراین شرایط ملتها به این فکر افتادند که انتقام کرامت از دست رفتهی خود را گرفته، و وحدت فکری، سیاسی و اقتصادی خود را حفظ کنند. باشد که بتوانند جایگزینی بیابند تا ایشان را از تجارب [تلخ و] تاریکی که زیر سلطهی قدرتهای مستکبری که شعار تمدن و پیشرفت سر میدادند، برهاند.
پس ملتهای مسلمان، اسلام را بزرگترین نجاتدهنده و آرمان خود یافتند و بر آن شدند که انتقام اسلام را [از دشمنانش] بگیرند، و به دفاع از آن و مطالبهی آن برخیزند. و نیز انتقام کرامت از دسته رفتهی خود تحت سلطهی بیگانه را بگیرند. از این روی در جای جای قلمرو اسلامی شاهد انقلابهایی هستیم که خواستار آزادی، استقلال و بنای تمدن اسلامی در سرزمینهای اسلامی هستند. این بود فرآیند شکلگیری بیداری اسلامی و برخی از عوامل پیدایش آن. بیداری اسلامی پدیدهای ناگهانی نبوده بلکه بیانی است از رنج و آلام ملتهای اسلامی، از آن روزی که کشورهایشان تحت سلطهی بیگانگان قرار گرفت و فرامین غیراسلامی و حاکمان ناتوان به منظور پاشیدن بذر زهرآگین تمدن وارداتی در جوامع اسلامی، بر آنها تحمیل شدند.
بدینصورت ملتهای مسلمان بین ایمان به رسالت و عقیدهی خود که نوعی حیات دینی و التزامات شرعی ناشی از شریعت اسلامی را به آنان القاء میکند از یک سو، و رشد فزایندهی تمدنی جدید که در تلاش است آنها را از هویت، عقیده و التزام به شریعت جدا کند، از دیگر سو، نوعی تناقض و دوگانگی بزرگ احساس کردند. در نتیجه، تمدن غربی در مقابل بیداری اسلامی که در درون امت جای گرفته بود، در لایههای سطحی جامعه [اسلامی] باقی ماند و هرگز نتوانست به اعماق آن نفوذ کند.
فرزندان بیدار و مخلص و دعوتگرا است اسلامی در مقابل هرآنچه از پیکرهی امت، اندیشه و ارزشهای تمدنی جاویدانش بیگانه بود، در جایجای جهان اسلام ندای مخالفت سردادند.
جامعهشناسان، سیاستمداران، مصلحان و اندیشمندان، این بیداری را پیشبینی کرده بودند. به عنوان نمونه، اندیشمند شهید سیدقطب در کتاب خود تحت عنوان «المستقبل لهذا الدین»([1]) و نیز حامد ربیع، استاد علوم سیاسی بشارت این بیداری را دادهاند. بلکه تمام رهبران فکری و سیاسی جهان، از شصت سال پیش انتظار چنین بیداری را میکشیدند.
اسمیت، استاد دانشگاه مونتریال، کتابی با عنوان «اسلام امروزین» دارد که در دههی پنجاه میلادی به چاپ رسیده و در آن توجه مسئولان کشور متبوعش را به این بیداری جلب کرده است.
همچنین خاورشناس انگلیسی «مونتوکوملی وات» در سال 1964م کتابی را منتشر کرد و در آن اسلام قرون وسطی را مورد کنکاش قرار داده و انتظار بیداری اسلامی را داشته است و در توصیف آن میگوید: «بیداری اسلامی ایدئولوژی چهارمی خواهد شد که در پایان قرن بیستم بر جهان معاصر حاکم میشود.»
البته مهمترین مدرک در این زمینه مربوط به دانشمند روسی «ژوگانوفسکی» است که به دنبال انقلاب سوسیالیستی کتابی را نوشت و به ارزیابی آن پرداخت و با اشاره به دو انقلاب فرانسه و سوسیالیستی شوروی و شکست آن دو از یک جهت مشخص و نیاز جهان به انقلاب دیگری که بتواند اشتباهات مسیر حرکتی انسان را تصحیح کند، این سؤال را مطرح میکند که انقلاب جهانی سوم کی و از کجا میآید؟ سپس پیشبینی کرده که خیزش این انقلاب [سومی] تنها از جهان اسلام خواهد بود. این پیشبینی متعلق به سال 1919 میباشد.
بعد از ارائه این شرح کوتاه دربارهی عوامل بیداری اسلامی، محافظت از این بیداری و هدایت رشد آن لازم است تا ضمن ایفای نقش آتی خود دستاوردهای خود را در نشر تمدن اسلامی در اقصی نقاط جهان بدور از ترور، خشونت و تندروی ارائه دهد. تا از این راه، به آیندهی درخشانی برای اسلام و ملتهای محروم از کمترین حقوق انسانی، آزادی و استقلال، بشارت دهد.
بنابراین باید مشکلات و موانعی که بر سر راه این بیداری نوین و مهد تمدن اسلامی وجود دارند، به درستی شناسایی شوند تا از آنها حذر کرده و آنها را از ریشه بخشکانیم و تا عناصری باقی نماند که مانع تأثیرگذاری این بیداری و رشد آن و در نتیجه رکود امت اسلامی گردد.
از این رو میتوان موانع بیداری اسلامی را در دو بخش عوامل درونی و برونی مطرح کرد.
اما موانع درونی فکری را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد.
1- عدم فهم و درکی عمیق معتدل و متوازن مسلمانان از اندیشهی اسلامی؛
2- ظروف و شرایطی که قبلاً بدانها اشاره شد؛
3- عدم حضور رهبران ربانی در تطبیق صحیح اسلام و فهم درست از شرایط و تحولات عصر حاضر و عواملی که آنها را به اتخاذ مواضع استثنائی واداشته و مکتب اسلام را از لحاظ تطبیقی، سیاسی و اجتماعی در هالهیی از ابهام قرار داده است.
مطالعه و بررسی این موضوع به تلاش و تأمل نیاز دارد. این وضعیت، برای مدتی طولانی، باعث عدم فهم و درک حقیقی و درست [از اسلام] گردید. در نتیجه نظریه اسلامی در بعد تطبیقی اجتماعی- سیاسی در ذهن بسیاری از علمای مسلمان، به جز اندکی از ایشان، به صورت مبهم باقی ماند و [این ابهام] در آراء اجتهادی آنان منعکس گردید. و این عدم فهم درست، در قالب توجه زیاد آنان به مسائل عبادی و امور فردی و نادیده گرفتن مسائل مهم امت اسلامی نمایان شد. علاوه بر این، اقدام برخی توطئهگران به تشویش چهرهی واقعی اسلام و تأثیرپذیری بعضی از سادهلوحان [مسلمان] از افکار انحرافی، همه و همه منجر به تندروی در فهم اسلام و عقاید آن مانند ترور، غلو و رفتار افراطگرایانه مثل کنارهگیری از جامعه بمنظور حفظ هویت شخصیت اسلامی گردید.
همچنان که فهم نادرست برخورد با دشمنان اسلام، و اینکه همگی ایشان را در زمرهی [کفار] دارالحرب به حساب آوریم و برخورد خود را با آنها برخوردی مسلحانه قلمداد کنیم، در طول تاریخ، نه تنها فرصتهای زیادی را در راستای نزدیک کردن بسیاری از ملتها به اسلام و ملحق نمودن آنها به صف مسلمانان، از ما سلب کرده، بلکه فرصت استفاده از بسیاری از افکار و اندیشههای متسامح اسلام را نیز از ما گرفته است.
بنابراین برای رسیدن به یک برنامهی متکامل، باید اسلام را بهصورت موضوعی مورد مداقه و بررسی قرار دهیم تا به کمک آن یک تمدن اسلامی متسامح پایهریزی کنیم که با نیازهای روز و دستاوردهای دنیای واقع معاصر، همگام و هماهنگ بوده و از سطحینگری بدور باشد و در عین حال با در برگرفتن روح شریعت و تکیه بر متون صحیح، بر جوهر دین حریص باشد تا ضمن برداشتن گامهای زیر، به راهحلهای موفقیتآمیز دست یابیم.
1- اهتمام به عقل و نقش و تأثیر آن در تعیین بعد شرعی در پرتو مقاصد و اهداف احکام و به وسیلهی عقل و اجتهاد میتوان وضعیت رو به رشد و میزان انطباق آن در قواعد کلی با شریعت عزا را با در نظر گرفتن عناصر متغیر موجود در عالم واقع، مورد بررسی قرار داد تا با استفاده از سنتهای تغییر، متدهای خود را دگرگون سازیم و در نتیجه با دنیای واقع منسجم و هماهنگ شویم. همانگونه که خدای متعال میفرماید:
«ان الله لایغیر مابقوم حتى یغیروا ما بأنفسهم»([2])
«بی گمان خدا وضعیت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر اینکه درونهای خود را دگرگون سازند».
2- علمای مسلمان باید با توجه به نصوص صحیح و قابل اعتماد و بعد از مطالعهی موضوعی ظروف و شرایط نص و مقتضیات مرحلهی جاری، حقیقت و احکام را در شریعت جستجو نمایند.
3- مطالعه و بررسی افکار و اندیشهها به دور از اختلافات انباشته شده در ذهن و افکار گذشتگان و جستجوی دلیل برای اثبات آنها بدون تقلید از آراء فقهای گذشته، تقلیدی که راه نتیجهگیری سالم و درست را بر ما میبندد. مانند استناد به روایات ضعیف و استدلال به دلیلی که در قوت دیگر ادلهی قطعی نباشد یا چشمپوشی از دلیلی که باید در صدر ادله قرار گیرد که به منظور تحمیل نظر شخصی بر اسلام انجام میگیرند. در فقه اسلامی نمونههای زیادی از این قبیل وجود دارند. بنابراین، باید اجتهاد شکل تخصصی به خود بگیرد، چرا که اجتهاد مطلق موضوعی، در شرایط فعلی نزدیک به محال است.
4- گذر از حالت روتینی فقه فردی مثل بخش عبادات که بحث در آن تقریباً به تکامل رسیده است، و تأکید بر بررسی فقه اولویات یعنی فقه زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جهت ترسیم متدی متکامل در تمام این زمینهها.
5- تلاش در جهت بررسی تطبیقی موضوعات [فقهی] بدور از تعصب و تقلید کورکورانه ای که روحیهی ابداع و نوآوری را به تعطیلی میکشاند و با حرکت به سوی چشماندازهای گسترده و همهجانبه، چرا که پژوهشهای اسلامی مبتنی بر یک مذهب معین و نادیده گرفتن مذاهب دیگر ما را از نتایج عقلی، اجتهادات و نوآوریهای مجتهدین در عرصههای مهم زندگی محروم میگرداند.
6- بررسی موضوعی وضعیت موجود و تلاش جهت تفکیک مسائل علمی و متدهایی که میتوان آنها را به مصلحت اسلام به کار گرفت از مسائلی که دارای ریشههای تمدنی مخالف اسلام میباشند.
7- تأکید بر متد عقلی و تجربی و پذیرش نقد در برنامه و روش، و دوری از توجیه غیبی مواضع و روشهای نادرستی که ارتباطی با غیب ندارند. و این بدان خاطر است که غیب در اذهان مردم از قداست برخوردار است و از طریق ایجاد امیدواری، ارتقای زندگی انسانی و مرتبط ساختن آن با روز قیامت و تعمیق رضایت از قضا و قدرالهی در درون انسان، در مداوای بسیاری از مشکلات روانی فرد و جامعه تأثیر بسزایی دارد. پس غیب منبع قدرت انسان در پیمودن درست مسیر پر پیچوخم زندگی به شمار میرود.
آنچه ما منکر آن هستیم دور کردن انسان از سنتهای اجتماعی که خداوند آنها را ترسیم نموده، و نیندیشیدن در مورد آنهاست که با آنچه خدا برای روند زندگی انسان در نظر گرفته مخالفت دارد.
با این وصف، شناخت سنتها و قوانین الهی ما را از موضعگیریهای نادرست زیادی در پیمودن مسیر زندگی، وا میدارد و با استفاده از تجارت موفقیتآمیز و منسجم با سنتهای الهی، راه رسیدن به آرمانها برای ما کوتاه میشود.
8- بررسی مثبتگرایانه و هوشیارانه تاریخ تا سنتهای زندگی را از آن استخراج نموده، و آن را میدانی برای بررسی طرحهای اسلامی و عوامل موفقیت و شکست آنها قرار دهیم و از نقاط منفی و عوامل شکست، در برخی از برنامه ها و نقشههای مسلمانان در این مسیر دوری جوییم.
بیماریهای بیداری اسلامی
امراض و گرفتاریهایی که مانع سرزندگی و نشاط بیداری اسلامی بوده، و لازم است که کارگزاران (امور) از آثار منفی آن دوری جسته و بپرهیز اند، عبارت اند از:
1- اختلاف:
مرضی است که به درازای سیر زندگی انسان بر روی زمین وجود داشته و ناشی از فهم نادرست، خودخواهی، پیروی از هوای نفس، سطحینگری و یا عدم تفکیک امور مهم و مهمتر از یکدیگر و... میباشد.
پدیدهی اختلاف در این دوران به اوج خود رسیده است تا جایی که اختلافات فکری به درگیریهای خونینی تبدیل شده که پیکرهی امت را از هم متلاشی نمود و مسلمانان را به تکفیر همدیگر وا داشته است.
همهی این اختلافات در چارچوب مسائل جزئی و سطحی روی میدهد حال آنکه مسائل حیاتی مرتبط با سرنوشت و آیندهی امت اسلامی به حاشیه رانده شدهاند.
به دیگر سخن، تعدد مکاتب و مذاهب فکری که باید وسیلهیی برای پیشرفت فکر انسانی، نوآوری در دنیای اندیشه، کار کردن در زمینههای مشترک، و پذیرش عذر دیگران در مسائل اختلافی و منحصر کردن اختلاف در زمینههای مشخصی باشد همانطور که قرآن بدان تصریح کرده است:
«قل یا أهل الکتاب تعالوا إلی کلمة سواء بیننا و بینکم أن لا نعبد إلا الله»([3]) «بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخن دادگرانهای که میان ما و شما مشترک است، که جز خدای یگانه را نپرستیم».
با این وجود، این مکاتب و مذاهب فکری وسیلهای برای اختلاف و فتنهانگیزی در محافل اسلامی و حتی در اسالیب و روشهای کاری گردیده است. هنوز هم امت اسلامی، علیرغم شعارها و فریادهایی که مصلحان از قرنها پیش برای وحدت سر دادهاند، ناتوان است از اینکه اختلاف بین مذاهب اسلامی و مکاتب فکری را کاهش دهد.
همهی اینها از جهل و نادانی، پیروی از هوای نفس، عدم اخلاص و نبود فرهنگ برخورد با اختلاف و به ویژه سیاست فتنهانگیزی دشمنان اسلام، نشأت گرفته است. ما خواهان بستن باب اختلاف نیستیم، چرا که اختلاف از لوازم طبیعت بشری انسان است بلکه میخواهیم بدانیم چگونه با اختلاف آراء برخورد کرده و نتایجی به سود امت اسلامی از آن بدست آوریم.
2- غرور و خودخواهی:
و این گذرگاه شیطان به درون انسان است که کارهای وی را برایش آراسته و کار دیگران را در نگاه او ناچیز جلوه میدهد. در نتیجه به یک نوع خودپسندی میرسد تا جایی که دیگر هیچ نقد و نصیحتی را از دیگران نمیپذیرد و با توجیه عملکرد خود از نقد و مواظبت بر نفس خود خودداری میکند.
غرور، مسألهای است که گاهی افراد، جماعتها و گروهها بدان مبتلا گشته و موجب انزوای آنها و بیتوجهی به دیگران میشود. و در نتیجه پذیرای هیچگونه انتقادی نخواهند بود، چرا که نقد را متوجه اندیشه، ارزشها و اصول خود میداند.
موضوعیت قضیه میطلبد که انسان مسلمانی که خواستار اصلاح است و نیز جماعتها و گروههایی که میخواهند در مسیر تکامل عملی و میدانی روند خدمترسانی به اسلام گام بردارند، زندگی را عرصهی کسب تجارب قلمداد کنند تا از تجربهها و اشتباهات و آموختههای دیگران استفاده نمایند. گروهها باید در تعامل با افراد خود صریح بوده و بهطور واضح پیروزیها و شکستهایشان را بدانها اعلان کنند و به منظور علاج شکستها و برطرف نمودن آنها توسط گروه و اعضای آن، عوامل شکست را تشریح نمایند. و این کار با شروط زیر شدنی است:
1- هوشیاری گروه و ناامید نشدن آن به سبب صراحتگویی؛
2 - افراد، خود، مسئولیت علاج را برعهده بگیرند و مسئولیت را به گردن دیگران نیندازند و تنها به صورت منتقد باقی نمانند. چون ماندن در سطح زندگی منتقدانه نوعی بیماری و توجیهی برای بازماندگان از کار و تلاش میباشد. به این ترتیب، پیروان گروه موضوعیت قضیه را درک کرده و شخصیت آنها براساس این تفکر و به دور از مغالطه و اصرار بر خطا شکل میگیرد. و این از بارزترین نمادهای جامعهیی اسلامی است که به دور از نخوت و غرور و برای خدا زندگی میکند. نخوت و غروری که از خطرناکترین بیماریهای اخلاقی فرا روی دعوتگران اسلامی به حساب میآیند. تشکل اسلامی که از مواجه با اشتباهات خود واصلاح آنها سرباز میزند با خطر رکود و انزوا از امت اسلامی و رضایت دادن به آنچه که در اختیار دارد، دچار میشود، در نتیجه از نوآوری و توسعه باز مانده و در جا میزند و بدنبال آن اعضایش ریزش کرده و دشمنان بر آن چیره میشوند. برخی تلاش کردهاند تا با فهمی نادرست این شکست و درجازنی را بنام قضا و قدر، محنت و راه پر مخاطره و دشوار پیامبران توجیه کنند. چرا که قضا و قدر مستلزم تسلیم در برابر شرایط و شانه خالی کردن از مسئولیت نبوده و محنت نتیجهی طبیعی تلاش و جهاد مؤمنان برضد ظلم و فساد است نه رضایت دادن به ستم موجود و وضعیت منفی کارگزاران و عدم بررسی اشتباهات و استفاده نکردن از تجارب دیگران، و عدم شناخت شرایط موضوعی محیط کار و کارگزاران و حتی عدم برداشت درست از سنتها و اسباب طبیعی کار.
3- سطحی نگری:
فهم سطحی و کورکورانه ی بسیاری از مسلمانان امروزی از اسلام، و عکسالعملهای هیجانی و ارتجالی که مسلمانان در قبال وضعیت أسفبار و تحت فشار بسیاری از ملتهای مسلمان در فلسطین، قدس، چچن، فیلیپین، کشمیر وافغانستان گرفته تا عراق و... یکی دیگر از بیماریهای بیداری اسلامی است. اگر چه نوع مقاومت و عملیات شهادتطلبانه عامل مهمی برای حفظ آبرو و بقای بیداری اسلامی و برانگیختن روحیهی جهاد در آنها و پیدایش ندای بازگشت به اسلام است، لکن بدون برنامهریزی عمیق و انجام بررسیهای متناسب با دستاوردهای روز و نیازمندیهای دنیای واقع، برای ایجاد پروسهی تغییر و رهایی از جمود فکری و اجتماعی فراگیر، کافی نیست.
مشکل ما این است که از نیاز شدید خود به این مطالعات و هر چند بررسیهای مدرن آگاهی نداریم و متکی به اصول و ثوابتی هستیم که آنها را در اختیار داریم، ولی نمیتوانیم آنها را در ظروف و شرایطی که جامعهی اسلامی امروزه در آن به سر میبرد جامهی عمل بپوشانیم.
قرآن، سنت نبوی و دیگر منابع قانون گذاری اسلامی خطوطی کلی فراروی ما قرار میدهند که میتوان به وسیله آنها برنامه ای را ترسیم نمود که موتور جامعهی اسلامی را در پرتو اسلام و مطابق با نیازهای نوین و پیشرفتهی جامعهی امروزی به حرکت در آورد. لازمهی این امر فهم عمیق و درک صحیح این نیازها و استقبال از آنها با آغوش باز میباشد. و این چیزی است که امروز بدان نیازمند هستیم. ما امروز، نیازمند یک برنامهی اخلاقی هستیم که با زبانی قابل فهم برای همه، حرکت فرد و جامعهی امروزین را پوشش دهد. باید مفاهیم خویش را در قالبی متناسب با ذهنیت مسلمان امروزی ارائه دهیم. و تمام تلاش خود را به خرج دهیم تا اندیشهی اسلامی و کتابهای عقیدتی را از بدعتها، کجروی و غلو پاکسازی کنیم. و بر پژوهشگران عقیدتی و فقهی است که بدانند که باید با برنامهیی جدید و زبانی متناسب با ذهنیت انسان معاصر و چالشهای فرا روی آن به ارزیابی مسائل فکری بپردازند.
این برنامهی پیشرفتهی نوین باید در چارچوب قانونگذاری اسلامی تدوین شود و باید مفاهیم و موضوعات متنوعی که نسل امروزی جامعهی اسلامی در جوانب مختلف زندگی دینی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به آنها نیاز دارد، همراه با احکام شرعی آنها که نمایانگر دیدگاه و قوانین اسلامی است و میتوانند جامعه را اداره و تمام نیازهای قانونگذاری آنرا بخوبی پوشش دهند، مشخص گردند.
از نشانههای سطحینگری این است که اموری که در هرم اولویات فعالیت اصلاح اجتماعی و فکری قرار دارند مشخص نگردند و به امور بیاهمیت و حاشیهیی که فرصتهای زیادی را در راه رسیدن به اهداف و حاکم کردن اسلام از ما میگیرند، بپردازیم.
4- ارتجالی و بیبرنامه بودن:
مقصود از آن نداشتن برنامهریزی و عدم بررسی مسائل، حوادث و موضعگیریها و برخورد واکنشی و عاطفی، نه برخورد معتدل و برنامهریزی شده با آنها است، چون اقدامات ارتجالی و هیجانی در هدر دادن تلاشها، نیروها و فرصتها و نیز ضایع کردن عمر و مال و بدنبال آن نابودی امت اسلامی تأثیر بسزایی دارند. و همهی این آفات، ناشی از موضعگیریهای خام و خودسرانه است. ارتجالی بودن، آفت بزرگی است که ریشهی آن جهل، عقبماندگی، عدم تعقل و نبود حکمت و دوراندیشی در امور میباشد.
دشمن با انجام تحقیقات و ارائهی راهکارهای علمی و تدوین نقشهها در صدد مبارزه با اسلام و مسلمانان است. پس ما نیز باید با تحقیقات و شگردهای مبتنی بر برنامهریزی عقلی، عملی و موضوعی به مقابله با توطئههای آنان بپردازیم.
«أدع إلی سبیل ربّک بالحکمة والموعظة الحسنة وجادلهم بالتی هی أحسن»([4])
«مردم را با حکمت و موعظهی نیکو به راه پروردگارت بخوان و با آنچه بهتر است با آنها مجادله کن.»
راههای معالجه
اولاً: خروج از این بحران بزرگی که امت اسلامی در آن بسر میبرد، جز با اعادهی عقل به حوزهی پژوهش و تحقیق و استنتاج افکار و دیدگاههای عملی درست و متناسب با نیازهای فرآیند اصلاحی، پیشبردی و مدرنیتهی امروزی و بدور از تقلید کورکورانه و پیروی از افکار دیگران و بدون دقتنظر و پالایش عملی آنها امکانپذیر نیست. بنابراین، برای انجام پژوهشهای علمی و مطالعات نوین اسلامی نیازمند ایجاد مؤسسات و بکارگیری تکنولوژی مدرن در خدمت دعوت اسلامی، هستیم.
مسلمانان ثروتمند و دارای توان مالی میتوانند با مشارکت و حمایت از این پروژههای سازنده، به اسلام، دعوت اسلامی، محافظت بر آیندهی امت اسلامی، تلاش علما جهت تبلور اندیشهی اسلامی و تربیت نخبگان علمی خدمت کنند تا از این راه به بهرهی دنیا و آخرت دست یابند و آیندهی تمدنی شکوفایی را برای جامعهی خودتضمین کنند.
ثانیاً: بر علمای اسلام، دعوتگران و مصلحان روشنفکر است که با طرح موضوعات مفید و بررسی مسائل مربوط به انسان مسلمان امروزی با ساختاری نو و جذاب و روشی تشویقکننده نه ترساننده و متناسب با وضعیت متحول اجتماعی، مسئولیت خود را ادا کنند.
ثالثاً: مسئولیت گروهها و مذاهب اسلامی اقتضا میکند که با هم متحد و یکپارچه شوند و بر آنهاست که مطابق با وضعیت موجود امت اسلامی و با روحیهی تفاهم فکری و گفتگوی موضوعی زندگی مسالمتآمیز با هم داشته باشند. همچنین باید روشهای جذاب و گیرای مبتنی بر فهم عمیق اسلامی بکار گیرند و همواره در راستای به روز کردن این متدها، تعمیق افکار، تربیت نسل نوین اسلامی و نجات دادن مسلمانان از چنگال تفرقه، جهل و فساد تلاش کنند.
فِرَق اسلامی باید با در نظر گرفتن آرمانهای بزرگ، آمادگی برای تفاهم، گفتگو با دیگران و هماهنگی با یکدیگر، بطور جدی، از تفرقه و جدایی دوری جویند. و با این کار میتوانند یک استراتژی پیشرفته را ترسیم کنند که با تقسیم وظایف در آن، زمینهی وحدت امت اسلامی، شکوفایی و حفظ آن از تفرقه و نابودی، فراهم میگردد.
دشمن در تلاش است که تمام فرصتها را جهت نابودی جامعهی اسلامی بکارگیرد. گاهی از اختلافات ما سود میجوید و تاریخ این کار را برای ما ثابت کرده است، چرا که استکبار درصدد بوده با بهرهبرداری از اختلافات مذهبی و سیاسی بین گروههای اسلامی، مسلمانان را از هم جدا کرده و آنها را به جوامعی کوچکتر تبدیل کند تا به آسانی بتواند ایشان را شکار کرده و بر آنها چیره شود.
مسئولیت ما در مواظبت از وحدت امت اسلامی از طریق ایجاد وحدت فکری و تفاهم بین کارگزاران و حفظ اهداف با روشهای متناسب با روز، خلاصه میشود. و با این کار، از آیندهی امت اسلامی پاسداری میکنیم. در غیر اینصورت نمیتوان انتظار خیر و نیکی کشید و همه باید مسئولیت نابودی، هدر رفتن تلاشها و توانمندیها و سودجویی دشمن از ضعف و تفرقهی ما را برعهده بگیرند.
بنابراین، جا دارد که مسئولیت خطیر علما، اندیشمندان، دعوتگران و اصلاحگران در قبال ایفای بجا و مقتدرانه، نقشی که از آنها انتظار میرود، یادآور شویم، تا امت اسلامی را از وضعیت تلخ موجود نجات دهند و در مقابل چالشهای خطرناکی که فراروی آن قرار دارد، از آن محافظت نمایند.
پی نوشت:
([1]) این کتاب توسط مقام رهبری، آیة الله سیدعلی خامنهای تحت عنوان «آینده در قلمرو اسلام» به فارسی ترجمه شده و بارها به چاپ رسیده است.(مترجم)
([2]) الرعد: 11.
([3]) آلعمران: 64.
([4]) النحل: 125.
تاثیر انقلاب بر بیداری اسلامی
بی شک انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی در حرکت بیداری جهان اسلام به شمار می رود. این حرکت که در تاریخ معاصر از سوی شخصیت هایی چون سیدجمال الدین اسدآبادی آغاز شد، به مرور گسترش یافت و تحولاتی را در جهان اسلام به دنبال داشت. اما دگرگونی تعیین کننده و موثر در این جریان، انقلاب اسلامی ایران بود که توانست روح عزت و شجاعت را به ملت های مظلوم تزریق کند و آگاهی آنان را نسبت به سیاست های قدرت های سلطه گر افزایش دهد. به مناسبت ایام دهه فجر در همایشی تحت عنوان «تاثیر انقلاب اسلامی بر بیداری اسلامی در جهان» ابعاد این تاثیر بررسی شد. این همایش روز چهارشنبه با حضور صاحب نظران در محل پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات برگزار شد.
انقلاب اسلامی، جهان اسلام را از انفعال خارج کرد
رئیس بنیاد ترجمه و نشر معارف اسلامی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در این همایش طی سخنانی با عنوان «انقلاب اسلامی و گسترش هویت دینی و معنویت»، اظهار داشت: انقلاب اسلامی با طرح نظریه ها و ابتکاراتی چون نوع حکومت اسلامی، ولایت فقیه و مردم سالاری دینی، جهان اسلام را از حالت انفعالی در مقابل دنیای غرب خارج کرد. به گزارش مهر حجت الاسلام اصغر صابری با اشاره به پیشینه درخشان امت اسلامی گفت: بعد از بعثت پیامبر(ص) جامعه عربستان که محل پیدایش اسلام بود، با یک تحول عظیم و بی نظیر مواجه شد و مردم از حالت بدوی به دوره تمدن اسلامی پا گذاشتند و با گذشت زمان علم و اندیشه و معنویت در جوامع اسلامی رونق یافت و در قرن ۴ و ۵ به اوج رسید. وی با اشاره به این که پس از این دوران شکوهمند، شاهد افت و خمودی و رکود در میان جوامع اسلامی هستیم و تا زمان بروز جنگ های صلیبی و زوال خلافت عثمانی این رکود را مشاهده می کنیم تصریح کرد: تفاوت عمده حرکت های صد ساله اخیر چه در داخل کشور و چه خارج از کشور این بود که هر حرکتی که ناشی از اندیشه ها و باورهای دینی مردم بود توانست در حیات اجتماعی و سیاسی جوامع سنتی نقش ایفا کند. صابری در ادامه با مقایسه انقلاب های بزرگ جهان با انقلاب اسلامی ایران، گفت: انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و انقلاب الجزایر هر کدام با رویکرد خاص به وجود آمدند. انقلاب فرانسه بیشتر جنبه مبارزه علیه بورژوازی داشت و علیه ظلم و ستم در آن جنگیده می شد و در نهایت منجر به خلع لویی شانزدهم از قدرت شد. این انقلاب در ۱۰ سال اول دچار هرج و مرج شد و نتوانست آ ن طور که باید و شاید به اهداف خود دست یابد. رئیس بنیاد ترجمه و نشر معارف اسلامی و علوم انسانی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی افزود: در انقلاب الجزایر نیز اگرچه دین نقش داشته ولی نقشی ابزاری بوده است. اندیشمندان و صاحب نظران، انقلاب ایران را به عنوان انقلابی مبتنی بر باورها و اعتقادات دینی مردم معرفی می کنند. صابری در ادامه خاطرنشان کرد: با گذشت انقلاب اسلامی و شروع دوران تک قطبی که جهان را به صورت تک قطبی می انگاشت، نظریه معتقد به نظام تک قطبی با انقلاب اسلامی دچار چالش شد. در بحث مدرنیته نیز تلقی غرب و اندیشمندان این بود که یک جامعه نمی تواند هم مدرن باشد و هم دینی. انقلاب اسلامی ایران و نظام اسلامی ایران خط بطلانی بر این نظریه نیز به شمار می رود. وی در پایان گفت: با پیروزی انقلاب اسلامی نهضت های گوناگونی در جاهای مختلف دنیا از جمله سودان، لبنان، فلسطین و الجزایر به وجود آمد و از انقلاب اسلامی ایران درس گرفتند. تا قبل از انقلاب اسلامی ایران، جوامع اسلامی حالت تدافعی داشتند. دنیای غرب در حال مبارزه با جهان اسلام بود. انقلاب ایران با طرح نظریه ها و ابتکاراتی چون نوع حکومت اسلامی، ولایت فقیه، مردمسالاری دینی و به وجود آوردن مجمع تقریب، جهان اسلام را از این انفعال خارج کرد.
انقلاب اسلامی ایران موج جدیدی از بیداری اسلامی ایجاد کرد
مدیر گروه فلسفه سیاسی انجمن مطالعات سیاسی پژوهشگاه علوم و اندیشه سیاسی هم در سخنانی گفت: وقوع انقلاب اسلامی باعث شکل گیری موج جدیدی از بیداری اسلامی است. حجت الاسلام دکتر مهدی امیدی که با موضوع انقلاب اسلامی و تاثیر آن بر اصلاح نظام های حکومتی در جهان اسلام سخنرانی کرد، با اشاره به این که در بحث وی ۲ موضوع مورد توجه خواهد بود، گفت: موضوع اول موردنظر در این بحث تحولات مناطق مختلف دنیا پس از انقلاب اسلامی است و موضوع دیگر گفتمان انقلاب اسلامی و علت جذابیت آن. وی تصریح کرد: عبدالمجید شرفی در کتاب خود با عنوان مستقبل الاسلام فی الغرب و الشرق به گفت وگو با هافمن اسلام شناس آلمانی می پردازد و در این گفت وگوها نکاتی قابل دریافت است. امیدی تصریح کرد: شرفی می گوید جهان اسلام قرن هاست دچار رکود شده و هیچ امیدی به آینده وجود ندارد و باید منتظر رستاخیز بود. اصلا هیچ گونه اجماعی بر سر مسائل مرتبط با سیاست و قانون وجود ندارد و اسلام در برابر تحولات سریع مدرنیته ضعف دارد و ضعیف شده است. وی گفت: فضای ترسیمی هافمن نیز فضای قابل تاملی است. او می گوید جهل و کم سوادی در جهان اسلام وجود دارد و زنان به عنوان جنس دوم در آن مطرح هستند. قطعا انقلاب اسلامی توانسته این فضا را تغییر دهد. امیدی تاکید کرد: انقلاب صنعتی، کشف نفت و حضور صهیونیست ها در خاورمیانه و حمله ناپلئون به مصر باعث می شود مسلمانان متوجه خطرات تمدن غرب بشوند.
برای مقابله با این تهدیدات راه حل هایی ارائه شد که هیچ کدام نتوانست به نتیجه برسد و به نوعی باعث تنش گسترده در جهان اسلام شد و متصدیان احساس کردند با خطر فروپاشی نهضت اسلامی روبه رو هستند و لذا جنبش های مذهبی و سیاسی پس از ناکامی دولت عثمانی شکل گرفتند. این پژوهشگر حوزه علوم سیاسی در ادامه افزود: نحله های گوناگونی پس از بیداری جهان اسلام شکل گرفت. شکل اول این نحله ها ماهیتی غرب گرا دارند و منشاء آن اعزام افرادی برای تحصیل و یادگیری اصول نظامی از غرب توسط دولت عثمانی بود. هم چنین حمله ناپلئون به مصر و نشاندن محمد علی پاشا به جای قدرتمندان محلی منصوب دولت عثمانی نیز باعث به تخت نشاندن شخصیت های غربی بود. امیدی خاطرنشان کرد: از این رو جریان حمله به میراث عربی و ورود واژگان جدید غربی همچون ناسیونالیسم رواج می یابد. در این دوران انواع عربگرایی شکل گرفت که عرب گرایی تندرو، عرب گرایی لیبرال، عرب گرایی ناصری و عرب گرایی بعثی و جنبش ملی گرایی دانشجویان فلسطینی در دانشگاه بیروت از این جمله به شمار می روند. وی افزود: نحله دیگر، نحله اسلام گرایی به رهبری سید جمال الدین اسدآبادی است.
شاگردان او از جمله محمد عبده و حسن البناء که موسس اخوان المسلمین است نیز در این نحله جای می گیرند. وی تصریح کرد: وقوع انقلاب اسلامی باعث شکل گیری موج جدیدی از بیداری اسلامی است. از این به بعد شاهد هستیم که نحله های فکری خود را بازسازی کردند و نحله های جدیدتری نیز شکل گرفتند. جنبشهای آزادی بخش و هم چنین جنبشهای اسلامی در کشورهایی چون مصر، عربستان، سوریه، عراق، اندونزی و کشورهای حاشیه خلیج فارس متاثر از انقلاب اسلامی ایران هستند. وی در پایان خاطرنشان کرد: انقلاب اسلامی ایران با تغذیه فکری سیاسی و فرهنگی، تقویت روحی و روانی، ایجاد اطمینان به پیروزی و انتقال روشهای مبارزاتی توانسته بر جنبش های معاصر اعم از اسلامی و آزادی بخش تاثیر بگذارد.
انقلاب اسلامی غرور و عزت مسلمانان را افزایش داد
رئیس پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری نیز گفت: دمیده شدن روح جدید در جهان اسلام، ایجاد عزت نفس و غرور ملی و ایجاد فضای اخوت و برادری میان مسلمانان از جمله تاثیرات ماندگار و کلان انقلاب اسلامی بر جهان عرب بوده است. دکتر علی اکبر علیخانی رئیس پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، که در این همایش با عنوان «انقلاب اسلامی و گسترش بیداری اسلامی در مجامع فکری اهل سنت» سخنرانی می کرد، اظهار داشت: اسلام گراها به دو دسته سنتی و روشنفکری دینی تقسیم می شوند. گرایش سنتی به ۵ گروه تقسیم می شود که عبارتند از: رویکرد تشکیلاتی، رویکرد اصلاح طلبانه، رویکرد سلفی، رویکرد انقلابی و رویکرد فقهی. وی یادآور شد: رویکرد اسلامی معتقد است دنیای اسلام باید به آموزه های اسلام اولیه برگردد. در مقابل این دیدگاه غیر اسلام گراها معتقدند که خیلی نمی توان از اسلام برای جهان امروز بهره برد و اسلام دینی برای آخرت است. متفکران غیر اسلام گرا در جهان عرب به دو دسته سکولار و مارکسیست تقسیم می شوند.
عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق(ع) در ادامه تصریح کرد: اسلام گراهای روشنفکر در جهان عرب را می توان به سه رویکرد تقسیم کرد که عبارتند از رویکرد فلسفی، رویکرد اندیشه ای و رویکرد فرهنگی و تبلیغی. در رویکرد فلسفی می توان به افرادی چون حسن حنفی، محمد عابد الجابری و ابوزید اشاره کرد. در میان متفکران رویکرد اندیشه ای راشد الغنوشی را می توان برشمرد. معتقدان به این رویکرد برخلاف متفکران خیلی به مباحث پایه نمی پردازند و طرح مسائل هنجاری را در دستور کار خود قرار می دهند. وی افزود: در میان متفکران غیر اسلام گرای سکولار نیز می توان همین تقسیم بندی را مشاهده کرد. آن ها نیز به سه رویکرد فلسفی، اندیشه ای و فرهنگی- تبلیغی قابل تقسیم هستند که در طیف فرهنگی و تبلیغی می توان به روزنامه نگاران اشاره کرد. این استاد دانشگاه در ادامه خاطرنشان کرد:
در مورد تاثیر انقلاب اسلامی بر متفکران جهان عرب می توان علاوه بر خود پدیده انقلاب اسلامی به سه دوره سال های۵۷ تا ۶۷، ۶۷ تا ۷۷ و ۷۷ تا ۸۷ اشاره کرد که هر دوره تاثیر خاص خود را بر متفکران جهان عرب داشته است. علیخانی تاکید کرد: انقلاب اسلامی ایران دو تاثیر کلان و خاص بر متفکران جهان عرب بر جای گذارد. تاثیرات کلان تاثیراتی است که هنوز هم در میان آن ها باقی مانده است. دمیده شدن روح جدید در جهان اسلام، ایجاد عزت نفس و غرور ملی، کاستن از احساس تحقیر مسلمانان در مقابل دنیای غرب، ایجاد فضای اخوت و برادری میان مسلمانان، ایجاد امید به آینده در میان مسلمانان برای ایجاد تمدن اسلامی و پررنگ شدن نقش دین در روابط بین الملل از جمله تاثیرات ماندگار و کلان انقلاب اسلامی بر جهان عرب بوده است.
تبعيد آمريكا به حاشيه
مهدي محمدي
گذشته ايران تبديل به آينده خاورميانه خواهد شد. اين جمله زماني يك پيش بيني درباره تحولات آينده به حساب مي آمد و موافقان و مخالفاني داشت. امروز اما اين جمله فقط يك توصيف است نه پيش بيني. توصيف آنچه جلوي چشم همگان مي گذرد و البته باز هم موافقان و مخالفاني دارد. منتها اين بار مخالفاني هراسان و نااميد كه همه فكر و ذكرشان اين است كه اگر نمي توانند جلوي اين روند را بگيرند لااقل آن را كند كنند يا از دامنه نفوذ و گستره اش بكاهند و موافقاني سرخوش و اميدوار كه اكنون تازه احساس مي كنند راهي مطمئن با دورنمايي روشن براي پيمودن يافته اند.
اين بحث كه آيا انقلاب مردم مصر و پيش از آن انتفاضه مردم تونس، يك حركت اسلامي است و از انقلاب اسلامي مردم ايران و نظامي كه 30 سال است بر مبناي آن پايه گذاري شده الگو گرفته اگرچه بسيار كليدي است ولي جاي بحث و جدل چنداني ندارد. روشن است كه مردم مصر و تونس براي آغاز حركت نياز به يك عامل بسيار نيرومند برانگيزاننده در ذهن خود داشته اند و پس از آغاز حركت هم براي آنكه رنج ها و فشارهاي ناشي از مبارزه با ديكتاتورهايي بي رحم را تاب بياورند محتاج آن بوده اند كه دائما به مدلي آرماني در ذهن خود مراجعه كنند. ترديدي نيست كه خشم ناشي از سيطره چند دهه اي خودكامگي و تحقير بي امان توده ها از جانب ديكتاتورهاي متكبر و البته فرومايه، انگيزه اي مهم در اين ميان بوده است اما تاريخ معاصر به ياد ندارد كه گرسنگي و رنج اقتصادي يا طلب زندگي مرفه بي آنكه يك ايدئولوژي محكم آن را پشتيباني كند، باعث شعله ور شدن يك انقلاب شده باشد.
نگاهي به ابعاد حركتي كه اكنون در مصر آغاز شده و در شرف به نتيجه رسيدن است جاي شبهه اي باقي نمي گذارد كه خيزشي چنين عظيم را جز نيروي ايمان و باور ديني نمي تواند به وجود بياورد و به پيش ببرد. علاوه بر اين، همچنان كه بسياري از انديشمندان مصري در روزهاي گذشته به صراحت گفته اند آنچه به آنها نيرو بخشيده و گام هاي آنها را استوار كرده اين است كه مي بينند يك الگوي موفق از استقلال متكي به آموزه هاي ديني پيش چشم آنها وجود دارد كه توانسته 30 سال تمام توطئه ها و كينه توزي هاي آمريكا را تاب بياورد و روز به روز قدرتمندتر شود. ترديدي نيست كه اگر اين مدل و آن باور وجود نداشت، منبعي هم نبود كه «جرئت و شهامت» لازم براي اين خيزش عظيم را فراهم كند.
توجيهات سكولار براي تبيين اين حركت عظيم بسيار فقير و كم مايه است. اينكه ميليون ها نفر جان خود را كف دست بگيرند، 16 شبانه روز در محاصره تانك ها كف خيابان بمانند و شعار خود را از «مبارك برو» به «مرگ بر مبارك» تغيير بدهند، مسلما هدفي بزرگتر و ارجمندتر از طلب نان دارد و اين حقيقتي است كه اگر چشم بر آن بسته شود تنها اتفاقي كه افتاده اضافه شدن يك اشتباه محاسباتي جديد به خروارها اشتباه محاسباتي آمريكايي ها و همدستانشان درباره حال و روز منطقه است. همان اشتباهي كه روز پنج شنبه جيمز كلاپر مدير اطلاعات ملي آمريكا و لئون پانتا رييس سازمان سيا در مقابل اعضاي كميته اطلاعاتي مجلس نمايندگان به آن اعتراف كردند اما هنوز معلوم نيست از آن به اندازه كافي درس گرفته باشند.
نگاه به تحولات خاورميانه از منظر راهبردي روش ديگري است كه به دقت نشان مي دهد منشا اين زلزله بزرگ كجاست. لئون پانتا رييس سيا گفته است سال گذشته بيش از 400 گزارش اطلاعاتي مطالعه كرده كه همه آنها مي گفته اند منطقه خاورميانه در شرف تغيير است. اما او نگفته كه پس چرا نتوانسته حادثه اي چنين عظيم را كه امام خميني بيش از 30 سال پيش با جزئيات از آن خبر داده بود پيش بيني كند. علاوه بر اين نه پانتا و نه كلاپر نگفته اند كه اگر واقعا حدس مي زده اند كه چنين تحولاتي در راه باشد پس چرا در مقابل آن هيچ اقدامي انجام نداده اند و اكنون سير پرشتاب حوادث است كه آنها را به اين سو و آن سو مي كشد بي آنكه بدانند چه مي كنند و چند دقيقه بعد بايد منتظر چه چيزي باشند. اين ادعاهاي بزرگ آدمي را به ياد آن چند بار ديگري مي اندازد كه دستگاه هاي عريض و طويل اطلاعاتي آمريكا قادر به پيش بيني حوادثي بسيار بزرگ كه حتي مردم عادي هم از آن باخبر بوده اند، نشده اند و ثابت مي كند كه ناتواني ذهني آمريكا در تحليل درست حوادث منطقه سابقه دار است.
نخستين مورد انقلاب اسلامي ايران بود كه همه اسناد موجود نشان مي دهد آمريكايي ها در مقابل آن غافلگير شدند. يكي از آخرين اسنادي كه در اين مورد منتشر شده سخنان اوري لوبراني مشاور موشه يعلون معاون نخست وزير اسراييل و آخرين سفير رژيم اشغالگر قدس در ايران است. وي در سخنراني كه اواخر سال گذشته در بنياد دفاع از دموكراسي هاي واشينگتن(FDD) انجام داده مي گويد چند هفته قبل از سقوط محمدرضا پهلوي با سفير آمريكا در تهران ملاقات كرده و او مطلقا حاضر نشده اين موضوع را بپذيرد كه حكومت پهلوي رو به زوال است.
لوبراني مي گويد مشكل آمريكايي ها اين است كه هيچ وقت نتوانسته اند بفهمند ايران چه جور جايي است و مردم آن چگونه فكر مي كنند. مورد دوم هم فتنه سال 88 در ايران است. جوزف فيتساناكيس گزارشگر ويژه فارين پاليسي در امور اطلاعاتي در همان هفته هاي اول بعد از 22 خرداد 88 در مقاله اي بسيار مهم كه متاسفانه كم مورد توجه قرار گرفته است نوشت تحليلگران سازمان سيا با شنيدن صداي الله اكبر از پشت بام برخي خانه ها در ايران به اين تحليل رسيده اند كه اتفاقات سال 57 در حال تكرار است و نظام جمهوري اسلامي رفتني است!
اگرچه اين خوش خيالي خيلي زود زايل شد اما همين كه تحليلگران سيا باز هم نتوانسته بودند الله اكبر واقعي را از نوع بدلي و قلابي آن تشخيص بدهند نشان مي داد كه از 30 سال پيش تا حالا پيشرفتي نكرده اند. نمونه مصر آخرين موردي است كه نشان مي دهد آمريكايي ها در فهم وقايع خاورميانه تا چه حد كودن هستند. تلاش براي تبديل انقلاب به رفورم و جايگزين كردن يك مهره با مهره ديگر، و بعد همراه نشان دادن خود با مردم (كاري كه اوباما ديشب انجام داد)چنان كه گويي در اين 30 سال همه كور و كر بوده اند و هيچ كس نديده است كه چگونه آمريكا روي مبارك به عنوان يك سرمايه استراتژيك حساب مي كرد همه نشان دهنده اين است كه آمريكايي ها نتوانسته اند به عمق آنچه در مصر مي گذرد و از اين پس به سراسر منطقه سرايت خواهد كرد، پي ببرند.
در واقع قضيه بسيار فراتر از عدم پيش بيني است. اينكه آمريكايي ها نمي توانند بفهمند در منطقه چه خبر است و قادر به پيش بيني تحولات نيستند تازه اول ماجراست. اصل داستان بسيار عميق تر از اين است.
نخست اينكه بدون شك خاورميانه ديگر هرگز چنان نخواهد بود كه پيش از اين بود. جغرافياي سياسي خاورميانه به سرعت دگرگون خواهد شد و انقلاب مصر به همه ديكتاتوري هاي وابسته منطقه سرايت خواهد كرد. اعضاي تيم امنيت ملي اوباما احتمالا 15 روز است كه نخوابيده اند اما بايد خود را براي بي خوابي هاي بسيار بيشتر از اين آماده كنند. اگر يك جرقه كوچك در تونس آتشي چنين عظيم در مصر برانگيخته بدون شك اين آتش به طوفاني مهيب در سراسر خاورميانه تبديل خواهد شد. كابوس ديكتاتورها تازه آغاز شده است. منافع حياتي آمريكا دچار چنان آسيبي خواهد شد كه بعيد است تا سال هاي طولاني بتوانند ابعاد آن را حتي برآورد كنند چه رسد به اينكه راه چاره و درماني بيابند. هنوز معلوم نيست كه آمريكايي ها با مصيبتي به نام سقوط رژيم مبارك چه خواهند كرد. بهترين كار اين است كه اسراييل را به حال خود رها كنند و بار كنند و از خاورميانه بروند. اما سناريوهاي احمقانه تري هم هست كه احتمالا با سيستم ذهني آمريكايي ها سازگارتر است.
يك سناريو آغاز يك قشون كشي نظامي جديد به منطقه و اشغال نقاط استراتژيك مانند كانال سوئز و صحراي سيناست كه اگر اتفاق بيفتد مي توان آن را پايان كار آمريكا در جهان خواند چرا كه اين حماقت در مدت زماني كوتاه آتشي را كه در قاره روشن شده به واشينگتن خواهد كشاند. سناريوي دوم تلاش براي كودتا در مصر است كه بعيد است تا زماني كه مردم هوشيارانه در خيابان ها حضور دارند امكانپذير باشد. سناريوي سوم تلاش براي به راه انداختن كودتاها و ناآرامي هاي جديد در كشورهاي عضو محور مقاومت است كه آن هم البته ايده مسخره اي بيش نيست چرا كه تحولات اخير مصر همه غرب گرايان در سراسر منطقه را در بهت و حيرتي بي مانند فرو برده و امكان هرگونه ابتكار عمل را از آنها گرفته است.
دوم اينكه اسراييل به پايان كار نزديك مي شود. تا همين جا هم اسراييل يك پروژه شكست خورده است كه مدتهاست هزينه هاي آن بر فوايدش غلبه كرده اما از اين به بعد بحران موجوديت اسراييل به يك گرفتاري دائمي براي آمريكا تبديل خواهد شد. اسراييلي ها تازه از اين به بعد است كه مزه محاصره واقعي را خواهند چشيد و خواهند دانست كه قلدري كردن و دست اندازي به سرزمين هاي اسلامي چه تبعاتي مي تواند داشته باشد.
و سوم اينكه نقش بازيگردان ها در منطقه جابجا خواهد شد. آمريكايي ها از اين بعد نقشي جز مديريت حاشيه ها در منطقه نخواهد داشت. مديريت متن تحولات خاورميانه در اختيار ايران به عنوان يگانه منبع الهام و تغذيه حركت هاي ضد آمريكايي در منطقه خواهد بود كه مي تواند الگوهاي آينده سياسي منطقه را ايجاد و مديريت كند. تبعيد آمريكا به حاشيه مهم ترين حادثه ژئوپلتيكي است كه بايد در انتظار آن بود.
آيا تفاوت مبنايي وجود دارد كه انقلاب در مصر و تونس به نقطه «تغيير» رسيد ولي در ليبي، يمن و بحرين هنوز نرسيده است؟ آيا «سركوب»، روند انقلاب را تحت تاثير جدي قرار داده است؟ آيا غرب بعد از تجربه تونس و مصر، راه سوار شدن بر اوضاع و مهار آن را پيدا كرده است؟ آيا «جغرافيا» در تونس، مصر، ليبي، يمن و بحرين عامل اصلي در اين «تفاوت ها» است؟ آيا انقلاب-ولو فعلا- در همين نقطه متوقف شده است؟ چه چشم اندازي فراروي تحولات كنوني قرار دارد، مثبت است يا منفي؟
اين سؤالات مهمترين سؤالاتي است كه در تحليل تحولات منطقه فرا روي ما قرار دارند و سبب تحليل هاي متفاوت پيرامون وضعيت جاري شده و طبعا پاسخ به آنها مي تواند از بسياري ابهامات «راز زدايي» كند.
بعضي براي تحليل اين تفاوت ها به سراغ جغرافياي اين انقلابها رفته اند و خواسته اند بگويند تاكتيك ها و آثار ناشي از تفاوت هاي آن به نتايج متفاوت منجر شده است. براساس اين نگرش مردم تونس و مصر- بطور نسبي- به پيروزي رسيدند چون انقلابيون از يك سو نقطه ثقل تمركز اعتراضات خود را «پايتخت» قرار دادند و از سوي ديگر در پايتخت نقطه اي اساسي- خيابان مركزي بورقيبه در تونس و ميدان مركزي التحرير در مصر- را در اختيار گرفتند و اين طبيعي بود كه سقوط خيابان بورقيبه به مثابه سقوط رژيم بن علي و سقوط ميدان التحرير به مثابه سقوط رژيم مبارك باشد در حاليكه انقلابيون در ليبي به جاي تمركز روي پايتخت تظاهرات خود را متوجه شهرهاي ديگركردند و اگرچه توانستند بخش اعظم ليبي را آزاد نمايند ولي چون «طرابلس» در اختيار قذافي بود، رژيم توانست بماند و انقلابيون را عقب بزند كما اينكه در مورد يمن هم انقلابيون در روزهاي آغازين از شهرهاي پيراموني پايتخت شروع كردند و يك هفته بعد دامنه انقلاب را به پايتخت كشاندند ولي در اين فاصله علي عبدالله صالح خود را آماده مواجهه با اين شرايط كرده بود. اگر اين تحليل را بپذيريم بايد بگوييم رژيم هاي ديكتاتوري فقط در شرايط «غافلگيري» سقوط مي كنند و حال آنكه سرنگوني رژيم پهلوي بطلان چنين تحليلي را آشكار مي كند. انقلاب ايران ابتدا از شهرهاي پيراموني نظير قم، تبريز، جهرم، يزد و... شروع شد و ماهها طول كشيد تا دامنه آن به پايتخت برسد و در پايتخت هم ميدان خاصي كانون حضور و تجمع مردم نبود. البته ما با اين پاسخ نمي خواهيم بگوييم تاكتيك ها و نقاط خاص هيچ تاثيري در روند پيروزي يا شكست يك قيام يا انقلاب ندارند بلكه سخن در تاثير بلامعارض آن است.
بعضي هم گفته اند «سركوب» جواب داده و به عامل اصلي ضعيف شدن شعله انقلاب ها در كشورهاي ليبي، يمن و بحرين تبديل شده است. براساس اين نگرش، مردم در تونس و مصر توانستند رژيم هاي حاكم را به زودي به «تمكين» وادار نمايند چون رژيم هاي بن علي و مبارك در مورد استفاده گسترده از قدرت نظامي ترديد داشتند. در تونس ارتش و دستگاه امنيتي بعد از چند روز مقاومت از صحنه تحولات كنار رفتند و در مصر نيز ارتش از ابتدا معتقد بود اهرم نظامي كار را بدتر مي كند اين در حالي است كه رژيم هاي قذافي و عبدالله صالح از ابتدا درباره استفاده از اهرم نظامي مصمم بودند و از آن استفاده كردند. در بحرين نيز اگرچه تا دو هفته پس از آغاز قيام ترديدهايي درباره بكارگيري نيروي نظامي وجود داشت ولي به زودي «آل خليفه» مماشات و ترديد را كنار گذاشته و به شديدترين وجه از اهرم نظامي استفاده كردند. براساس اين نگرش انقلاب هاي مردمي در اين منطقه و مناطق مشابه، زماني به پيروزي مي رسند كه از اهرم نظامي عليه آنان استفاده نشود و يا استفاده از آن با محدوديت هاي زياد مواجه باشد. اگر اين نظريه را بپذيريم بايد بگوييم براي مدتها وقوع تحولات مهمي از قبيل آنچه در 3-2 ماه اخير اتفاق افتاد، متوقف شده است. اين نظريه درست نيست چرا كه اولا هنوز زود است كه بگوييم استفاده از «مشت آهنين» مردم ليبي، يمن و بحرين را به خانه مي كشاند و ثانيا عليرغم استفاده گسترده از اهرم نظامي هنوز مردم اين سه كشور در صحنه حضور دارند و هر روز زمزمه تغيير حكومت در اين كشورها به گوش مي رسد. البته در عين حال نمي توان كتمان كرد كه مردم- بخصوص در ليبي و بحرين- در مواجهه با مشت آهنين دچار مشكلات و محدوديت هاي زيادي شده اند و از آزادي عمل آنها كاسته شده است. همه مي دانيم كه نيروهاي مدني در «اعتراضات مسالمت آميز» ظرفيت بيشتري براي مقابله با نظام حاكم دارند.
بعضي هم گفته اند غرب بعد از تحولات تونس و يمن، راه كنترل امواج انقلاب هاي مردمي را پيدا كرده است و لذا اگرچه غرب در مواجهه با انقلاب تونس و مصر، دچار سردرگمي و انفعال گرديد ولي توانست راه سلطه بر انقلاب هاي سه كشور ديگر را پيدا كند. براساس اين نگرش انقلاب در ليبي، يمن و بحرين پيش نمي رود چون غرب در مقابل آن ايستاده است و در نتيجه تا زماني كه غرب نخواهد رژيم ديگري در اين منطقه فرو نمي پاشد! البته ممكن است غرب خود به قذافي و عبدالله صالح بگويد كه كشورشان را ترك كنند و پس از آن به دسته اي از مخالفان اجازه دهند جايگزين اين رژيم ها بشوند. استناد اين نظريه عمدتا به تحركات ديپلماتيك و نظامي غرب در ليبي است. اين در حالي است كه غرب در ليبي و يمن اگرچه رژيم هاي كشورهاي فوق را در كنار خود دارند ولي در ظرف اجتماعي و مردمي اين كشورها از توانايي هاي خاصي برخوردار نيستند. آمريكايي ها سال هاست كه ارتباط فعالي با بدنه اجتماعي ليبي و يمن نداشته اند هر چند ترديدي در اين نيست كه در اين سال ها دستگاه هاي جاسوسي و اطلاعاتي غرب قطعاً عناصري از نخبگان را به خود متصل كرده اند ولي از آنجا كه جنس غرب و عواملشان با جنس مردم و انقلاب آنان تفاوت دارد، نمي توان پذيرفت كه غرب توانسته جريان فعالي را به نفع خود وارد صحنه كرده و از طريق آنان اميد پيروزي را از توده ها ستانده و مردم را به خانه هايشان برگردانده است. برخورد سخت غرب با پديده ليبي و برخورد سخت آل سعود و آل خليفه با مردم بحرين نشان مي دهد كه غرب در حوزه قدرت نرم، كشورهاي ياد شده را دور از دسترس خود ارزيابي مي نمايد. در اين ميان گفتني است كه متأسفانه بعضي هم با اين «گمانه» كه اين انقلاب ها از اساس به وجود آمدند تا تداوم حيات رژيم صهيونيستي را ممكن گردانند - چرا كه اسرائيل همواره ثبات خود را در بي ثبات كردن ديگران ديده است- نسبت به آينده اين انقلاب ها خوشبين نيستند ولي براي اثبات نظر خود حتي يك سند يا دليل قابل قبول هم ارائه نمي كنند!
بعضي هم معتقدند به هر ترتيب و به هر دليل انقلاب هاي اخير با مانع جدي مواجه گرديده و جز «خاموشي» سرنوشتي ندارند بنابراين منافع ملي كشور و نظام اقتضا مي كند كه ظرفيت سياسي و ديپلماتيك خود را براي «عادي سازي» شرايط وارد ميدان نمائيم. البته اگر به سابقه مراجعه كنيم اينها نه در دوره حضرت امام و نه در دوره كنوني هيچگاه خيزش هاي اسلامي را با ترازوي منافع ملي منطبق و همخوان نديده و از آن حمايت نكرده اند و پاره اي هم بدون آنكه جرأت علني كردن موضع خود را داشته باشند، حفظ رژيم هاي آمريكايي و كار با اين رژيم ها را «مطلوب» ارزيابي مي كنند. اينها البته قادر نيستند از دهها سال پيگيري اين سياست به «دستاورد»ي اشاره كنند و يا حتي نمي توانند ثابت كنند كه سكوت ما در مقابل عملكرد ضد مردمي رژيم هاي وابسته، از دامنه خشم آمريكا و رژيم هايي مثل آل سعود عليه ايران كاسته است. كينه عميق آنان نسبت به انقلاب اسلامي، امام و... حتي در دوره رياست صاحب نظريه «گفت وگوي تمدن ها» بر ايران موج مي زد.
درمورد روند تحولات در حوزه عربي- اسلامي گفتني هاي ديگري هم وجود دارد:
1- ترديدي در اين نيست كه كشورها با يكديگر تفاوت هايي داشته و تاكتيك هاي متفاوت هم در پيدايي و روند يك پديده اثر خاص خود را دارند ولي نبايد ترديد كرد كه انقلاب ها - كه عده اي از اذعان به آن اجتناب مي نمايند- حتي در تونس و مصر به سرانجام نرسيده و تازه آغاز شده اند. در مصر رفتن رژيم حسني مبارك، طليعه انقلابي است كه روي خواهد داد و به احتمال زياد مدت زماني لازم است تا انقلاب مصر و تونس به پيروزي برسد. اين انقلاب ها در اين فاصله زماني بالغ خواهند شد و اين كشورها را به كشورهاي ديگري با هويت اسلامي تبديل مي كند. اين مسئله در مورد بحرين و يمن هم صدق مي كند. مردم بحرين در اين مرحله توانستند همگاني بودن خواست خود مبني بر تغيير رژيم آل خليفه را به اثبات رسانده و عدم مشروعيت آن راثبت كنند. رژيم آل سعود و دنباله آن در بحرين با مشت آهنين وارد شدند و مانعي بر سر راه پيروزي به وجود آوردند اما مگر مردم بحرين قادر نيستند به مشت آهنين مجهز شوند؟ مگر شيعيان در لبنان و يمن بعد از مواجهه با مشت آهنين دشمن خود به آن مجهز نشده و معادله را به ضرر دشمن جنايتكار تغيير ندادند؟ پس چه جاي آن است كه خيال كنيم قيام بحرين و... به پايان راه رسيده است.
2- غرب تلاش زيادي براي شناختن اين انقلابات، علل پيدايي آنها و يافتن راهي براي سيطره بر آنها انجام مي دهد. نگاهي به حجم عظيم سفرهاي ديپلمات هاي غربي به منطقه و محور بودن تحولات اين منطقه در سرمقاله ها و گزارش هاي اصلي روزنامه هاي معتبر آمريكا و اروپا به خوبي از تمركز غرب بر روي اين تحولات خبر مي دهند ولي دليل روشني براي اينكه ثابت كند حجم عظيم اين تلاش ها در نهايت بر «اراده مردم براي تغيير» غلبه مي كند وجود ندارد كما اينكه با استناد به تجربه تلاش غرب براي حفظ رژيم پهلوي در ايران، رژيم نميري در سودان و... اين تلاش ها قاعدتاً قرين موفقيت نخواهند بود. كما اينكه وعده الهي مبني بر غلبه مستضعفين بر مستكبرين هم اين را نشان مي دهد و مي دانيم كه «ولن يخلف الله وعده» (حج آيه 22) اگر در ليبي، انقلابيون با مشكل مواجه هستند از اين روست كه از ابتدا دست به اسلحه برده و مبارزه سياسي را به مبارزه اي نظامي تبديل كردند و مواجهه نظامي -در كوتاه مدت- به نفع قذافي تمام شد و حضور نظامي ناتو را نيز در پي داشت و اين در حالي بود كه ورود ناتو اوضاع را نظامي تر كرد و همه مي دانند كه وقتي نظامي گري حرف اول را بزند رژيم قذافي در مقايسه با انقلابيون از امكانات بيشتري برخوردار خواهد بود.
3- تحولات بحرين وضعيت معكوس ليبي را به نمايش گذاشت در اينجا مبارزه مردم مسالمت آميز بود، قاعده حضور در ميدان اصلي پايتخت هم رعايت شد ولي رژيم به اهرم نظامي متوسل شد در حالي كه اين اهرم فقدان مشروعيت آل خليفه را مضاعف كرد و راه را بر انواعي از اقدامات ضد حكومتي به روي مردم بحرين گشود. در نهايت ممكن است رفتن آل خليفه چند ماه ديگر به درازا بكشد ولي ترديدي نيست كه مردم طي هفته هاي آينده رفتن قذافي و صالح را مشاهده خواهند كرد و اين تازه طليعه صبح است.
سعدالله زارعي
تحولات واقعه در خاورمیانه و رسالت سنگین انقلاب اسلامی ایران
محمد امیر خوش صحبتان
سقوط «طاغوت سیاسی» و آغاز راه
در حیات انسانی انقلاب طبق مبانی قرآنی سه طاغوت باید سرنگون شوند و تعالیم سعادتگستر الهی جایگزین آنها شود. در قرآن کریم به موسی (ع) دستور داده میشود به سمت این سه طاغوت (فرعون نماد طاغوت سیاسی، هامان نماد طاغوت فرهنگی و قارون نماد طاغوت اقتصادی) حرکت کند و در پی اصلاح این سه حوزه برآید. برهمین اساس در تفکر قرآنی انقلاب لزوماً به معنی تغییر ساختار سیاسی تلقی نمیشود. چیزی که امروزه در عرف سیاسی کاملاً عکس آن مفروض گرفته میشود. با این تعاریف آیا انقلاب اسلامی ایران به هدف نهایی خود که تنها با سرنگونی هر سه طاغوت سیاسی، فرهنگی و اقتصادی متجلی می گردد دست یافته است؟
تحولات اخیر در منطقه بهخصوص با اوجگیری جریان مخالف دولت در مصر و تونس و سرنگونی ایندولتها، نگاه تحلیلگران را به سوی خود بیش از پیش جلب نمود تا جایی که بسیاری به بازشکافی و مداقه در این تحولات پرداختند و هرکس از ظن خود به توصیف و تشریح وقایع پرداخت. نکته مهم در این میان بحث منشاء اثر بودن انقلاب اسلامی ایران در این تحولات بود. هرچند در بسیاری از تحلیها تاثیرات فکری انقلاب اسلامی مورد اشاره قرار گرفت اما در هیچ یک از این آثار به پلهی بعد از تحلیل اولیه رجوع نشد که منشاء اثر بودن انقلاب اسلامی در محتوا تا چه حد بوده و اصالتاً تعریف محتوایی درستی از انقلاب ایران برای مردم منطقه ارائه شده است که بتوان با توجه به آن الگوی انقلاب را منشأ اثر در وقایع منطقه دانست.
شاید این ادعا غریب به نظر رسد و تصور شود که تعریف محتوای انقلاب مشخص بوده و هست پس اصلاً سؤال از آن در حال حاضر نمیتواند محل بحث قرار گیرد. اما نکتهای که شاید سابقهای به درازای تاریخ حیات انقلاب اسلامی داشته باشد همین است که اتفاقاً نقطه گره و بزنگاه انقلاب اسلامی همین تعریف محتوایی بوده است که گرچه در صحبتهای امام راحل، رهبری، برخی عملکردها و... به صورت فاکتورهای مجزا مطرح شد، لکن این تعریف در هیچ زمان و مکانی منسجم و مورد اتفاق نظری و عملی حتی در میان افراد دخیل در انقلاب قرار نگرفته است. این مدعا گرچه سنگین به نظر میآید، اما شاهد مثال و قرینه صدق آن را میتوان در بسیاری از عملکردها در طول حیات انقلاب و نیز اظهارنظرهای برخی از مسئولین جمهوری اسلامی سراغ گرفت چه آنکه در بسیاری از موارد این نوع تقابلات چه در نظر و چه در عمل منجر به متناقض نشان داده شدن مواضع نظری و عملی در جمهوری اسلامی گردیده است. این مقدمه و ارتباط آن با مسائل رخ داده در کشورهای مسلمان شاید روشن به نظر نیاید لکن با بازتعریف بسیاری از مفاهیم این ارتباط و در پی آن خلاء مفهومی خود را به خوبی نمایان میسازد.
اگر خواسته باشیم تعریف درستی از چگونگی سیر انقلاب اسلامی ایران در سه دهه گذشته به دست آوریم باید به تفکیک دو ساحت حیات برای انقلاب اسلامی بپردازیم. ساحت اول حیات مادی یک انقلاب است که مشخصاً به توسعه در صنعت، فناوریهای نوین و مجموعا پیشرفت در هرآنچه که شاکله تمدن امروز بشری را پی ریخته است باز میگردد که در این حوزه و به استناد دستاودهای به دست آمده در این سه دهه عملکرد جمهوری اسلامی قابل توجه است، لکن حیات دوم که به عبارتی از حیات اول مهمتر است ساحت حیات انسانی یک انقلاب است. حیات انسانی یک انقلاب ساحتی است که وجه تمایز تفکر دینی انقلاب ما با تفکرات و اندیشههای حاکم بر بشریت امروز در آن بهطور کامل رخ مینماید. در حیات انسانی انقلاب طبق مبانی قرآنی سه طاغوت باید سرنگون شوند و تعالیم سعادتگستر الهی جایگزین آنها شود. در قرآن کریم به موسی (ع) دستور داده میشود به سمت این سه طاغوت (فرعون نماد طاغوت سیاسی، هامان نماد طاغوت فرهنگی و قارون نماد طاغوت اقتصادی) حرکت کند و در پی اصلاح این سه حوزه برآید این امر نشاندهندهی آن است که در تفکر قرآنی انقلاب لزوماً به معنی تغییر ساختار سیاسی تلقی نمیشود. چیزی که امروزه در عرف سیاسی کاملاً عکس آن مفروض گرفته میشود و در بسیاری موارد به محض تغییر در ساختار سیاسی سخن از انقلاب به میان میآید. انقلاب اسلامی ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست و لزوماً وقتی به این جریان انقلاب اطلاق میشود که بر هر سه طاغوت فائق آمده باشد و یا حداقل بر هر سه ساختار شوریده باشد. لکن تجربه تاریخی جمهوری اسلامی نشاندهنده آن است که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن 57 طاغوت سیاسی نامشروع سرنگون گردید و به جای آن حاکمیت سیاسی مشروع جایگزین شد، اما نکته مهم در دوران پس از سرنگونی طاغوت سیاسی تکلیفیست که حکم بر اسقاط طاغوت فرهنگی واقتصادی را تجویز می نماید که در بسیاری از موارد در طول تاریخ جمهوری اسلامی اقدام چندانی صورت نپذیرفته و همچنان ساختار اقتصادی و فرهنگی غیر از آن چیز که مورد نظر امام و رهبری انقلاب است را شاهدیم. شاید گفته شود این دو مهم در پروسه زمانبر به نتیجه خواهند رسید، اما باید گفت در بسیاری از موارد جهتگیریهای صورت پذیرفته بر خلاف خواست صریح رهبری انقلاب در این دوحوزه (اقتصاد و فرهنگ)حتی به سمت سرنگونی طاغوت اقتصادی و فرهنگی نبوده که این خود نشان از نوعی انحراف از اصول در بدنه حاکمیت چه در دولت و چه در ارکان دیگر دارد. شاهد مثال این مدعا را میتوان در حوزه اقتصاد بهخصوص در جهت رشد سرسامآور پدیده سرمایهداری، رشد فزاینده اختلاف طبقاتی، رشد درصد زیرخط فقر جامعه و... به خوبی مشاهده کرد جایی که به اذعان برخی مسئولین در حال حاضر حدود 5000 میلیارد تومان از سرمایههای کشور در دست حدود 40 نفر از سرمایهداران است که خود مصداق اتمّ و اکمل دوله بین الاغنیا شده که مورد نهی صریح مکتب قرآن و ائمه است.
در بحث فرهنگی نیز شاید این منوال به نوعی دیگر در جریان باشد طوری که شواهد مثال آن به راحتی در مطبوعات، صدا و سیما، سیاستگزاریهای فرهنگی و... را می توان مشاهده کرد.
شرح این سیر در حوزه فرهنگ و اقتصاد مجالی موسع طلب میکند که در این مقال قصد بر تشریح و تبیین آن نیست، اما نکته مهم توجه دادن به این روند و انذار درباره آن است که البته نباید باعث تلقی غلط در اذهان بهصورت نفی کامل دستاوردهای انقلاب در این حوزهها گردد که این خود آسیب دیگری است که از آن باید پرهیز نمود.
اما نقطه اتکای اصلی این سخن بر ارتباط آن با وقایع منطقه است جایی که ما پس از ارائه الگوی اسقاط طاغوت سیاسی باید برخود واجب بدانیم که الگویی برای مبارزه با طاغوت اقتصادی و فرهنگی و جایگزین کردن آنها ارائه دهیم چه این الگو در کشورهای منطقه اجرا بشود و چه مورد اجرا قرار نگیرد. حال آنکه شاید بتوان گفت در مواردی ما خود نیز دچار حیرت و سرگشتگی در ارائه و تعریف این الگو حتی برای کشور خود هستیم چه رسد به صدور این الگو به مناطق دیگر. این حیرت و سرگشتگی در برخی سیاستهای کلان اقتصادی و فرهنگی ما نیز بهچشم میخورد. چه آنکه اثر خود را نیز در حوزههای مختلف جامعه گذاشته است. این مسئله بهعنوان مثال در مفاهیمی مانند عدالت که از نگاه رهبر معظم انقلاب بهعنوان مبنای مشروعیت نظام سیاسی قرار میگیرد نیز به چشم میخورد[1] به طوری که کم نیستند کسانی در بدنه حاکمیت که تفاسیر و تأویلهای غریب و بعید از مفهوم اصلی و حقیقی عدالت ارائه میدهند و آن را مبنای عمل قرار میدهند. این مسئله و عدم وجود الگوی منظم و صحیح در تعریف مبانی، مفاهیم و اصول در حوزههای اقتصاد، فرهنگ و حتی سیاست را باعث میشود که خود وظیفه محوله از سوی امام راحل در صدور الگوی انقلاب اسلامی که بر دوش نسلهای بعدی انقلاب گذاشته شده را عملاً ناممکن میساد. باید درنظر داشت پیروزی سیاسی جنبشهای منطقه قطعاً منجر به سنگینتر شدن وظیفه و مسئولیت انقلاب اسلامی ایران خواهد شد چرا که اگر ما معتقدیم که این حرکتها از سرمشق مبارزه با طاغوت سیاسی در جریان انقلاب ایران نوشته شده است باید در جهت ارائه الگوی صحیح و عملی در استقرار نظام برحق در اقتصاد و فرهنگ و اجتماع گام جدی برداشته شود که این مهم در بخشهایی حتی در نظر هم مورد وفاق قرار نگرفته است چه رسد در عمل در جامعه اسلامی.
در نهایت میتوان گفت خرسندی از سرمشقگیری حرکتهای منطقه از کلیات مفاهیم انقلاب اسلامی ایران در مفاهیم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نباید موجب عدم توجه به این مقوله مهم گردد که در حال حاضر «توپبازی» معادلات واقعه در زمین انقلاب اسلامی ایران است و باید الگوی درست در حوزههای مختلف ارائه گردد واگرنه پیروزی ملتهای منطقه با توجه به شرایط فرهنگی خاص آنها به «آغاز شکستها بدل میگردد و این حقیقت قابل چشمپوشی نیست که در خلاء نمیتوان مدیریت کرد و اگر این خلاء اتفاق بیفتد با نظریه های دیگری پرخواهد شد»[2].
والسلام علی مناتبع الهدی
پی نوشتها
[1] - ر.ک: سخنرانی ایشان در اولین نشست «اندیشه های راهبردی» در آذر 89
[2] - اشاره به فرمایشات رهبر معظم انقلاب در دیدار با حوزویان در سال 1389

مقام معظم رهبری : اگر تولید داخلی را قوی کنند مشکل تورم حل خواهد شد …
سال ۹۱ توسط رهبر کبیر انقلاب اسلامی سال ( تولید ملی ، حمایت از کار و سرمایه ایرانی ) نامگذاری شد
.: Weblog Themes By Pichak :.
